حرفهای زیادی در دل دارم، نمیدانم فرصت گفتن خواهم داشت یا خیر! گاهی میخواهم همهء آن چیزهای که در درونم مرا به شور میآوردند بریزم و بشکنم و بشورانم اما کجاست آن هیبت و صلابتی دیرینهای که در دل داشتم. زندگیام معلق است. چونان اندوهگین تردیدم که فرصت فکر کردن در بارهء خیلی چیزها را از من گرفته است. میخواهم بروم، معلقم، میخواهم بخوانم، دلواپسیهایم را در سرکها راه میبرم، میخواهم چیزی بنویسم ولی آیندهام را چونان تیره و تار میبینم که راستش همین دو سه لفظ خزعبلاتی که مینویسم هم از دلم نمیآید.
میخواهم از آن سلطان و از آن بزرگوار خواهش کنم. دست به ریش مبارک ببرید تا نجات یابم. وقت آن شد ای شه مکتوم سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر
جوانی که سهراب باشد، آیندهاش بر باد است. |