یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
جمعه 31 تیر ماه سال 1384
مشکلات Problems

با مشکل روبرو شدم. مثلیکه ژورنالیست بی‌بی‌سی کارش را کرد. من تا چند وقت دیگر نمیتوانم این صفحه را بروز کنم. دلخور نشوید. شاید...
در ضمن پنجره‌ام را هم بستم تا کسی از بی‌بی‌سی شیشه‌ام را با سنگ نزند... این است روزگار ناسازگار. آزادیت را هدف میگیرند.
باید در پایگاه خبری بین‌المللی کار کنی تا حیات دیگران را نشانه گیری این شد زمانه!!!! اگر در موقعیت قرار بگیری که بتوانی نام و شهرت کسب کنی بعد باید دیگران را هم تهدید به مرگ کنی این است زمانه ما!!! من میخواستم مدام اینجا باشم و نشان دهم که هنوزم زنده‌ام اما دیگر چاره‌ء نیست باید خیلی احتیاط کرد...
ظاهرا بی‌بی‌سی در حال تحقیق میباشد.
اما من تمام شواهد را به آنها تحویل دادم. شواهدی که صد در صد گواه بود بر عمل ترور.
بی‌بی‌سی میخواهد با تروریزم و القاعده مبارزه کند اما از درونش هیچ‌ آگاهی ندارد که کارمندش دست به افشاگری میزند و دیگران را تهدید به مرگ میکند. این کار کار القاعده است نه بی‌بی‌سی که با تروریزم مبارزه میکند. اما این مورد چه؟

بی‌بی‌سی ادعا کرده بود که من به کامپیوتر شان نفوذ کردم. مگر میشود من به کامپیوتر آنها نفوذ کنم و بعد به خودم تهدید به مرگ بفرستم؟ عاقلانه‌تر از این ادعا حتما نیافتند.

در حق همه شما دعا دارم

چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1384
کانسرت هنرمند هندوستان در کابل

قرار است امشب کانسرت هنرمند هندی سونی نی‌گم در استدیوم ورزشی کابل برگزار گردد. در جایی که سال‌ها پیش لنگوته‌داران سفید دست و پاهِ  ده‌ها انسان را قطع میکردند. جایی که زنان را به رگبار می‌بستند... به کدام جرم؟ به جرم برون آمدن از منزل، رفتن به مکتب... چرا؟ شریعت اسلام ناب محمدی چنین گفته است...سونننننننننننننننو نننننننییییییییییی گممممممممممممممممم
دیروز صدای صفیر گلوله‌ها از استدیوم ورزشی کابل به گوش میرسید. دیروز از دره‌های لنگوته‌سفیدان ضجه بیوه‌ها بلند بود. دیروز کابل ضجه میزد. ناله میکرد. از گلونش خون فوران میکرد.
اما، امروز صفیر ساری و گاما در گوش شهر لالایی میخواند. خوب است که استدیوم خاطراتش را از ذهنش زدوده باشد. امشب صفیر سول و فا شهر را مینوازد. امشب هنرمند جوان سینمای هند سونی نی‌گم برای کابلیان می‌خواند، برای آنهایی که بسیار درد دیده‌اند. برای آنهایی که غم‌های بزرگ در سینه دارند.
برای همه‌‌ی کابلیان، برای عاشق‌ها. برای جوانان کابل.
اگر تیکت به دست آوردم، به کانسرت شرکت خواهم کرد. تیکت بسیار قمت است از ده دالر گرفته تا سی دالر. معادل ۵۰۰ افغانی الی ۱۵۰۰ افغانی.
بهرحال اگر رفتم گزارشش را بعدا اینجا میخوانید....
بدروددددددد!!!!! 

دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
بدچانسی

مثلیکه این مریضی کسی دیگر را باب دندانش نمی یابد که باز هم به جان من افتاده است. هر بلای که نازل شود گریبان مرا میگیرد. عجیب روزگاری شده. همه چیز بی رحم شده و نامهربان. امیدوارم کار به جای نرسد که روزی در صف بیماران کولرا قرار گیرم. میترسم به قصابان شهر مراجعه کنم. میترسم به آنها بگویم جان دردم. میترسم به من بگویند خیلی دیر مراجعه کردی. میترسم داروی دندان را به سردردی ام تجویز کنند.

هات‌لینک:
تاتکیک‌های شکنجه زندانیان ابوغریب قبلا در گوانتانامو به کار گرفته شده بود
وحشتناک‌آلودانگیز بنظر میرسد آقا. حتما بخوانید. خواندن چنین متن‌ها نیاز به یک پاو سواد انگریزی دارد که امیدوارم آن را داشته باشید و با مشکل مواجه نگردید. من فقط به خبردادن و در بعضی مواقع کمی هم تشریح اکتفا میکنم.

ابوطالب مظفری مجموعه‌ی مقاله‌های خود را در حوزه‌ی نقد ادبی منتشر می‌کند
«نسل جدید شعر افغانستان از مقاومت فاصله گرفته و به شعر رویکرد تازه‌ای دارد»

این هم یک خبر فرهنگی از آژانس خبررسانی دانشجویان ایران.

قرار است فستیوال فلم‌های آسیایی در کابل برگزار گردد
خبر خوشی است. اگر چنین گردد این حقیر گزارش‌های مفصل از برگزاری محفل خواهم داشت.

در ضمن از سایت پژواک دیدن کنید. چقدر مسخره هستند، هر روز یک فونت جدید و رنگ جدید به سایت شان می‌افزایند. پدر بی‌سوادی را لعنت. یک آژانس خبری که تمام مصارفش را USAID میپردازد، با گذشت چندین ماه نتوانسته‌اند یک ویب‌سایت خواندنی داشته باشند. وقتی وارد سایت پژواک شوی واله و حیران میمانی که کجا بری. فونتش فونت خرخوانی، خبرش دیگه...

دو دستگاه تولید آب حیات و ماده آرامبخش زندگی توسط پولیس ضبط گردید. خبرش اندکی ناخوش است اما چه کار کنیم دیگه چارهء نیست. مجبوریم دست به دامن تاجیکستان و ازبکستان شویم به اضافه روسیه.

این رایس خداناشناس هم عجیب کارهای میکنه. این بار تصمیم گرفته به آمریکا اعتبار بته. راستی آمریکاه کجاه اعتبارش را از دست داده بود؟

فایرفاکس در همین چند دقیقه پیش فاک شد. ویب‌ سایت فایرفاکس مربوط به کامپنی موزیلا بود که بیشتر در حوزه سورس باز Open-source فعالیت داشت. البته در این باره برخی گمان دارند که هکر آن مربوط به شرکت غول‌پیکر مایکروسافت نباشد. چون ادعایش این بوده است که موزیلا همیشه مغرور به این بود که از امنیتی بالای برخوردار است که انترنیت اکسپلوریر در مقابلش ناتوان است. ظاهرا هکر قصد داشته از طریق آن امیل‌های ناخواسته SPAM به کاربران انترنیت بفرسته.

شنبه 25 تیر ماه سال 1384
از تلویزیون آیینه پخش شد


شب گذشته خبر برنده شدن وبلاگ "یادداشت هایی از کابل"در مسابقه بین‌المللی جایزه آزادی بیان در میان هفت وبلاگ دیگر در جهان، از شبکه تلویزیون آیینه در افغانستان پخش شد.

جاه دارد امروز از شبکه تلویزون آیینه به خاطر پخش خبر مذکور تشکری کنم. آیینه تلویزیون نوتأسیس‌ شده ای است که در سال جاری نشراتش را آغاز کرد و همچنان با نام نیک رو به گسترش و محبوبیت در میان مردم است.

کانال آیینه در ماهواره Eutelsat Hotbird سیزده درجه شرقی قابل دریافت است. فرکانسش یادم نیست. اگر درست تنظیم کنید در قسمت جستجو بصورت اتوماتیک ظاهر میشود.

هات‌لینک:
در اثر انفجار یک عراده موتر در عراق، 30 نفر کشته شدند
با شاخ گاو نر جنگ دادن نتیجه‌اش به نفع ایدهء قندهاری است
میخواهم ببوسمت
قبل از انسانها حیوانات خندیده‌اند


پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384
به نوشتن ادامه خواهم داد

از دست روزگار بد، پنجره‌ام را خشت گرفتم. بعد کاه را با آب گلش کردم. من نمیدانستم القاعده در بی‌بی‌سی هم وجود دارد و از پایگاه خبری بی‌بی‌سی آزادی دیگران را تهدید میکند. بی‌مورد نبود که رامین انوری از رادیو آزادی بیرون انداخته شد. کارنامه این آدم خیلی سیاه بوده این روزها از دور و نزدیک کم کم پی میبرم و میشنوم مو بر تنم راست میشود. با حلقه‌های که گفته میشود این آدم در ارتباط است شاید روزی بی‌بی‌سی را به کون بنشاند.
آفرین بر مدیریت و درایت اربابان رادیو آزادی در پراگ که به این زودی به اصل قضیه پی بردند و علاج واقعه قبل از وقوع را با هوشیاری خیره کننده انجام دادند. اگر فرصت بود در این مورد چیزهای خواهم نوشت.

بهرحال من به نوشتن ادامه خواهم داد و خواهم نوشت که فرومایگان چگونه آزادی بیان را نشان میگیرند. چگونه پستی شان را به نمایش میگذارند. من رامین را نمیشناسم و نمیدانم کیست. اما نمیدانم چه چیز او را به این سرحد کشانید تا آزادی‌ام را هدف گیرد. من هیچ چیزی در مورد او ننوشته‌ام و حتی نمیشناسم او کیست.
مهم نیست به گفته هارون یوسفی. مهم این است که سهراب دل‌زنده و شاد باشد. سهراب برای شما است و برای شما خواهد نوشت. سهراب از عشق مینویسد و از کجرویهای نفرت دارد. سهراب میخواهد با همه دوست باشد. دوستی بدون دو روی. سهراب ساده است بدون گل.

بی‌بی‌سی در بیانیهء اخیرش ادعا کرده است که من به کامپیوتر شان دسترسی پیدا کرده‌ام که کاملا ادعای بیجاست و شما میدانید که دنیای امروز دنیایی نیست که کسی از جای دیگر به یک شبکه و کامپیوتر وصل شود آنهم شبکه غولپیکر بی‌بی‌سی.
آدرس کامپیوتر IP برای همه معلوم است که بصورت پابلیک قابل پینگ است و به سادگی قابل شناسایی است. این را هرکس میداند. من هم مجبور بودم شواهدی را بدست آرم تا نشان دهم که تهدید‌ها از بی‌بی‌سی فرستاده شدند. هرکس اگر با کامپیوتر وارد باشد از این قابلیت برخوردار است.

من به نوشتن ادامه خواهم داد برای انکه همه بدانند ژورنالیست بی‌بی‌سی تا هنوز سهراب کابلی را از بین نبرده است. برای انکه نشان بدهم من زنده‌ام به نوشتن ادامه خواهم داد.

تهدیدهای ژورنالیست بی‌بی‌سی رامین انوری را در گلوبال وویس آنلاین بخوانید

در وبلاگ دید


دوشنبه 20 تیر ماه سال 1384
My god is freedom


In order to be free, I closed my message box. In fact, I could not tolerate more insults to myself or to others from people with false names. I did not want someone from the network of an international media organization to write to me that my 'days' are over. Did not want to see the frothining mouth of someone, who has been made blind by ignorance and fanaticism. Did not want someone bearing the identity of BBC to be a threat to Weblogger. Did not want the freedom to be foggy and did not want to be a sweeper of those who carelessly shed their trash in my blog.


I am a human being, a free spirit, who believes and is associated with freedom. I have the right to close my message box so that I remain free. I do not want BBC to be a threat to my freedom of expression. This freedom is quite valuable to me. I have the right to write and to criticize. But I will never ever allow anyone to disrespect, humiliate and threaten me with death.


I closed my message box; a not-so-easy decision was made. It was hard, but what other alternative did I have? I have to adjust with going forward /living without my external window. Let us accept that not only kings such as Abdul-Rahman, groups such the Taliban and Al-Qaeda, people such as Sayaaf, Osama Bin Laden, Hitler, Stalin, Penoche, but a number of others too sit in dark trenches aiming at others' freedom.


Al Qaeda works to physically attack innocent people by suicide bombing But driving others to death is also the work of terror and Al Qaeda.


Weblog is a place to express and communicate with people around the world and sometimes with ones own self. Internet was not invented by Taliban or Al-Qaeda. The inventor of internet was someone who loved all other human beings, not those who target Freedom, not those who threaten  other people’s life from an International Media Network.


Weblog is a corner to express and exchange ideas and suggestions, a place that where people from around the world get together, even if only to criticize each other.

I am a human being, who has the right to write and disseminate. I want to communicate and be friends with the whole world. I want to share my anguish with all Afghans currently out of the motherland no matter for whatever reasons. I want to write about myself and hear from them.


I want to write about freedom, love and pain.. I want to write about culture, literature, poetry music and art. Also about kids deprived of their right to education and schooling. Kids who find a piece of bread and are as delighted as if they had found paradise. I want to bridge the happiness of children around the world with the pity of kids in my country. I want to write about those post-September 11 kids who are still waiting for their dads to come home, about those women who are being beaten up. I want to write about those ladies who are burning themselves, about parents who have lost their kids, about hopeless and helpless widows, about the struggle against terrorism.


I would love to write about the world with no boundary, color, religion and region. I want to write for humanity.

I would love to write about people being lucky, about weeping, about loneliness and whatever I may wish to…


But I do not like someone to write a threatening death message under my article about freedom of _expression. I do not like someone to threat me to death from an international media network. I do not like the Taliban and Al-Qaida to write a message in my weblog.


پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1384
خدای من، آزادی نام دارد

دریچه وبلاگم را گل گرفتم تا آزاد باشم. نخواستم کسی با نام‌های مستعار به شخص خودم و به کسانی دیگر اهانت کند. نخواستم کسی از پایگاه رسانهء بین‌المللی بنویسد که کارم تمام است. نخواستم دهان کف‌کردهء انسانی را ببینم که تعصب و جهل کورش ساخته است. نخواستم انسانی با هویت بی‌بی‌سی تهدیدی باشد برای آزادی بیان یک ویب‌لاگر. نخواستم آزادی بیان مخدوش شود. نخواستم رفتگر کسانی باشم که کثافات شان را بدون کدام ملاحظه در وبلاگم میریزند.
من انسانم. انسان آزاده. انسانی‌که به آزادی ایمان دارد و همزاد آزادی است. من حق دارم پنجرة وبلاگم را از بیرون ببندم برای انکه میخواهم آزاد باشم. برای انکه نمی‌خواهم بی‌بی‌سی تهدیدی باشد برای آزادی بیانی که من بها داده ام برایش. من حق دارم بنویسم. انتقاد کنم. اما به کسی این اجازه را نخواهم داد که به من هتاکی کند، به من بیحرمتی کند و به مرگ تهدیدم کند.

پنجره‌ام را از دست روزگار بد کاه گل کردم. گرچند این کار برایم گران تمام شد اما چه کار کنم، زود باید خو بگیرم. باید بپذیریم که تنها عبدالرحمن‌ها نبودند که کله‌منار و پشته میساختند. باید بپذیریم، تنها طالبان نبودند که به حزف یک قوم برخواسته بودند. باید بپذیریم تنها طالبان نبودند که گورهای دسته جمعی میساختند، مردان را کشتند زنان و دختران جوان شان را در بازارهای لاهور و کراچی به حراج گذاشتند. باید بپذیریم تنها سیاف‌ها نبودند که برچه به گلون طفل معصوم فرو بردند. باید بپذیریم تنها اسامه بن‌لادن و القاعده نبودند که حیات بیش از چهار هزار انسان را در برج‌های تجارت جهانی در یک آن واحد از بین بردند.  باید بپذیریم تنها استالین، هیتلر و پینوشه نبودند که بر کله هزاران انسان بی‌گناه رژه رفتند، کوره‌های آدمسوزی ساختند، آدمخواری و ستمگری و آدمکشی کردند. هنوز برخی در تاریکی و جهل و تعصب به کمین نشسته‌اند تا آزادی دیگران را نشانه بگیرند و ترور کنند. کار القاعده ترور و حمله انتحاری است به انسانهای آزاده به صورت فیزیکی. اما به خطر افکندن و تهدید به مرگ کردن دیگران نیز جزو ترور و کار القاعده به شمار میرود.

وبلاگ جایی به رای حرف گفتن است. حرف گفتن با جهان، با مردم دنیا و گاهی هم با خودش. مخترع اینترنت نه القاعده است و نه طالبان. مخترع اینترنت کسی بود که احترام به همنوعش داشت، احترام به انسان، او زحمت کشید و عرق ریخت برای انسانها. برای کسی که به انسان احترام داشته باشد، کسی که آزادی دیگران را نشانه نگیرد. نه برای القاعده که سر ببرد و بعد در اینترنت در معرض نمایش قرار دهد. و نه برای طالبان که زندگی را بر زنان زندان بسازند و دره بکوبند.
وبلاگ جایی است برای تبادل افکار، برای اظهار نظرها، برای انکه انسانی بنویسد و انسان دیگر بخواند و نقد کند. وبلاگ جای است برای به هم رساندن انسانها از سراسر دنیا.

من انسانم، حق دارم بنویسم و نشر کنم. دلم میخواهد با تمام مردم دنیا در ارتباط باشم. دلم میخواهد با آنها دوست باشم. دلم میخواهد برای آنها و افغان‌های که به دلایلی افغانستان را ترک‌ گفته‌اند و امروز در هر دیاری آزادانه بسر میبرند درد دل کنم، از خود بگویم و از آنها بشنوم. دلم میخواهد با دوستانم و با آنها، از افغانستان از سرزمین زخم خورده و رنجیده‌ بگویم. دلم میخواهد از آزادی، از عشق، از اندوه و درد بنویسم. دلم میخواهد از فرهنگ، از ادبیات، از شعر، از موسیقی و از هنر بنویسم. دلم میخواهد از کودکانی که از رفتن به مکتب محروم مانده‌اند بنویسم. دلم میخواهد از شادی و شوق آنها وقتی تکه نانی برای نجات از مرگ می‌یابند بنویسم. دلم میخواهد درد و رنج کودکان وطنم را با کودکان خوشبخت دنیا در میان بگذارم. دلم میخواهد درد کودکان وطنم را با کودکانی که بعد از حادثه یازده سپتامبر هنوزم در انتظار پدرشان بسر میبرند قسمت کنم. میخواهم از زنان محروم و کوتک‌خورده و رنجدیده وطنم بنویسم. میخواهم گوشهء از دردهای دختران جوانی وطنم که دست به خودسوزی میزنند بنویسم. میخواهم از مادران و پدرانِ فرزند از دست‌داده، از فرزندانِ پدر و مادر از دست‌داده، از بیوه‌زنانیکه دریچه امید بر آنها بسته شده است بنویسم. دلم میخواهد از مبارزه با تروریسم و خوشبختی انسانهای آزاده بنویسم. دلم میخواهد از گریه، از تنهایی و هرچه دلم خواست بنویسم.
اما دوست ندارم زیر مطلبی با عنوان آزادی بیان در افغانستان، کسی پیام تهدید به مرگم را بنویسد. دوست ندارم پای نوشته‌هایم، کسی از پایگاه رسانهء بین‌المللی تهدید به مرگم کند. دوست ندارم طالبان و القاعده پیام بگذارند.


چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
آزادی را میخندم

پنجره‌ام را گل کردم

مبادا خدشهء به آزادی‌ام وارد آید

من آزادی را دوست دارم

من آزادی را راه بردم

از کوهپایه‌های چپری

از گردنه‌ باغ بالا

از قله‌های آسمایی

من کوه چهل دختران رفتم

آزادی با من

همسفر بود

من آزادی‌ام را دوست دارم

من زاده آزادی‌ام

من آزادی را می‌خندم

تا دور دست‌ها

تا افق

آزادی‌ام را میخندم 


یکشنبه 12 تیر ماه سال 1384
آ              ز              ا             د               ی

 تنها رؤیا است
 که آزادی را حس میکند
تنها کودکانند 
همبازی آزادی‌
تنها آزادی است که رؤیاهایمان را
پیوند دادیم

تنها آهوان صحرا اند
بدنبال آزادی
اینجا آزادی گلوگیر است
اینجا آزادی از دم شمشیر
آب میخورد
اینجا
آزادی مایه بدبختی
مایه رنج
مایه وحشت
ظلمت
 و
دلمردگی
 
      است

                          آ      ز      ا       د       ی

جمعه 10 تیر ماه سال 1384
هزاره‌ها افتخارآفرینان افغانستان

نمیدانم از کجا شروع کنم و از کجایش تعریف کنم. آخ خدای من، امروز چه روزی بود. روزی که من به افغانستان عزیزم ‌بالیدم و احساس میکردم زنده‌ام و عملا زندگی میکنم. به افغانستانی بودنم نه یکبار بلکه هزاران بار افتخار کردم. از شوق و افتخاراتی که امروز نصیب افغانستان عزیز و مردم شریف این مرز و بوم شد در تعریف نمیگنجد.
امروز روز جمعه، تاریخ اول ماه جولای دو هزار و پنج میلادی، مصادف با 11 سرطان سیزده هشتاد چهار خورشیدی، مجلس تجلیل و قدردانی از افتخار آفرینان قوم زحمت‌کش هزاره که افتخار افغانستان عزیز ماست توسط جمعی از روشنفکران و فرهیخته‌گان هزاره در مسجد خاتم‌الانبیا واقع دشت برچی در قسمت غرب کابل برگزار شده بود که بنده حقیر را هم دعوت کرده بودند. در این مجلس از کسانی که از چند سال قبل بدینسو مایهء افتخار افغانستان در بین‌الملل بوده‌اند، تجلیل به عمل آمد و بعضی از آنها سوانح شان بطور خلاصه توسط نطاقان تقدیم حضار شد. چه نطاقانی! اندک عیبی در آنها ندیدم چنان روان و بلبل‌وار صحبت میکردند که مجلس را به شور آورده بودند. در میانهء هر کلام شان طنز نهفته بود. در هر فاصله شعر عاشقانه که بیشتر زنانه و از درد و رنج زنها حکایت میکرد به نوبت طوریکه یک مصرع مال یکی بود و مصرع دیگر مال دیگری، خوانده میشد. شرکت‌کنندگان محفل هم اکثرا محصلین و روشنفکران هزاره بودند. نطاقان این محفل یک بچه و دو دختر جوانی بودند که صدا و سیما و حرکات آنها باعث شده بود که  حاضرینِ در مجلس با دهان باز به آنها بنگرند.ابتدا از استاد محقیق خواسته شد تا در جایگاه قرار گرفته سخنان چندی را خدمت حضار تقدیم کند. استاد محقیق از کسانی که در مسابقات بین‌المللی نام افغانستان را بلند کرده‌اند نام برد و از آنها قدردانی کرده گفت که ما به قهرمانان خود افتخار میکنیم. وی ادامه داد: ما به پهلوان ابراهیم که یکی از سابقه‌دارترین پهلوانان کشور ما که در شنزده سال یک سره حریف نداشت و همیشه افتخار می‌آفرید، یک بار دیگر افتخار میکنیم. ما افتخار میکنیم که امروز هزاره‌ها مایه افتخار افغانستان است و هردم افتخار می‌آفریند و مدال می‌آورد. ما به روزهای افتخار میکنیم که کار میکردیم زحمت میکشیدیم و جوالیگری میکردیم ولی امروز همان فرزند زحمتکش هزاره از پشت کوه‌های بامیان و یکولنگ به میدان آمده پرچم پرافتخار افغانستان را در بین‌الملل به اهتزاز در میآورد. ما به آن روز افتخار میکنیم که یک مرد هزاره، بوجی شش سیرهء گندم را در پشتش با پای پیاده از کابل به بامیان و یکولنگ می‌برد. و امروز فرزند همان مرد زحمتکش هزاره از پشت کوه بابا برای تمام مردم افغانستان افتخار می‌آفریند. اما افتخار میکنیم به فرزند همان کارگر هزاره که دیروز حق مکتب رفتن و درس خواند ازش سلب شده بود ولی امروز به نمایندگی از افغانستان عزیز در مسابقه المپیاد جهانی ریاضی افتخار می‌آفریند و مدال می‌آورد. ما افتخار میکنیم به همان مردمی که دیروز حق راه رفتن و حرف گفتن و ابتدایی‌ترین حقوق حقه‌شان مورد تجاوز قرار میگرفت اما امروز با کمال درایت و دانستگی و شایستگی صاحب بهترین جاه و جلالی است در کشور. ما به دو قهرمان زن سیماسمر و حبیبه سرابی افتخار میکنیم. ما به فریبا رضایی (خواهر شیما رضایی که اخیرا به طور مرموزانه کشته شد) جودو کار دختر هزاره افتخار میکنیم. و ما به همهء هزاره‌ها افتخار میکنم.

ابتدا از استاد محقیق خواسته شد تا در جایگاه قرار گرفته سخنان چندی را خدمت حضار تقدیم کند. استاد محقیق از کسانی که در مسابقات بین‌المللی نام افغانستان را بلند کرده‌اند نام برد و از آنها قدردانی کرده گفت که ما به قهرمانان خود افتخار میکنیم. وی ادامه داد: ما به پهلوان ابراهیم که یکی از سابقه‌دارترین پهلوانان کشور ما که در شنزده سال یک سره حریف نداشت و همیشه افتخار می‌آفرید، یک بار دیگر افتخار میکنیم. ما افتخار میکنیم که امروز هزاره‌ها مایه افتخار افغانستان است و هردم افتخار می‌آفریند و مدال می‌آورد. ما به روزهای افتخار میکنیم که کار میکردیم زحمت میکشیدیم و جوالیگری میکردیم ولی امروز همان فرزند زحمتکش هزاره از پشت کوه‌های بامیان و یکولنگ به میدان آمده پرچم پرافتخار افغانستان را در بین‌الملل به اهتزاز در میآورد. ما به آن روز افتخار میکنیم که یک مرد هزاره، بوجی شش سیرهء گندم را در پشتش با پای پیاده از کابل به بامیان و یکولنگ می‌برد. و امروز فرزند همان مرد زحمتکش هزاره از پشت کوه بابا برای تمام مردم افغانستان افتخار می‌آفریند. اما افتخار میکنیم به فرزند همان کارگر هزاره که دیروز حق مکتب رفتن و درس خواندن ازش سلب شده بود ولی امروز به نمایندگی از افغانستان عزیز در مسابقه المپیاد جهانی ریاضی افتخار می‌آفریند و مدال می‌آورد. ما افتخار میکنیم به همان مردمی که دیروز حق راه رفتن و حرف گفتن و ابتدایی‌ترین حقوق حقه‌شان مورد تجاوز قرار میگرفت اما امروز با کمال درایت و دانستگی و شایستگی صاحب بهترین جاه و جلالی است در کشور. ما به دو قهرمان زن سیماسمر و حبیبه سرابی افتخار میکنیم. ما به فریبا رضایی (خواهر شیما رضایی که اخیرا به طور مرموزانه کشته شد) جودو کار دختر هزاره افتخار میکنیم. و ما به همهء هزاره‌ها افتخار میکنم.حبیبه سرابی سنبل زن افغانستان است و او ثابت کرد که زن افغانستان میتواند سیاست کند در کنار انکه مادر خوبی باشد او میتواند از حقوق زنان افغانستان دفاع کند. او ثابت کرد که جایگاه زن افغانستان والاتر از آن چیزی است که طالبان کوردل و زبون میخواستند زنان را در خانه محبوس کنند. او ثابت کرد که زن افغانستانی میتواند از کنار تنور و دیگدان فاصله گیرد و دنیای ماحولش را بنگرد و صدایش را به گوش تمام زنان آزادیخواه در سراسر جهان برساند که زنان افغانستانی‌ میتوانند پا به پای زنان آزاده دنیا حرکت کند.

بعد از ختم سخنرانی محقق جوایزی که از قبل تهیه شده بود به نوبت برای قهرمانان هزاره تقدیم شد. در اول، بهترین جایزه به بنیانگذار نیوفولکانتکت و نمایندهء فولکانتکت کشور جاپان و زمانی قهرمان نیوفولکانتکت از کشور همسایه و دوست جمهوری اسلامی ایران در بین‌الملل استاد امیرحسین حیدری کمربند طلا و قهرمان ایران داده شد و بسیار مورد تشویق قرار گرفت. بعد از آن نوبت به خردسال‌ترین قهرمان هزاره و قهرمان افغانستان در مسابقات نیوفولکانتکت در قارهء آسیا باقر محقق 11 ساله رسید که بیش از استادش حیدری مورد تشویق قرار گرفت. باقر محقق خردسال‌ترین قهرمان و خردسال‌ترین مربی در کشور عزیز ما افغانستان است و امروز صاحب بهترین جایزه شد. نطاق شوخ با کمی بازیگوشی از او خواست تا خوبترین خاطره و بدترین خاطره‌اش را برای حاضرین قصه کند. اول از او پرسید: تاهنوز با کسی جنگ کدی؟ گفت هان. پرسید در کجا؟ گفت در ایران. پرسید چگونه؟ گفت: وقتی از مدرسه (مکتب) فارغ شدم میخواستم بیایم خانه. در راه دو پسر ایرانی سر راهم شد و به من فحش دادند. مه تیر خوده آوردم باز از پشت سرم آمدند بیشتر دشنام میدادند. من خواهش کردم که به من فحش نتن ولی یکی از آنها به من حمله کرد. و من بدون انکه بکس مدرسه‌ام را از پشتم پاین کنم با یک چرخشی (با لگد) به صورتش زدم و او نقش زمین شد. وقتی او به زمین افتاد رفیقش پاه به فرار گذاشت و من هم از پشتش نرفتم.
نطاق بازیگوش پرسید: بهترین خاطره‌ات چیست و برای حضار بگو! باقر گفت: بهترین خاطره‌ام این است که وقتی مسابقات نیوفولکانتکت قارهء آسیا در ایران برگزار شده بود. من در مسابقه برنده شدم و خردسال‌ترین قهرمان جهان شناخته ‌شدم و خاطره‌ام لحظهء بود که پرچم کشور عزیزم افغانستان را به دورم پیچیدم و از تمام پرچم‌ها پرچم پرافتخار افغانستان را بلند کردم.
خیلی‌ها بودند که از شوق اشک میریختند و آرزو میکردند ایکاش به جای باقر محقق میبودند. عکاسی که در کنارم نشسته بود دیدم بازوانش به لرزه افتاد و بعد هق هق گیریه‌اش بلند شد. آنطرفتر دوشیزه جوانی را دیدم صورتش را در میان دو کف دستش پوشیده بود و شانه‌هایش تکان میخورد.نمیدانم از کجا شروع کنم و از کجایش تعریف کنم. آخ خدای من، امروز چه روزی بود. روزی که من به افغانستان عزیزم ‌بالیدم و احساس میکردم زنده‌ام و عملا زندگی میکنم. به افغانستانی بودنم نه یکبار بلکه هزاران بار افتخار کردم. از شوق و افتخاراتی که امروز نصیب افغانستان عزیز و مردم شریف این مرز و بوم شد در تعریف نمیگنجد.

جالب بود در هر مجالسی که هزاره‌ها برگزار میکنند بسیار سنگین و آنقدر عالمانه و دوستانه است که باور آدم نمیشود افغانستان باشد. چون در جاهای دیگر و در میان اقوام دیگرِ افغانستان، میان مردان و زنان دیوارهای زخیم و یا پرده حایل هستند که همدیگر را نمی‌بینند. اما امروز دختران جوان هزاره در کنار مردان هزاره کف میزدند و شادی میکردند و خنده میکردند.

جالبتر اینجا بود که همهء آن قهرمانان افغانستان از ملت هزاره بودند. اگر ریاضیدان بود هزاره بود، اگر بهترین اقتصاددان بود هزاره بود. اگر بهترین ورزشکار بود هزاره بود. جای تعجب است که بقیه اقوام افغانستان چرا در این زمینه‌ها رشد نمیکنند و در کنار هزار‌ه‌ها سهم نمیگیرند. معلوم نیست آنها به چه چیز دلبسته‌اند و مشغول کدام مهمات نحوی و صرفی‌اند؟

راستی در عرصهء فلم و سینما از عبدالملک شفیعی (صاحب وبلاگ بامیان) تجلیل شد که بهترین فلم‌ساز و کارگردان از افغانستان در چندین جشنواره‌های بین‌المللی انتخاب شده است. و فلم‌های او هنوزم در جشنواره‌ها دست بدست میگردد. در ضمن کارگردان دیگری هم نامش گرفته شد که بیشتر با فلمساز و کارگردان مشهور ایرانی مخلملباف دستیار بوده است. آقای حیدری.

از بهترین عکاسان و بهترین‌های روشنفکران هزاره تجلیل شد که در این میان جایزهء هم به استاد بسیار محترم و معزز طغیان ساکایی بهترین ادیب کشور که فعلا در دانشگاه کابل مشغول تدریس میباشد داده شد. ساکایی یکی از بهترین‌ها و پرافتخارترین ادیب هزاره در کشور هست که قلم به تعریف این بزرگوار ناتوانی میکند. جایزهء هم به رئیس و مدیر اجرائی تلویزیون نوتأسیس‌شده "تلویزیون آیینه" و ادیب و شاعر زبان ازبکی آقای عالم کوهکن تقدیم شد و در ضمن از کارهای تلویزیون آیینه (که عملا تلویزیون آیینه حضور داشت و از محفل فلمبرداری میکرد) و پروگرام‌های این تلویزیون، تعریف و تمجید به عمل آمد. نطاق عزیزه با صدای خوشآهنگی که داشت فرمود: "تلویزیون آیینه" آیینهء دلهای بی‌طرف، بدون سانسور و عاری از رسم تعصبات و درنده‌خویی بوده است. عالم کوهکن هم در عرصهء ژورنالیزم و روزنامه‌نگاری و هم در عرصهء شعر و ادب شخص با درایت و اندیشهء مستقل و با تجربهء کافی بوده است که این قلم را از تعریف آن کمی آید.از سیماسمر قهرمان دیگر قوم هزاره و قهرمان زنان افغانستان تجلیل و قدردانی شد و جایزهء هم به خانم سیما سمر داده شد. نطاق اعلان کرد که مردم هزار کلمهء آغه را برای سیما سمر مناسب دیده‌اند که از این به بعد آغه سیما سمر خواهند گفت. از خدمات و زحماتی ارزندهء که سیما سمر برای مردمش کشیده است است قلم از تعریف آن عاجزانه سر خم میکند اما همینقدر بدانید که در تاریخ افغانستان آغه سیماسمر  را نداشتیم و امروز آغه سیما سمر را برای زنان درددیده و زحمت‌کشیدهء خود داریم. سیما سمر رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان است.

از تاریخنویس هزاره استاد کاظم یزدانی قدردانی شد و جایزهء هم به او اهدا شد. از داکتر یاسا تعریف شد و جایزهء هم به او داده شد. داکتر یاسا افتخار قوم هزاره و افتخار مطبوعات افغانستان هست. او اولین روزنامهء انگلیسی زبان را به نام "Outlook" که در تاریخ مطبوعات افغانستان سابقه نداشته است به چاپ رساند که هر روز به چاپ میرسد. از حبیبه سرابی اولین والی زن در تاریخ زنان افغانستان تجلیل و قدردانی به عمل آمد و جایزهء هم به او تقدیم شد. حبیبه سرابی سنبل زن افغانستان است و او ثابت کرد که زن افغانستان میتواند سیاست کند در کنار انکه مادر خوبی باشد او میتواند از حقوق زنان افغانستان دفاع کند. او ثابت کرد که جایگاه زن افغانستان والاتر از آن چیزی است که طالبان کوردل و زبون میخواستند زنان را در خانه محبوس کنند. او ثابت کرد که زن افغانستانی میتواند از کنار تنور و دیگدان فاصله گیرد و دنیای ماحولش را بنگرد و صدایش را به گوش تمام زنان آزادیخواه در سراسر جهان برساند که زنان افغانستانی‌ میتوانند پا به پای زنان آزاده دنیا حرکت کنند.

از سیماسمر قهرمان دیگر قوم هزاره و قهرمان زنان افغانستان تجلیل و قدردانی شد و جایزهء هم به خانم سیما سمر داده شد. نطاق اعلان کرد که مردم هزاره کلمهء آغه را برای سیما سمر مناسب دیده‌اند که از این به بعد آغه سیما سمر خواهند گفت. از خدمات و زحماتی ارزندهء که سیما سمر برای مردمش کشیده است است قلم از تعریف آن عاجزانه سر خم میکند اما همینقدر بدانید که در تاریخ افغانستان آغه سیماسمر  را نداشتیم و امروز آغه سیما سمر را برای زنان درددیده و زحمت‌کشیدهء خود داریم. سیما سمر رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان است.

از عزیز رویش (معلم عزیز) استاد دانشگاه تقدیر شد و جایزهء هم به او هدیه شد. از عنایت‌الله قاسمی  وزیر ترانسپورت تقدیر شد و جایزهء بهترین وزیر جوان در کابینه کرزی به او هدیه شد. او مختصرا از گذشته‌هایش گفت و از درد و رنجی که در روزهای آوارگی در کشورهای همسایه متحمل شده بود ذکر کرد. و برای جوانان گوشزد کرد که درس بخوانند با خدا باشد و دعای والدین را داشته باشند.

در اخیر از تمام دانشجویان دانشگاه کابل که ممتازترین محصلین در دانشگاه کابل، محصلینِ قوم هزاره در تمام رشته‌ها و فاکولته‌ها بوده‌اند، قدردانی صورت گرفت و به همهء آنها که در سال‌های گذشته در تمام فاکولته‌ها و رشته‌های شان نمرات اول و ممتاز گرفته بودند جوایزی اهدا شد. و از حاضرین با کف زدن‌های ممتد مورد استقبال قرار گرفتند.

با یک دنیا آرزو و انرژی برگشتم.
این هم غزل به زبان هزاره‌گی و لحجه و گویش هزارگی:چه نطاقانی! اندک عیبی در آنها ندیدم چنان روان و بلبل‌وار صحبت میکردند که مجلس را به شور آورده بودند. در میانهء هر کلام شان طنز نهفته بود. در هر فاصله شعر عاشقانه که بیشتر زنانه و از درد و رنج زنها حکایت میکرد به نوبت طوریکه یک مصرع مال یکی بود و مصرع دیگر مال دیگری، خوانده میشد. شرکت‌کنندگان محفل هم اکثرا محصلین و روشنفکران هزاره بودند. نطاقان این محفل یک بچه و دو دختر جوانی بودند که صدا و سیما و حرکات آنها باعث شده بود که  حاضرینِ در مجلس با دهان باز به آنها بنگرند.

تو که رفتی پنای تو ده خدای تو
کووک پرمیده مندوم ده جای تو
                      همو روزی که از سفر بیایی
                      بالگ بالگ زده می یوم ده رای تو

عرقچینی سرت سه شای کلدار
بیگانه شوی نکو غیر از وطندار
                     بیگانه شوی نکو بیگانه موشی
                     پاسی باچه وطن دیوانه موشی
 همه شما زنده باشین! دوست تان دارم بقیه عکس‌ها را در اینجا ببینید. اگر آنجا دیده نتانیستین، تمام عکس‌ها را در یک صفحه در اینجیگاه ببینید.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 404232


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها