یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1384
اندر احوالات خر

اینک به درخواست و خواهش بعضی دوستانی که در پیام‌خانه و بعضی دیگر از طریق امیل خواسته بودند که شرحی کوتاهی در بارهء یادداشت قبلی‌ام که همان عکس‌ ـ بدون شرح باشد، بنویسم.

دوستی اظهار کرده بود که من چیزی جالب ندیدم. به این دوست و به دوستانی دیگر عرض کنم که چیزی جالب در عکس این است که در گوشهء پاین تلویزیونی که عکس ازش گرفته شده نوشته شده است: "خرونه". خرونه کلمهء بسیار مبارکی است در یکی از زبانهای رسمی کشور: زبان پشتو

این کلمه اشارهء دارد به کسانی که در صفحهء تلویزیون دیده میشوند و گویا در حال گفتگو و اظهار نظر هستند.
خرونه جمع خر تشریف دارد و فی السان الپشتونیه اَل خر یتغیر فی الخرونه. حال نتیجه گرفتیم که خرونه یعنی خران یا خرها. بالالسان اسلامیه حِمار گویند. و فی السان المشرکین یقول "دانکی". امیدوارم هیچگونه تاریکی در گوشه کناری این کلمه از قید این قلم نیفتاده باشد که روشنی نینداخته باشم.
از آنجاییکه انسان جایزالخطاه تشریف دارد ممکن است بازهم لاعیب نباشد که در آنصورت راهنمایی دوستان دریغ نگردد.

ورجاوندی خواسته بود که زمان و تاریخ دقیق این عکس شریف را ذکر کنم در انکه بعضی دوستان و آشنایان لطف شان در حد شک و تردید تشریف دارند که این حقیر سراپا تقصیر سهراب کابلی در کابل عزیزم نیستم بلکه در یکی از کشورهای پرنگی ها و یا پرنگی‌ماب‌ها زندگی میکنم. و راستی هم این جای سوال است که سهراب با کمترین امکانات و آنهم در کابل عزیز چگونه و چطور توانسته در فاصلهء کم این عکس را گرفته باشد و از کجا چگونه کمره آماده کرده است؟
وقتی پیام آن عزیز را به گفته خبرنگاران معاصر به خوانش گرفتم، آن عزیز را محق دانستم که باید در باره زمان و مکان این تصویر روشنی انداخته میشد.

به تاریخ نهم ماه می، روز دوشنبه، ساعت هشت بجه شام وقتی اخبار بخش دری تلویزیون دولتی افغانستان به پایان رسید نوبت پخش اخبار پشتو رسید که بعد از تزیر تبلیغاتی، اخبار پشتو به خوانش رفت. دقیق یادم نیست که ساخت و ساز سرک دشت برچی در همان روز دوشنبه آغاز شده بود یا قبل از آن و یا هم انکه کلیپ ویدیوی در همان روز دوشنبه گرفت شده بود و یا از روزهای قبل، به نمایش گذاشتند. بهرحال، من در حال دیدن تصاویر و اشخاصی بودم که در عکس دیده میشدند.
یکدفعه متوجه شدم در قسمت پاین، کُنجک صفحهء تلویزیون نوشته شده است "خرونه". اول باورم نشد گفتم شاید چشمانم اینطور میبیند. نزدیک تلویزیون رفتم دقت کردم دیدم نوشته شده است خرونه. اول کمی با خودم خندیدم و گفتم چه خرانی!
بعد بلافاصله به یادم رسید که باید ازش عکس بگیرم و در وبلاگم بگذارم. دویدم به اطاق بغل دست و از یکی از اعضای فامل با عجله خواستم که کمره کجاست و زود حاضر کند که از تلویزیون عکس بگیرم. در یک فاصلهء کم توانستم کمره را آماده کنم و چهار قطعه عکس از تلویزیون گرفتم که از بین چهار قطعه عکس فقط یکی از آنها به دردبخور برآمد که همین زیرین باشد که برای این صفحه انتخاب کردم.

بعدها وقتی متوجه شدم دیگه نگفتم زور بازوی حیرت آوری دارم. گفتم در این قسمت از پینتیوم چهار (Pentium IV) هم تندتر کار کردم با انکه قبلا با خودم میگفتم که سرعتم کمتر از پینتیوم تشریف دارد ولی اینبار بصورت استثنائی پینتیوم چهار با سرعت 3.2 از آب درآمدم. 


پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1384
بدون شــــــــــــــــــــرح
-------------------------

!خدا ازی رقم خـــــــــــرها نجات بته
این عکس از تلویزیون دولتی افغانستان گرفته شده است. در عکس، مقامات شهرداری کابل در روز اول احداث سرک برچی (غرب کابل) دیده میشوند.
خدا خیر پیش کنه! ای رقمش دیگه هرگز ندیده بودیم!


سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1384
فراخ‌اندیشی = کُشاد‌اندیشی

چه دنیای اس! مه میگوم امی sakhidad hatif زنده خو باشه که لینک سایت آریایی ره در پیامخانه جعفرجان مانده بود. وله مه خو کیف کدوم از خواندن مقاله کامجو صاحب. بیادرا مه میگوم خدا او ره از روی خوانندگان سایت آریایی نگیره. بیادرا مه خو ادعا ندارم و عاجزانه قبول داریم که از قواعد پارسی مارسی و عرب مرب زیاد نمی فامیم. امو تو میکنیم که روی کاغذ ره سیا میکنم. ولی مه خو امروز به گنگسیالوجی پیوستم از بسکه کوشش کدوم بفاموم که امی بیادر چه میگه و امی‌تو لغتاره از کجا آورده. چار پنج دفه خاندم چیزی نفامیدم باور کنین.

وله گمشکو دیگه! بخدا به فرهنگ سه جلدهء پارسی‌ هم مراجعه کدیم که عاجزانه همینجا اقرار میکنم که به غیر از یافتن معنی این کلمه: فراخ‌‌اندیشی به معنی کُشاد‌اندیشی، چیزی دیگری گوشت خوک شوه که پیدا کده باشُم.

خدا یار جان ایره قم آدما. نوشته‌های امی آدم باید ده کدام موزیم نگهداری شوه همرا با عکسش. اگه زور ما رسید ده وزارت اطلاعات و فرهنگ به آقای رهین روان کده میمانیم که ده آرشیف ملی تقدیمش کنه.

اگر کسی تا هنوز این مقاله را نخوانده هنوزم سری وقت است به این لینک بروید و مقالهء کامچو را در سایت آریایی به دقت بخوانید. در ضمن برای پرخانه جافرخان پیشنهاد میکنم که سوژهء خوبی از راه رسیده است. 


دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1384
نرخ و نوا در شهر کابل


در این اواخر، امیل‌های زیادی را دریافت کردم که گفته بودند، میخواهند کابل بیایند و قبل از انکه به کابل بیایند، میخواهند در مورد مخارج روزانهء یک خانواده در شهر کابل را بدانند.

من کوشیش کردم بعضی چیزهای ضروری را نرخ اندازی کنم و در اختیار دوستان قرار بدهم. ناگفته نماند این قمت‌ها بازاری‌اند نه مندوی:

 

قمت به افغانی

اندازه

اقــــلام

شماره

32 افغانی

1 کیلو

برنج سیله اول

1

100 افغانی

1 سیر

آرد

2

24 افغانی

1 کیلو

بوره

3

40 افغانی

1 کیلو

روغن

4

145 افغانی

1 کیلو

چای سیاه اعلی

5

120 افغانی

1 کیلو

چای سبز اعلی

6

40 افغانی

1 کیلو

لوبیا

7

30 افغانی

1 کیلو

بادنجان سیاه

8

4 افغانی

1 دانه

نان

9

140 افغانی

1 کیلو

گوشت گاو

10

200 افغانی

1 کیلو

گوشت گسفند

11

150 افغانی

1 کیلو

گوشت گوساله

12

80 و 90 افغانی

1 کیلو

گوشت مرغ

13

18 افغانی

1 کیلو

کچالو

14

15 افغانی

1 کیلو

پیاز

15

30 افغانی

1 کیلو

رومی

16

20 افغانی

1 کیلو

فاصله

17

90 افغانی

1 کیلو

سیر

18

3 افغانی

1 دانه

تخم مرغ ماشینی

19

5 افغانی

1 دانه

تخم مرغ خانگی

20

25 افغانی

1 کیلو

بامیه

21

5 افغانی

1 درجن

گوگرد

22

ســــــــــــــــــــــــــبزیجات

25 افغانی

1 چارک

پالگ

1

25 افغانی

1 چارک

گندنه

2

4 افغانی

1 دسته

ملی سرخک

3

5 افغانی

1 دسته

نیش پیاز

4

10 افغانی

1 پاو

گشنیز

5

5 افغانی

1 بسته

نعناع

6

20 افغانی

1 پاو

مرچ تازه

7

20 افغانی

1 کیلو

کرم

8

13 افغانی

1 خُرد

لیمو

9

 

کرایه خانه در ماکروریانها متفاوت است. مثلا دو اطاقه و سه اطاقه از 180 دالر گرفته تا 300 دالر ماهانه میباشد. چهار اطاقه از 350 تا چهارصد دالر.

شش اطاقه در قسمت‌های شمال کابل از 250 دالر گرفته تا 600 دالر. کارته نو از 180 دالر تا 350 دالر.

قسمت غرب کابل- کارته سه،‌ کارته چهار و کارته سخی از 300 دالر تا 600 دالر.


شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1384
وبلاگ افغانی در میان 60 وبلاگ از سراسر جهان


شبکهء گزارشگران بدون مرز، در یک نظر سنجی در میان وبلاگ ها از سراسر جهان، 60 وبلاگ را با زبانهای مختلف در مسابقهء «جایزهء آزادی بیان وبلاگ» انتخاب کرده است که در این میان "
یادداشت هایی از کابل
" از کشور عزیز ما افغانستان انتخاب شده است که امیدوارم افغانهای داخل و خارج رای شان را از وبلاگ افغانی "یادداشت هایی از کابل" دریغ نکنند.

این نام نیکی برای افغانستان عزیز خواهد بود و برای همهء وبلاگ نویسان افغان که از سراسر جهان مینویسند.

طریقهء رای دادن بسیار سهل است. به این
لینک رفته و "Shared Pain" را انتخاب کنید. ناگفته نماند که امیل آدرس شما الزامی است.

برای رای دادن به یادداشت هایی از کابل اینجا را کلیک کنید

و یا هم به این لینک بروید: http://www.globenet.org/rsf/voteblog.php?cat=1&lang=en

این هم میانبر دیگه:  http://www.globenet.org/rsf/voteblog.php?cat=lang&id=4&lang=en


پنجشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1384
درد دل + عذرخواهی

امروز میخواهم از دوستان و آشنایانی که از این صفحه دیدن میکنند ابراز تشکر و امتنان کنم و نیز عذر‌خواهی کنم از اشتباهات املائی و انشائی‌‌ایکه این قلم در بعضی مواقع مرتکب می‌شود.
امیدوارم به بزرگواری تان بنده را ببخشید.
راستش من هم به گفتهء آن همسایه، از این همه تصحیح و تصحیح‌بازی کلافه شدم.
در اکثر مواقع یادداشت‌هایم را از پیش آماده و تایپ شده ندارم. مجبورم در انترنیت کلب، آماده و تایپ کنم و آنهم شتاب‌آلود.
در یک ساعتی که 100 افغانی و یا 60/80 افغانی میپردازم، باید تمام کارم را انجام بدهم. خواندن امیلها، جواب به آنها و نوشتن نامه‌های جدید به دوستان و از این قبیل حرفهای دیگر.

خوب دیگه روزگار ما همی اس! چطور کنیم؟ راهی چاره چیس؟ نه وندی‌گری ره بلدیم و نه ماموریم که رشوه بخوریم. پارسال به پدرم گفتم یک مقدار زمینی که داریم تریاک بکاریم. گفت بچه! چه میگی تو حرام اس. گفتم اینکه گشنه بمانیم حرام نیس؟ گفت خدا اگر داد از راه حلالش بته نه حرام. مه تا امروز ندانستم زرع تریاک چه گناهی دارد وقتی انسان را از گرسنگی برهاند؟
یکی از آشنایانی بیچارهء ما که به روز و زندگی‌اش سگ میخندید، امروز صاحب یک حولی هفت بیسوهء، موتر سرف و یک لندکروزر جاپانی شده است از دولت سری تریاک و هروئین. به هیچ چیز هم ری نمیزنه. سال گذشته به حج هم رفت البته از دولت سری زرع تریاک. ده قصه فلکش نیس. پیش او، پول علف خرس اس. همو رقم که انجوها و وندی‌ها ارگ و برگ دارند او هم دارد.
به فکری از کمر به پاینش هم زیاد اس. مثلا هر از چندگاهی به کشور همسایه تاجیکستان، هندوستان و امارات عربی ـ دوبی سفر میکنه و به قول معروف عشقش را میکنه و بعد چارچ شده برمیگرده.

ولی در این میان، کسانی استن مثل ما که دَمش در 10 افغانی و 20 افغانی آمدن و رفتن میگیره. به یک افغانی جان میگیره به دو افغانی جان میته. چطو کنیم دیگه، روزگارس بیادر!
ده ماه پیش، یک ماده بُز خریده بودیم به 3500 افغانی که به ما شیر بته. در این اواخر از بسکه بزن و بگیر داشت هرطرفش را میچرید، اگر گندنه بود خورد، اگر رومی بود خورد. هرچیزی که در حولی کاشته بودیم، نابودش کرد. سه روز پیش مجبور شدیم، بفروشیم.
همراه با بچه‌اش 3000 افغانی فروختیم. البته دو صد کم 3000 چون 200 افغانی فقط یک موتر سراچه را تا نقاش بالاتر از کمپنی کرایه کدیم. دلم به بچه‌اش سوخت. بزغاله‌گگی خوبی شده بود. تازه شاخ کشیده بود. عشقش فقط مالیدن شاخهایش به درخت سیب بود.


سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1384
??Afghans are tough

وقتی خبری کشته شدن هنرمند جوان افغان نصرت پارسا توسط تعداد از جوانان افغان در کانادا را شنیدم، یک دفعه به گذشته ها رفتم و به مجادلهء جدی ام با یک استرالیای به نام جان‌ادوارد که عقیده داشت افغانها سخت، زمخت و خشن هستند، کمی در فکر فرو رفتم. خبر کشته شدن «نصرت پارسا» باعث شد تا کمی به حرفها او تامل کنم. من از این قبیل خاطرات که در ذیل می‌خوانید را بسیار زیاد طی کرده ام و به حافظه ام آرشیف کردم.

باری، روزی بدون مقدمه، حرف از عاطفه و انسانیت و اخلاق پیش آمد و هیچ ملت و دینی باقی نماند که ما پای شان را در محکمه قضاوت نکشانیم و محکومش نکنیم. وقتی همه را محکوم کردیم، نوبت رسید به کشور افغانستان و مردمش. دوست استرالیایی ام که اصلا فرانسوی الاصل بود، خطاب به من کرد و گفت: از اخلاق و عاطفهء مردم افغانستان برایم بگو. اما من اصرار کردم که اول او نظر و عقیده اش را بیان کند و بعد من. چه من خبر داشتم، او چندین بار از طریق i.o.m به افغانستان سفر کرده بود و با اخلاق مردم این سرزمین تا حدی آشنا بود. او بدون مقدمه گفت: !Afghans are very tough

دوست هراتی ام از این حرف، بسیار ناراحت شد و گفت نه این طور نیست و دلایلی متعددی را برایش ذکر کرد که هرگز برای او قانع‌کننده نبود.

چند روز بعد، همین دوست هراتی‌ام در حالیکه از دور به من نزدیک می‌شد، از من سوال کرد: میدانی منظور جان‌ادوارد چه بود؟پرسیدم چه بود؟ در جوابم گفت که ادوارد میگوید: افغانها همه تُف هستند.

چند وقت بعد، دوباره همین دوست را در مزار شریف با دست شکسته‌اش دیدم که از دست مجاهدین هرات به مزار فرار کرده بود. از درد و رنج و شکنجه هایش به حدی گفت که من تعجب کردم، چطور زنده مانده بود. بهرحال، در اخیر حرفهایش او دوباره به گفتهء جان‌ادوارد انگشت گذاشت و با جدیت برایم گفت که به گفتهء جان‌ادوارد، ایمان آورده است.

اما امروز وقتی خبر کشته شدن هنرمند جوان افغان را به دست خود افغانها در ونکوور کانادا شنیدم بسیار متاثر شدم.
و امروز با تاثر زیاد من هم با دوست هراتی‌ام و جان ادوارد هم‌عقیده شدم که
Afghans are tough


یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1384
انفجار در شهر نو - کابل

از دیشب تا امروز بیش از 20 امیل از دوستان دور و نزدیک دریافت کردم که از سلامتی من تشویش داشتند و خواسته بودند که به آنها اطمنان بدهم که من در انترنیت کلبی که دیروز حوالی ساعت چهار بعد از ظهر، منفجیر شد، خوشبختانه حضور نداشتم و هنوزم زنده ام.
چند تا پیام هم در پیام خانه دریافت کردم که بعضی دوستان نگرانی شان را ابراز کرده بودند نسبت به من.
من در قدم اول از همهء عزیزان و دوستانی که هرگز آنها را  ندیده ام اما محبت شان در حق این حقیر، بی سابقه و ناب هستند تشکر میکنم و یک جهان از لطف بیکران آنها سپاسگذارم.
گرچه هیچ انترنیت کلبی در شهر باقی نمانده که من به آنها سر نزده باشم و کار نکرده باشم. اتفاقا در همین انترنیت کلبی (پارک انترنیت کلب) که دیروز منفجیر شد دو روز قبلش من رفته بودم و بیش از یک ساعت همانجا انترنیت بازی کردم.
بنده حقیر تا این دم صحت دارم و از این به بعد کوشش خواهم کردم که به آن انترنیت کلب‌های که موی‌زردها بیشتر رفت و آمد دارند، نروم.

دیروز حوالی ساعت چهار بجه بعد از ظهر بود که صدای انفجاری مهیبی را از بسیار نزدیکم شنیدم. من در شهر نو، کوچه مسلیم، انترنیت کلب پایونیر بودم. همه بیرون پریدند و منهم در پی شان. فکر کردم رستورانت روز که چندی قبل نیز اتفاقی در همین رستورانت افتاده بود دوباره منفجیر شد. اما وقتی بیرون رفتم دیدم در کوچه مسلیم آرامی حکم فرماست. فقط مقابل رستورانت هرات و رستورانت پارک، خلایق جمعند و بگو مگو دارند که انفجار آنسوی پارک رخ داده است.

من بخاطری کنجکاوی بیش از حدی که دارم رفتم طرف پارک و لحظهء بعد از پارک بیرون شدم. دیدم نیروهای امنیتی و پولیس تمام جاه ها را بند انداخته اند و نمیگذارند کسی به ساختمان نزدیک شوند. طرف راست پیچیدم، به سمت چهار راه انصاری. جائی که چند ماه پیش نیزانفجاری انتحاری رخ داده بود که منجر به قتل یک دو سرباز بین المللی شد. از بایسکیلم پاین شدم. چند قدم نزدیک‌تر شدم به ساختمان که یکی از نیروهای امنیتی پولیس با خشم طرفم دوید و از نزدیک شدنم به جمعیت انبوه زیر ساختمان جدید ساخته شده بنام " سی تی سنتر" جلوگیری کرد. هرچه یاسین به گوشش خواندم، تاثیر نکرد. بهرحال در گوشهء پارک سری پا ماندم و با خود گفتم خوب است همینجا ببینم قضیه چیست. ده دقیقه بعد خبرکش ها از چهارسو ریختند و هیچ  نفر باقی نماند که خبرکش‌ها مایکرافون شان را جلو دهن آنها نگرفته باشند.
از بخت بد همانجا هم