دیروز دوستی به من گفت در باره نادیا انجمن که به دست شوهرش به قتل رسید چیزی بنویسم. اما من این سومین بار است که مینویسم و پاکش میکنم دوباره مینویسم و دوباره پاکش میکنم. میخواهم بنویسم نادیا انجمن مرد! ن ه درست نگفتم، باید میگفتم او را کشتند.
نادیا انجمن محصل سال چهارم دانشکده ادبیات به دست شوهرش کشته شد. فرید مجیدی نیا مدیر تدریسی دانشکده ادبیات و ظاهرا استاد نادیا انجمن بوده که یک سال پیش این انسان نابکار به او دل باخت و بعد هم با او ازدواج کرد. آنچنان که گفته میشود این ازدواج شان هم خلاف میل و علاقهی نادیا انجمن بوده که از طرف خانوادهاش بر او تحمیل شده بود. نادیا انجمن به دست عاشقش کشته شد که روزگاری به او دل باخته بود. این حیوان وحشی استاد نادیا انجمن بود، جلادی که به او دل داد و بعد هم او را بیرحمانه زیر آوار لگد و مشت به قتل رسانید. حاصل ازدواج نادیا انجمن با این جناور، فرزند یک سالهای است که امروز دیگر انجمنی نیست که برای او لالایی بخواند و گهوارهاش را تکان دهد.
من نمیتوانم چیزی بیشتر از این بگویم. فقط میگویم که اگر این نوع وحشیگری را در مقابل زنان از نوع عنعنات، سنت، رسوم و فرهنگ خودمان بدانیم، ای تُف بر این رسوم و عنعنات! ای تُف بر این سنت وحشیگری که انسان انسانی را لگدمال کرده زندگی را از او بستاند. ای تُف به این عمل و وحشیگریی که اگر از جمله فرهنگ ما به حساب آید!!
این هم غزلی از او...
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت که عبث زادهام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم |