یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384
چند روز با دوستان تهرانی‌ام

 

پریروز تمام بعد از ظهر را با احسان مظلومی، شمس‌الضحی و دوست‌شان که از زنجان آمده بود گزارندم. احسان مظلومی یکی از چهره‌های شاخص در عرصه مولتی‌میدیا است که تا حال هشت کتاب از او در عرصه مولتی‌میدیا به چاپ رسیده است. جوان بسیار شاداب و خوش‌برخورد. قبل از انکه او را ببینم با کارهای او آشنا بودم. او صاحب ویب‌سایت مستقلی است در عرصه مولتی میدیا و برنامه‌نویسی. متاسفانه ویب‌سایتش چندی است که غیر فعال است. وبلاگ سابقش هنوزم فعال است.

شمس‌الضحی هم جوانی‌ است با استعداد و با نیرو. او بهترین ویب‌نویس، طراح و گرافیست انترنیتی در ایران است که قبلا با کارهایش آشنا بودم ولی ندیده بودم که دیروز افتخار دیدارش نصیبم شد. احسان مظلومی و شمس‌الضحی پروژه‌ای دارند که در آن پروژه به آموزش وبلاگ‌ و وبلاگ‌نویسی و رسانه‌ی انترنیتی برای استادان دانشگاه و دانشجویان میپردازند. آنها میخواهند که چنین پروژه‌ای را در کابل راه بیاندازند که امیدورام به محض برگشت به کابل، این موضوع را با استادان پوهنتون کابل و رئیس پوهنتون کابل در میان گذاشته و فرصتی آمدن این دوستان را مهیا کنم. فرصت خوبی‌ است که محصلین به وبلاگ‌نویسی و رسانه‌ انترنیتی روی آورده و از این طریق کمکی باشد برای مطبوعات داخل کشور. انترنیت یگانه مکانی است که هرکس با هر تصمیم و ایده‌ای میتوانند حرف شان را به گوش مردم جهان برسانند. جایی که میتوانند آزادی بیان داشته باشند و در دفاع از آن بپردازند.

در کافی شاپ واقع در ساختمان مجتمع ولی‌عصر رفتیم با هم آب میوه خوردیم. یعنی که من سهراب و آن دوست از زنجان آمده‌گی مهمان آقای احسان مظلومی و شمس‌الضحی بودیم. از هرجا گپ زدیم. من به نحوی کوشش میکردم، تصویر جدید و مثبت از افغان‌ها و افغانستان به آنها ارائه کنم و دید آنها را نسبت به افغانستان تغییر بدهم. اما موضوع خیلی جمع و جور نبود. از شاخه به شاخه‌ی میپریدیم که موضوع اصلی محو میشد. آنگاه به سادگی به موضوعی میپرداختیم که بیشتر مایه تفریح بود. من برای فهمیدن حرف‌های آنها مشکل نداشتم اما آنها گاهی خواهش میکردند که حرفم را تکرار کنم و بگویم که چه گفتم. فکر میکنم من از همه بیشتر حرف زدم. از بسکه حرافم و حرف ناق بلدم. از دست این زبان کذایی‌ام خسته‌ام. هرچه کوشش میکنم گفته بزرگان را آویزه گوشم کنم که کم گپ بزنم و دانسته، اما با اظهار تأسف که نمیشه. بهرحال بعد از ظهر خوبی بود. ما باهم رفتیم در نماینده‌گی یکی از دانشگاه‌های مالیزیا در نزدیکی‌های تجریش ‌ـ‌ بالاشهر تهران. احسان و دوستش شمس‌الضحی میخواهتد برای تحصیل در رشته مولتی میدیا در مالیزیا بروند. برای من بسیار خوشایند بود که برای اولین بار با جوانان همزبانی ایرانی روبرو به بحث و مذاکره و بیشتر چت مینشستم. چقدر برای من تازه است این چیزها. البته دیدی که من از جوان پایتخت تهران داشتم کاملا متفاوت بود. اینک چیزهای تازه میفهمم و بینشی که از جامعه جوانان پایتخت ایران داشتم کاملا چیزی دیگه بود.

---------------

روز قبلش هم به خبرگذاری پاس رفتم. به زیارت مصطفی شوقی. مصطفی شوقی عضو شورای سردبیری روزنامه پاس جوان است. مصطفی جوانی است واقعا با شوق و زوق و بسیار هم کنجکاو. او  مدام سراپایم را برانداز میکرد از لحظه‌ای که همدیگر را ملاقات کردیم تا لحظه‌ای که خداحافظی کردیم. یعنی مصطفی جان با دید خریداری نگاهم میکرد. نمیدانم از ظاهر بی‌آلایش من چیزی دستگیرش شد یا نه به هرصورت من جوان بی‌آلایش و سادهء هستم. به فکر این نیستم که جوانان پایتخت یک کشور چگونه باید کش و فش داشته باشند. شاید هم این نقطه‌ء ضعفی باشد اما برای من بی‌تفاوت است. چون از بسکه مشغله‌های ذهنی و فکری‌ام زیاد است خودم را فراموش میکنم چه برسد به تیپ و کش. مصطفی بسیار علاقمند است به افغانستان سفر کند.
از ظهر چیزی گذشته بود. آقای شوقی به یک کافه‌ای که در مجاورت آژانس خبرگزاری پاس قرار داشت مرا به مهمانی خواند و گفت بیا که یک نان خبرنگاری باهم بخوریم. نان بامزه‌ای نوش تن کردیم و رفتیم در داخل ساختمان خبرگزاری. کمی از افغانستان صحبت کردیم.

تحفه‌ای که برای آقای شوقی آورده بودم عبارت بود از یک آلبوم از آلبوم‌های تصویری کانسرت زندهء استاد محمد حسین سرآهنگ، سرتاج موسیقی کلاسیک افغانستان و یک آلبوم هم از سلطان پاپ افغانستان احمد ظاهر. با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم، یگانه تحفه‌ی‌که در آن اخلاص و صداقت است؛ موسیقی است. من به گونهء میخواستم در باره موسیقی کلاسیک افغانستان با آقای شوقی و دوستش رسول عکاس صحبت کنم اما متأسفانه وقت کافی نبود و بحث در چنین موارد هم غریب مینمود.
در ضمن میخواستم یک چشم‌انداز درست از مسایل سیاسی جاری افغانستان را برای او بدهم. چون او هم به گفته‌ای خودش علاقمند به سیاست است که فعلا خلاف علاقه‌مندی‌اش به مسایل ورزشی روی آورده است.
مصطفی شوقی دوست عکاسی داشت بنام رسول. جوانی با موهای بلند به سبک برخی جوانان کابل و بدخشان. او علاقمند است برای عکاسی به افغانستان سفر کند. در ضمن به من وعده داده که در روزهای آینده جاهای چکر ببرد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 404242


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها