یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1384
بی‌ادبی ماف

 

بی‌ادبی ماف!

هفته حسابدهی دولت کرزی و وندیانش!!!!!!

-


چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1384
نادیا انجمن را عاشقش کشت

 

دیروز دوستی به من گفت در باره نادیا انجمن که به دست شوهرش به قتل رسید چیزی بنویسم. اما من این سومین بار است که مینویسم و پاکش میکنم دوباره مینویسم و دوباره پاکش میکنم. میخواهم بنویسم نادیا انجمن مرد! ننیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ه درست نگفتم، باید میگفتم او را کشتند.

نادیا انجمن محصل سال چهارم دانشکده ادبیات به دست شوهرش کشته شد. فرید مجیدی نیا مدیر تدریسی دانشکده ادبیات و ظاهرا استاد نادیا انجمن بوده که یک سال پیش این انسان نابکار به او دل باخت و بعد هم با او ازدواج کرد. آنچنان که گفته میشود این ازدواج شان هم خلاف میل و علاقه‌ی نادیا انجمن بوده که از طرف خانواده‌اش بر او تحمیل شده بود. نادیا انجمن به دست عاشقش کشته شد که روزگاری به او دل باخته بود. این حیوان وحشی استاد نادیا انجمن بود، جلادی که به او دل داد و بعد هم او را بی‌رحمانه زیر آوار لگد و مشت به قتل رسانید. حاصل ازدواج نادیا انجمن با این جناور، فرزند یک ساله‌ای است که امروز دیگر انجمنی نیست که برای او لالایی بخواند و گهواره‌اش را تکان دهد.

من نمیتوانم چیزی بیشتر از این بگویم. فقط میگویم که اگر این نوع وحشیگری را در مقابل زنان از نوع عنعنات، سنت، رسوم و فرهنگ خودمان بدانیم، ای تُف بر این رسوم و عنعنات! ای تُف بر این سنت وحشیگری که انسان انسانی را لگدمال کرده زندگی را از او بستاند. ای تُف به این عمل و وحشیگریی که اگر از جمله فرهنگ ما به حساب آید!!

این هم غزلی از او...

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم


یکشنبه 22 آبان ماه سال 1384
اسرار سقوط هواپیمایی روسی در نزدیکی بگرام

 

اسرار جهان (ازل) را نه تو دانی و نه من

این حل معما را نه تو دانی و نه من

 

 جالب‌انگیز است که این برادرهای روسی به هیچ وجه پند نمیگیرند. باز هم در غم نشتسند. سال پار خلبان روسی که طیاره حامل ۱۰۴ سرنشین مربوط به شرکت کام‌ایر را در کوه چپری سقوط داد هم یک زهر نیشی بود برای روسها که وقتی شیر در میدان باشد روباه دمش را جمع کرده روی سنگ آسیاب غم مویه کند. بعد از یک هفته جعبه سیاه طیاره به کاخ سفید به حلقوم سیاه رفت. کس نپرسید که در درون آن جعبه اسرار آمیز مشاجره لفظی خلبان روسی بود و یا  چیزهای دیگری که باعث سقوط دادن هواپیما شد.

در طول یک هفته باداران آمریکایی که با تیکنیک‌ترین و دانشمند‌ترین آدم‌ها از آمریکا به کابل سرازیر شده بودند، در فکر و در پی طرح‌ریزی بودند که چطور میتوانند به کوه چپری بالا شده و سرنشینان طیاره را نجات دهند. از ۹ فوت برف میخواستند با موتور سایکل‌های پریشی به قله کوه برسند.

بعد از سقوط طیاره کام‌ایر در تیغهء کوه چپری، دزدان پایین کوه که روزها منتظیر بودند که آن خدای که وندش را به اینها ارزانی داشته است، چرا حال فراموش شان کرده است. ندا در رسید که ای وند و وندیان مرگ! بار و بندل و پاپیچ تان را ببندید و سوی کوه را در پیش گیرید که خدا برای وندگارانش همیشه مهربانی همی کند.

بعد از یک ساعت و نیمهء دیگرش، تمام هست و بود طیاره به یغما رفت!

جالب‌انگیزناک این بار است که شش روسی و یک پاکستانی که معلوم نیست مفلوک‌ها در چه خواب خرگوشی بودند که مسیر راه بگرام را در پیش گرفتند که اینگونه طعمه در دهان مرگ شدند. خدا خودش میفامه در قدرتش ولی ماخو دیدیم نشان از آدمیزاد در نبود.

جالب‌انگیزناک‌آلود است که طیاره با ارتفاع بسیار پایین وقتی به زمین میرسد خاک و خاکستر میشود. خلاف حادثات هوایی معمول که یا بالش میشکند و یا هم حداقل نشانی از طیاره بودنش برجا می‌ماند اما این طیاره روسی علیه‌الرحمه چنان به زمین سرفرود آورده بود که بعد از یک ساعت وقتی تلویزیون‌ها نشانش میداد فقط خاکسترش برجا مانده بود. خدا خودش به قدرتش میدانه که چه نوع لیزر بوده که تا این اندازه نیست و نابودش کرد.

راستی از یادم نرفته برای تان بگویم که کم کم به سالگشت حادثه طیاره کام‌ایر که در آن بیش از ۱۰۴ تن جان باختند نزدیک میشویم. امیدوارم حرف‌های تازه در این مورد داشته باشم.


شنبه 21 آبان ماه سال 1384
سرما و کابل

امروز هوایی کابل آفتابی است ولی طی دو روز گذشته هوای کابل کاملا بارانی بود. هوا بسیار سرد شده است و برق شهر هم یک شب در میان نوبت شده است. بنظر میرسد زمستان امسال سردتر از سال گذشته خواهد بود که در آن بیش از دو صد نفر از سرما جان باختند.

من هم باید امروز بروم چری که همان بخاری چوبی است بخرم. چوب هم قیمت شده است سیراش از ۲۵ افغانی بالا رفته است. همی لحظه از حمام برآمدم چنان میلرزم که خواندن قطعن زمین برایم صدق میکند که درد دندان دارم و دندان به دندان میزنم، طاق انبر ندارم سر به سندان میزنم. انگشتانم کرخ شده است و به آسانی قادر به تایپ کردن نیستند.
کلمات هم هرگز به یادم نمیآید که چه مینویسم. مثل انکه مخم هم یخ گرفته باشد و نیاز به حرارت دارد. خدا میداند زمستان چقدر سرد خواهد بود که حالا این قدر هوا یخ شده است. دلم نمیشد چیزی بنویسم ولی در این چند روز مثل انکه چیزی را گم کرده باشم سرگردان بودم. وبلاگ نویسی معتادم ساخته است. فکر میکنم دیگر چاره‌ای نیست جز آغوش باز کردن.


یکشنبه 15 آبان ماه سال 1384
من آواره هستم

 این هم از تغییرات بلاگ‌اسکای!! نمیدانم چرا این آدم‌ها استفاده‌کنندگان سرویسش را خبر نمیکنند که حداقل از تغییراتی که قرار  است وارد کنند آگاه باشند. اصلا دلم نمیآید چیزی بنویسم اینجا. رنگ رویش را مبینید؟؟ به یک صورت تکیده و از هم رفته میماند. عین یک آدم خایف و وازده.

من ناراحتم. ناراحتی از انکه مهاجرم در سرزمین بیگانه. بیگانه‌ای که حتی رحمی ندارد خبرم کند که جول و پوستکم را جمع کنم به یکسو. آنگاه او بی‌آنکه فکر کند، آواره‌ای از سرزمین سوخته و درددیده با کوله‌بار از اندوه و غم در گوشهء کز کرده، بی‌محابا خانه اش را رنگ و روغن میکند. بیگانه‌ای که هیچ رحم در دلش نیست نسبت به انکه فرش و لحافم را جمع کنم به یک طرف. حتی همین اندک نزاکت‌ دنیایی مجازی را هم رعایت نمیکنند پس از وارلاردها، از کانگسترهای آمریکایی چه گله که با کشتن سربازان اردوی ملی و مردم بی‌دفاع و مسکین افغانستان، زهر چشم شان را نشان میدهند. و چه گله از آنهایی که انسان به بهانه‌ای انسانی را مثله میکنند.

من دلم گرفته است. دلم نمی‌آید دیگر دستی به این آیینه‌ام که امروز کدر شده است بزنم. نه آنقدر بلدم که کد نویسی کنم و نه دیگر حوصله‌اش مانده که یاد بگیرم و بنویسم. دیمی اینجا به صورت کلی تغییر شکل داده است. در این سه روز عید هیچ دسترسی به انترنیت نداشتم. اما بیکار هم نبودم. عیدی، دیدار از دوستان و ملاقات‌ها و شرکت در مراسم‌ها چیزهای بودند که وقتم را خالی نمی‌گذاشتم. چقدر گزارش نوشتم و چه زود پاکش کردم وقتی دیدم اینگونه بی‌دفاع واقع شدم.

و چقدر عکس گرفتم، از کانسرت‌ها، از کانسرتی که از طرف مجمع دختران شهر کابل برگزار شده بود اما کجاست آن دل و شوق ماقبل عیدی که من داشتم. میبینید قیافه این صفحه کذایی چگونه شده است؟؟

با خودم میگویم اگر از این به بعد ننویسم چه؟ آسمان به زمین نمی‌خورد و هیچ کسی هم یادی از سهراب نخواهد کرد که سهراب کی بود و کجا بود. همین است دنیا آخرش. مگر بیشتر ازین چیست؟؟

هرکس به گونه‌ای دلم را می‌شکند، این هم از گونهء دیگرش.


چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1384
گزارشی از شهر کابل


عید آمد و هرکس پی کار خوش است

می نازد اگر غنی وگر درویش است

من بی تو به حال خود نظرها کردم

دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

دل و نادل، بروم نروم، سرانجام مصمم شدم که گشتی به شهر بزنم. این روزها کابل به وصف کاملش پرترافیک‌ترین و بی‌قانونی‌ترین شهر محسوب شود. از آدم‌های که در شهر در گشت و گذار هستند موتر زیاد است. موترهای که امروزه شاید در موزیم‌ها به نمایش گذاشته شوند اما در کابل همان موتر‌ها خر خر زده   مسافرکشی میکنند. این نوع موترها اکثرا ساخته کارخانه‌جات روسی‌اند. صاحبان آنان افراد مسن و سالخورده‌ای هستند که نصوار زیر لب مانده به عشق‌ دوران جوانی شان غرقند و یک دنیا خاطره در سینه‌های شان دارند. من وقتی با این عده آدم‌ها مواجه میشوم، سخت علاقمندم از گذشته‌های شان بشنوم. و مصرانه تقاضا میکنم "کاکا جان دوران که شما در آن زندگی میکردید، دوران طلایی و انسانی‌ بوده است".
کم کم به حرف می‌آورم و بعد هم با یک دو جمله کوتاه ذهن شان را منحرف میکنم که از عشق شان بگویند از جوانی شان قصه کنند از گذشته‌های که کیف کردند و لذت برده‌اند قصه کنند. راستش چندی است که بسیار تاسف به گذشته‌ها میخورم که ایکاش من در این عصر نبودم، اگر بودم هم یا قبل از این دوره‌ای که انسانیت و انسان زیر سؤال رفته است میبودم و یا هم یک قرن بعد به دنیا می‌آمدم. فکر میکنم آنروزی که من به دنیا آمده‌ام نحس‌ترین روزی بوده که سرشتم با بدبختی و روزمره‌گی آمیخته شده‌ است.یک روز مانه به عید

دور رفتن را بگذاریم کنار. کنار هرچه میخواهید. کنار یک دل، یک جاده، یک سنگ، یک مسافر، یک خان‌ بی‌دسترخان، و شاید هم کنار آنچه بی‌دلی است. نمیدانم آیا کناری هم وجود دارد؟

از سناتوریم واقع در دارالامان، جایی که آمریکایی‌ها قصد دارند دانشگاه بسازند در موتر بالا شدم. موتر از نوع تونس (انگلیسی؟) بود. ساخت جاپان. موتر اصلا از ده‌دانا آمده بود که شهر میرفت. جایی برای یک نفر خالی بود که من پرش کردم. تونس‌ها به صورت قانونی و استندار برای هفت نفر سرنشین جای دارد اما در افغانستان همه چیز معکوس است، اینجا قانون لایوجد فی‌ عند‌الافغانیون. چهار نفر در هر چوکی سه نفره و سه نفر هم در بالای ماشین موتر، دو نفر هم در کنار دریور، کلا چهارده پنزده نفر جای شدیم. کرایه فرق نمیکند چه یک قدم بعدتر پاین شوی یا سینما پامیر پیاده شوی. مثل هوتل‌های قندهار شریف می‌ماند که در زمان طالبان، مسافری که هیچ نان هم نمیخورد ازش پول نان و چاینکی گرفته میشد. فقط گفته میشد: "ورور جانه خوری نخوری حساب یو شویدی" کرایه همان ده افغانی است. که در روزهای عید به پنزده افغانی و حتی بیست افغانی هم میرسد.
بیچاره مردمی که یک قیران در روز درآمد ندارند معلوم نیست چگونه از عهده خرج خانواده و عید میتوانند برآیند. قیمت نرخ‌ها هر روز بالا میرود. فغان مردم بینوا به هفتم آسمان رسیده است، کسی نیست صدای آنان بشنوند و دست شان بگیرند.

در مسیر راه مردی که سنش بیشتر از پنجا سال میرسید، جنجال راه انداخت که کرایه پنج افغانی است نه ده افغانی. ما همه ده افغانی پرداخته بودیم ولی او نداد. دریور نامراد چه داد و فغان راه انداخت که ما همه بیزار شدیم از انکه در موتر او به شهر سفر میکردیم. من که روی ماشین موتر (که اصلا جای برای نشستن نبود) نشسته بودم، ده افغانی بیشتر به دریور دادم تا او آرام شود ولی بازهم خارش زبانش خاتمه نیافت تا شهر نالیده رفت. همه‌ای سرنشینان کم‌حوصله و اندک‌افگار بنظر میرسیدند اما من که روزه نداشتم و از همه هم جوانتر بودم با حوصله‌تر جلوه میکردم. به دریور گفتم: آلی تو خو پولی ته گرفتی، ایقه ناله برای چیس؟ گفت: لالاجان تو نمی‌فامی مه هر روز امی تو سرو کله میزنوم کد ازمی رقم آدما. موتر از خودوم نیس، از کاکایم اس و مه مزدورش استوم که مجبوروم از همی کرایه موتر خرج و مخارج خانه را بکشوم. هنوزم خرج عید نگرفتوم، دیشو اولادایم منتظیر بودن که لباس و حنای دست برای شان خریده میبروم اما دست خالی رفتوم، همگی از من ناراحت بودن و من هم خون جگر شدوم.
من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. از سیمای مرد پیدا بود که محنت‌کشیده و درد در سینه دارد. مطمئین بودم که اگر داستان را ادامه میداد اشک در چشمانش حلقه میزد. لحظه در خودم فرو رفتم و گفتم عجب روزگاری است در این سرزمین که کسی از دل کسی خبر ندارد.یک روز مانده به عید

اوه از برای خدا چقدر بیر و بار بود. به مجردیکه از پول آرتن تیر شدیم، ترافیک آنقدر سنگین بود که من خودم مجبور شدم از موتر پاین شوم و با پای پیاده مسیر سینما پامیر و پول باغ عمومی را طی کنم. رسیدم سینمای پامیر. لحظه درنک کردم. اطرافم را دیدم، از هرطرف هیاهو و بیرو بار و شلوغی است که آدم خودش را گم میکند. رفتم نزدیک کراچی‌وان که دستفروشی میکرد. سلام کردم، خواهش کردم: لالا جان اجازه است روی کراچی ات بالا شووم یک دو قطعه عکس بگیروم؟" گفت: سر دو چشم بیادر، چیرا نی از خودت است.
از برخوردش آنقدر خوشم آمد که وقتی خداحافظی مجبور شدم یک جوراب که نیاز نداشتم بخرم. و کدش خداحافظی کردم. آنسوتر رفتم نزدیک شاه دو شمشیره ولی. دیدم جوانی دستش را در گوشه‌ای تکیه داده و زیر لب چیزی میگوید و همزمان رگ گردنش خرد و کلان میشود و سرش را به صورت تاسف میجنباند. ذهنم زود سرود که شاید دردی از دلبرش از کسی که برایش خوانده، شنیده، گفته، قدم زده، فکر کرده و سرانجام دوستش داشته، در دلش دارد که اینگونه یأس را مویه میکند. دلم آه کشید، گفتم ایکاش از دل این جوان عاشق خبری داشتم، ایکاش میتوانستم با او دوست میشدم و حداقل کاری که میکردم تسلی میدادمش.
نخواستم بیشر بپایم در آنجا. مسیرم را کج و کوله ادامه دادم. نمیدانستم کجا میروم، پشت چه آمده بودم. وقتی متوجه میشدم که پشت کاری آمده‌ام به خودم نهیب میزدم که بجنبم قبل از اینکه سایه کوه آسمایی دامانش را روی شهر بگستراند.

مسیرم را به طرف پل باغ عمومی ادامه دادم. وای که چقدر شلوغ بود. سرک‌ها و پیاده‌روها مالامال از خلایقی بودند که مثل مور در هم میلولیند. در کنار این همه خلایق موتر‌های خرد و کلانی بودند که ترافیک شهر را مضاعف کرده بودند. بعضی موتر‌ها مثل اتوبوس‌های شهر چنان طویل بودند که بی‌شباهت به ماه روزه نبودند. چندین بار با خودم گفتم این اتوبوسها هم از ماه روزه کرده طولانی‌ترند. اکثر اتوبوسهای شهری تحفه‌ای کشور دوست جاپان است که از کیفیت والا برخوردار است. جاپانی‌ها واقعا فهمیده و سنجیده و مخصوص برای افغانها ساخته‌اند، چنان محکم و در عین حال بسیار زیبا و شیپ جذاب.

شهر کابل قبل از نزدیک شدن عید آنقدر شلوغ نبود ولی در این دو سه روز مانده به عید آنقدر شلوغ و بیر و بار زیاد شده است که گذشتن از هر حلقه و بندر گزشتن از هفت‌خوان رستم است.

حضور جوانها که با نامزادهای شان برای خرید عیدی برای همدیگر آمده بودند پررنگ بنظر میرسید. آنها جوره جوره راه میرفتند، خنده‌های شان به همدیگر تلاقی میکردند، از شانه‌های همدیگر کمک میگرفتند تا از تنگناه‌ها به سادگی بگذرند، بعضی هم با دستان حلقه‌شده و چنگگ‌شده راه میرفتند. چنان شور و شوقی در میان آنها برپا بود که من بودنم را در میان آنها عبث میافتم و سرگردان مجبور میشدم به خودم بگویم سهراب مثل اینکه بودن تو مزاحمت است در میان این جمع طنازان.
ناز و کرشمه‌ای دخترانی که خود‌شان را بخت‌آور میدانستند بیشتر از کسانی بودند که همراه با نفری‌های شان که ظاهرا به بخت رسیده می‌ماندند، بودند. در میان دوشیزگانی که به هر سو میخرامیدند، تنی چند از زنان میانسال و حتی پیرتر که شاید مادران بعضی آن دلشاد‌ها بودند نیز به چشم میخورد: گیسوان سفید رنگ و برخی هم ماش‌برنجی همراه با چهرهء پرچین و چروک شان که نشاندهنده گذشت زمان و مرارت‌های ایامی بود که در میان این جمع به یک روز مانده به عیدقیافه‌های عجیب و رقت‌بار جلوه می‌نمود. ولی گوشه چشمی به دختران مست و شادابی داشتند که به گذشته‌های دور و جوانی شان میغلطیدن. با بدنهای سست و مرتعش حرکات ناموزن قدم ماندن را تکرار میکردند. در حقیقت اگر اندک تعمق و ژرف‌اندیشی و تیزبینی به خرج میدادی حتما چیزهای بیشتر و بیشتری را از سیماهای چروکیده و تنیده در خط‌های مستور این عده قیافه‌های مضطرب و دلواپس در میافتی که به آن مرحله از سالیان عمر نزدیک شده بودند که نجواکنان خواهند کرد: "اف بر این روزگار! لذتی هم از این عمر نبردیم"
اما از این عده استهلاک‌شده اگر بگذریم بر آنهای نظر افکنیم که قلب زندگی، امید و آروز در زیر سینه‌بند شان گرم و تند میتپیدند. آنها یک عالم خیال بودند و یک عالم هستی را راه میبردند.

در واقع در میان این عده کسان، جمعیت انبوه را دختران تشکیل میدادند. با گیسوان معطر و زیبای شان در پرتو خورشید با رنگ‌های قهوه‌ای، زرد و سیاه چنان برق و روشنایی را منعکس میکرد که بعضی از آنها از شرم، گونه‌های شان سرخ میشد و گل میانداخت. شهر زیبا است اما بودن دختران در آن زیبا تر. بعضی چشمان شان و برخی بینی شان زیبا بود و برخی دیگر هم بودند که لب و دهان زیبا و اندام زیبا داشتند. کم میبودند کسانی که این همه زیبایی را در وجود شان جمع میداشتند. و اینک بعضی از آنها که خودشان از زیبایی شان آگاه بودند درست نمیدانستند چگونه این سو و آنسو سر بجنبانند. آنچیزی که میگوند کرشمه. برخی آنها از زیبایی خیره‌کننده‌ای برخوردار بودند که مورد تماشای خاص و عام بودند و دستپاچه تعادل نگاه شان را از دست میدادند و با گونه‌های سرخ شده سر به زیر میانداختند و راه شان را ادامه میدادند. آنها تغافل میکردند که چگونه و در چه حالت سر شان را نگه دارند و یا چگونه توجه خلایق را از خود شان جدا سازند.

آفتاب گرمی‌اش را تندتر می‌تابانید. بعضی از آنها هنرمندانه و چقدر زیبا دستان نازک و آفتاب نخورده شان را بالای ابروان دمب گژدمی شان سایبان میساختند. آفتاب بر پیکر آنها میتافت و وجود آنها سراپا گرم بودند. کم کم به پایان روز نزدیک میشدیم و گرمایی خورشیدی که در بالای سر شان نور فشانی میکرد، اندک اندک نورش را برمیگرفت. ولی آنها وجود شان گرم بودند و از سیماها معلوم بود که هرکدام در درون خود نیز خورشیدی کوچک دارند که جان را به نوازش گرمای آن حواله میکرد.

منی حقیر آنقدر غرق شده بودم که از خودم بی‌خبر بودم. یکدفعه سوزشی در پای راستم احساس کردم، دیدم یک بایسکل ران با پای من تصادم کرده و آماده عذرخواهی است.
باری، این چنین بود شهر، شهرکابل هر روز بر زیبایی اش افزوده میشود اگر غم نان بگذارد و شکم‌ها سیر باشند همه دلشاد خواهند بود. زندگی زیباست با همه بدبختی‌ها و رنج‌هایش.

این هم از دختران زیبایی شهر کابل که سر من (سهراب) حق داشتند که یک بار هم شده تعریف و تمجید شان کنم. زیبا باد شهر کابل و پاینده باد دوست داشتن و آنچه اول و انجامش عشق است.

از صمیم قلب عید سعید فطر را به همه شما و خانواده‌های گرامی تان تبریک میگویم. شاد و سلامت باشید.

کمترین شما: سهراب

در طی سه روز مانده به عیــــــــــد، رفتم شهر و عکس گرفتم برای تان. دراینجیگا ببینید

و یا هم در اینجا ببینید

گزارش سال گذشته‌ام هم مربوط به یکی از همین روزها بود در اینجا وبلاگ سابقم در پرشین بلاگ بخوانید

یک روز بعد از عید را نیز در وبلاگ اسبقم بخوانید


چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1384
آداب روزه‌داری

از یادم رفت که در باره روز چیزی مینوشتم. شاید مینوشتم آداب روزه‌داری. وقت رادیو آزادی غسل حیض و نفاس و جنابت را از حنجره سیاه برای مسلمانان افغانی درس میدهد، پس من هم میتوانم از این دریچه به هم‌سن و سالانم بعضی چیزها را مطرح کنم. رادیو آزادی قرآن میخواند از حنجره جنرال بوش اما من مینویسم و بی‌ریا هم مینویسم. کار من ریا و دو روی و اغوا کردن نیست، آنچه است از دل پاک (شاید هم آلوده) خودم هست.
بهرحال در این ماه که مولوی‌ها شهر(ماه) مغفرت و عفو میخوانند میگویند: خوشا به حال آنکسی که در این ماه بمیرد. مستقیم در بهشت است. بدون انکه در پولیس راه‌ها ازش بپرسد کجاست اسنادت و کجاست پاسپورتت. این گفته‌ای یکی از مولوی‌های بود که چند روز پیش درست یادم نیست که از تلویزیون شنیدم و یا از کدام رادیو شنیدم. بهرحال او میگفت شخصیکه در این ماه بمیرد پاسپورتش ویزه‌ء بهشت برین خورده و یک مقدار اسنادی هم به او داده میشود که حاوی چندین عقدنامه با حوریان بهشتی‌اند. من در فکر ماندم که این برای مردها است برای سیاسر‌ها چه؟

مولوی‌ها میگویند که در بقیه ماه‌ها هرخطایی را مرتکب شده باشید، در این ماه بخشیده میشوند. آدم بکشید، دزدی کنید ماه رمضان بخشنده است برای تان.

آداب روزه گرفتن این است که:

از پاس شب تا شامگاه چیزی تر و خشک که مایه سیری معده شود حرام است. بلکه جزا تعیین شده است.
همچنان که دهان روزه دار است، زبان نیز روزه‌دار باید باشد، همچنان چشم و گوش.

اگر لعبتی را در چهار راه و یا ایستگاه موتر دیدید چشم تان را ببندید و جاهایی دیگر را تماشا کنید. به خود تلقین کنید که هرگز ندیده‌اید ورنه روزه تان خط خطی شده و بر نامه اعمال تان چلیپا کشیده شده است.
هرگاه نگاه تان با نگاه چشمی که حاوی پیامی است تلاقی کرد، اوف و چوف بکشید و سرانجام در پیش پای تان کوف بزنید تا هرچه جن و انس‌اند از شما گریخته و  بر شما آفرین بگویند.
دیدن خانم‌ها مقبول قدغن است حتی پیرزن.
از ماه اول رمضان تا آخر بوسه حرام است حتی ماچ کردن کسی را که دوستش داشته باشی.
در برخی مواقع کسانی هستند که بوسه‌ها را پیغام میکنند و یا هوایی میفرستند که این هم شدیدا روزه را باطل میکند، حرام است. جزایش در کتاب جزا معین نشده است.
بر روزه دار واجب است که از تمام عیوب منزه باشد.
لمس بدن نامحرم جزایش این است که در عقبی عاری از هرگونه عواطف هوس‌انگیز حوریان بهشتی میشود. لکه تو شده در سایه‌ها مجبور اس بگرده.
دست دادن به دوشیزه‌ای که آتش مهر و عطوفت در دلش همیشه زبانه میکشد مایه بدبختی هم در دنیا و هم در عقبی می‌باشد.

نکتهء ضروری:
برای آن عده که معتاد هستند مثلا نصوارکش، سیگرتی و یا هم چرسی، کشیدن نصوار، چرس و سیگرت هیچگونه جزا تعیین نشده است. بلکه آزادند چرس شان را بزنند و نصوار شان را بند کنند.

 راستی از یادم نره که امی لحظه ساعت دوازده بچه اس و مه باد از دو بجه میروم شهر. وای که چه گزارشی بیاروم برای تان!


دوشنبه 9 آبان ماه سال 1384
شکایات و نتایج انتخابات پارلمانی

مقامات کمیسیون انتخابات اعلان نموده‌اند که با دریافت بیش از 500 شکایت از کمیسیون سمع شکایات، احتمال قوی وجود دارد که این شکایات، نتایج انتخابات را تحت تاثیر قرار بدهد. قرار بود نتایج انتخابات پارلمان در 27 میزان اعلان شود ولی به دلیل رسیدگی به شکایات رسیده به کمیسیون سمع و شکایات به تعویق افتاد.

آگاهان امور مسایل سیاسی بر این باورند که فشار بیش از حد از طرف نامزدان ناراضی از نقاط مختلف کشور، کمیسیون انتخابات و کمیسیون سمع شکایات را مجبور کرده‌اند تا شکایات و خواست‌های آنان را جدی بگیرند. گرچه آنها این گفته‌اند که حرکت این دو کمیسیون با تبانی با بعضی وارلادها بیشتر به فریب دادن و گمراه کردن میماند تا تلاش در جهت رسیدگی به شکایات آنها و آنها نیز براین باورند که جعل و تقلب در جریان شمارش آراء عمیق‌تر از آنچه بوده است که با بررسی اجمالی نتایج واقعی را به دست آرد.

در همین مورد حاجی محمد محقق یک تن از کاندیدان عمده که بیشترین آراء را کسب کرده است میگوید ناظران ما هیچگونه گزارشی از جعل و تقلب و دستبرد گسترده‌‌ دولت را به ما گزارش نکرده‌اند و لازم نیست شمارش آراء دوباره صورت بگیرد.

یونس قانونی رهبر اپوزسیون دولت کرزی اظهار کرده است که محقق و سیاف در ریاست پارلمان کاندید نخواهند بود و اضافه کرده است که در این باره با برهانیدالدین ربانی در تماس است تا اگر او را متقاعد سازد در کاندید شدن به ریاست پارلمان آمادگی بگیرد. البته ناگفته نماند که بشردوست حریف عمده و اصلی در برابر هرکدام این وارلادها خواهد بود که امروزه بیشتر هوادار دارد و هر روز بر محبوبیتش هم افزوده میشود. بشردوست نه تنها منتقد جدی دولت کرزی محسوب میشود بلکه یک شخص به ظاهر مخالف وارلاردها نیز هست. واردلادهای که امروزه دولت را با چنگ و دندان گرفته است و هرکدام آنان چندینNGO دارند که بشردوست دشمن سرسخت NGO های است که تمام کمک‌های جوامع بین‌الملل را به غارت بردند.


صدورد حکم اعدام برای دو تن

دو نفر به نام رضاخان و عبدالوحید که به جرم قتل چهار خبرنگار در سال 2001 میلادی اقرار کردند که از طرف محکمه شهر کابل به اعدام محکوم شدند. گفته میشود چهار نفر دیگر نیز که به اتهام همدستی با این دو تن بوده‌اند هرکدام به ۲۰ سال محکوم شده‌اند. چهار نفر خبرنگار خارجی و همراهان افغان شان که در آژانس خبری رویتر کار میکردند در سال ۲۰۰۱ توسط این افراد در تنگی ابریشم به قتل رسیدند که رضاخان بعدها در رسانه‌ها گفته بود که آنان از طرف یک قوماندان عالی رتبه طالبان موظف به کشتن این چند تن ژورنالیست‌ شدند. گفته میشود این افراد توسط نیروهای پولیس و امنیت بعد از دو سال بازداشت شدند اکنوم محکمه بعد از تحقیق حکم مرگ را بر آنها صادر کرده است.


بازداشت خارجی‌ها به اتهام قاچاق مواد مخدر

در این اواخر تعداد زیادی از اتباع کشورهای خارجی که برخی آنان از کشور همسایه ایران هستند به جرم قاچاق مواد مخدر بازداشت شده‌اند. در جریان هفته گذشته دو تن از اتباع خارجی که یکی از آنها از کشور نایجریه بود در میدان هوایی از سوی پولیس با یک مقدار مواد مخدر دستگیر شد و بنا به بعضی گزارش‌ها شخص دیگر یک تبعه ایرانی بوده است.
این در حالیست که حاجی باز محمد یکی از قاچاقبران بین‌المللی مواد مخدر نیز هفته گذشته به دادم افتاد و به مقامات آمریکایی از طرف دولت افغانستان تحویل داده شد. این عمل از سوی نهاد‌های غیر دولتی حقوقی افغانستان به شدت محکوم گردید و این عمل را خلاف قانون اساسی خواندند.
مطبوعات غربی گفته بودند که بازمحمد یکی از طرفداران سرسخت طالبان بوده است و او پخش مواد مخدر را در آمریکا یک جهاد خوانده و از طرف طالبان حمایت میشد.

دو روز بیشتر به عید باقی نمانده. فردا اگر توانستم قدمی به شهر میزنم حتما گزارشش را مینویسم. نمیدانم چرا از شهر رفتن هراس دارم شاید دلیل اش این باشد که شهر کابل پر از هیایو شده است و من فکر میکنم خودم را گم نکنم آنگاه کسی نیست پشت سهراب بگرده، راستش کسی هم نیست که...


شنبه 7 آبان ماه سال 1384
سرقت آثار تاریخی توسط خارجی‌ها

این چندمین بار است می‌شنویم که نیروهای خارجی دست به کاوش‌های غیرقانونی میزنند. این چندمین بار است که میشنویم عساکر خارجی آثار تاریخی افغانستان را به سرقت میبرند. گفته میشود حفریات غیر قانونی نه تنها در ولایت‌های جنوبی به دست نیروهایی آمریکایی صورت میگیرد بلکه نیروهای PRT هم به نوبه خود آثار تاریخی ما را که از قرن‌ها قبل در مناطق تاریخی در دل خاک مدفون بوده‌اند به سرقت میبرند. در حال حاضر گفته میشود این عده کسانی که تعداد نامعلومی آثار تاریخی افغانستان را از تخت سلیمان (جای تاریخی) واقع در ولایت تخار به یغما برده‌اند مربوط میشوند به کشور آلمان.

مردم محل زمانی از این واقعه آگاهی حاصل کردند که قبلا کاوش صورت گرفته و اشیاء تاریخی نیز بیرون آورده شده بودند. گفته میشود مردم محل به صورت دسته جمعی به محلی که نیروهای پی آر تی در حال حفر کردن بوده‌اند رفته و آنها را ممانعت کرده‌اند اما نیروهای PRT خواست‌های آنها را نادیده گرفته‌اند و به حفریات شان ادامه داده‌اند.

تخت سلیمان چهل کیلومتر از مرکز ولایت تخار فاصله دارد و قدامت تاریخی بیشتر از هزار سال را دارا است. گفته میشود این منطقه تاریخی نزدیک به سه صد جریب زمین را احتوا میکند که آثار تاریخی زیادی در آن موجود است.

گفته میشود در زمان حاکمیت رژیم طالبان این ساحه تاریخی به صورت غیرقانونی توسط قاچاق‌بران و مافیایی مواد مخدر و برخی(بی‌ادبی ماف) رهبران جهادی حفر شده است که بعد از سرنگونی رژیم طالبان وارلادها هزاران قطعه از آثار تاریخی را به بیرون از مرز قاچاق کرده‌اند.

گفته میشود در چندین مورد دیگر از حفریات غیرقانونی موسسه مین پاکی در صفحات شمال افغانستان دست داشته است.

دولت افغانستان هرچند به ظاهر کاوش‌ مناطق تاریخی را جرم خوانده اما تا کنون کدام قانون خاصی را در قبال چگونگی جلوگیری از حفریات غیرقانونی که توسط وارلادها و قاچاقچیان جهادی صورت میگیرد وضع نکرده است.


------------------
اوه صنم اوه صنم
کاش هوتا اگر
تم نی باجاتهی
یی زندگی کا سفر
هم بی تنها نه رهتی
یو هی عمر بر
تم ساتو هوتی اگر
تم ساتو هوتی اگر

آپ نی لبو که هسی
هی کاش دی دو تو جی
ها میری خوشی لیلو تو
غم آپنا دی دی مجهی
کاش هوتی تو می
میری دل که خبر

تم ساتهی هوتی اگر
تم ساتهی هوتی اگر


چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1384
یک سال از فعالیت دولت کرزی

نزدیک به یک هفته میشود که از یکساله شدن دولت انتخابی افغانستان به رهبری حامد کرزی میگذرد. دولت تصمیم گرفته است گزارش مفصل از فعالیت‌های یک سال گزشته را نشر کند. گفته میشود این گزارش دربردارنده تمام وزارتخانه‌ها و دیپارتمنت‌های مستقلی است که در طی یک سال گذشته به وجود آمده‌اند.

سخنگویی دولت محمد کریم رحیمی گفته است که این گزارش به صورت سرتاسری از تلویزیون، رادیوها و جراید به آگاهی مردم رسانیده میشود. وی علاوه کرده است که بعد از نشر این گزارش مردم خواهند فهمید که دولت برعکس ادعاهای رسانه‌ها، موفقیت چشمگیری در یک سال گذشته داشته است. این ادعا از طرف سخنگویی دولت زمانی صورت میگیرد که ده‌ها بار عملکردهای دولت و کابینه‌اش از سوی مطبوعات و اهل نظر مورد انتقادات شدید قرار گرفته است.

عدم داشتن استراتیژی مشخص، ناکارآیی کابینه، غیر مسلکی بودن کسانی که در رأس قرار دارند، فساد اداری و بی‌کفایت‌های که دولت عملا مرتکب شده است، اینها مواردی بوده‌اند که مردم و رسانه‌ها به کررات انتقاد کرده‌اند و از دولت خواسته‌اند که در پی اصلاحش برآید اما از وضعیت امروز چنین هویدا است که دولت نه تنها در پی اصلاح و کاهش فساد در درونش نبوده بلکه روز به روز فساد اداری و تنش‌های نژادی و مذهبی افزایش هم یافته است. هنوزم از پلان‌ها کوتاه مدت و دراز مدت خبری نیست، درست یک سال از عمر این دولت بی‌کفایت میگذرد اما هنوزم که هنوز است دولت در پی برنامه‌ریزی است.

راستی از یادم رفت که بنویسم این دولت نالایق در این یک سال اخیر چه کرده و چه انجام داده است که میخواهد گزارش ارائه دهد؟ سرک کابل ـ‌ قندهار توسط آمریکایی‌ها ساخته شد. ساخت و تعمیر سرک کابل‌ ـ‌‌‌‌‌ جلال‌آباد توسط USAID به چینای‌ها سپرده شد. و همینطور جاهای دیگر این کشور سوخته توسط کمک‌های بین‌الملل اعمار و آباد شد. و دولت حتی سهم کوچکی هم نداشت. حال این دولت که این قدر هوا به دماغش دویده از چیست و از چه گزارش تهیه میکند؟


هات‌لینک
پنتاگون اعلام نمود که شمار کشته‌شده‌گان نیروهای آمریکایی از سال 2003 تا حال به 2000 هزار نفر رسید است. جورج بوش رئیس جمهور ایالت متحده آمریکا در یک سخنرانی در دفاع از آمار کشته‌شده‌گان پرداخت و اضافه کرد که با مقایسه با گذشته‌ها، در عراق پیشرفت‌های چشمگیری صورت گرفته است. خبر کاملش در اینجا(الجزیره) بخوانید در USATODAY هم بخوانید.

خو دور از دنیای سیاست و پدرنالتی خبر دیگر اینکه جوستین تیمبیرلیک در دفاع از بریتنی اسپیرز برخواست و از رسانه‌ها خواهش کرد که خانم بریتنی اسپیرز و طفل نوزادش را تنها بگذارند. این آدم (جوستین) زمانی در دفاع از بریتنی به پا خواست که عکس‌های طفل نوزاد بریتنی اسپیرز به بیرون درز کرد و در برخی سایت‌ها پخش شد. در ضمن خانم بریتنی و شوهرش کیوین فیدیرلاین خواهش کرده‌اند که تمام تصاویری که مربوط به مسایل خانوادگی آنها میشوند حزف کنند. ای خبرک را در اینجا به طور مفصل بخوانید.

یک خبر دیگه انکه مادر شوهر جنیت جکسون خواننده ایروتک پاپ آمریکا گفته است که او باور دارد که ۲۰ سال پیش جنیت جکسون به صورت مخفیانه وضع حمل کرده است. خدا نجات بته از ای رقم همچشمی دیگه. اینه خبر کاملش را خود تان بخوانید اینجیگاه

-----------
په هه دیگه اینه سهراب اگر دمش راس و دلش از هر طرف جمع باشه چه کارای که نمیکنه. چند روز پیش ده یک روز گرم و آفتابی تصمیم گرفت چندین کاره انجام بته. دیگایشه خو هیچ بگیرین مگم در اینجه (عکسشه سیل کنین) به یاد دوران جوانی اش غلطید و چندین تیکنیک و حرکت‌های شاولین رفت. ای هم یک عکس دیگش. سهراب دلش میشه که باز یک چند روز دیگه لغت پرانی کنه باش که چه خاد شد. دماغش باز هوای ورزش کده که خدا خیره پیش کنه.

مگم حیف که دلش جمع نیست پریشان‌حالس اگه نی خدا میدانه که چه کارای نکنه. در یک کلام اگر بگویوم امی سهراب ده همی روزا در هوا آویزان اس. معلق مانده در هوا که خدا نکنه بادش ببره ده پیش یارش ببره باز سر در بغل یارش مانده و خوابش ببره 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 404209


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها