یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
سه شنبه 30 فروردین ماه سال 1384

از اجساد  سرنشینان کام‌ایر، هنوزم لاشخوران تغذیه مینمایند 
--------------------------

سایت خبرگذاری آژانس پژواک عکس‌های دلخراشی را از اجساد باقی مانده سانحهء هوایی طیاره کام‌ایر که در 3 فیبروری در کوه چپری سقوط کرد، پخش نموده است. بنا به گفتهء این منبع، دایرکتر خبرگذاری آژانس باختر آقای دانش که خود در 29 ماه مارچ یعنی درست 56 روز بعد از سقوط طیاره کام ایر به محل حادثه (کوه چپری) رفته و از نزدیک عکس‌های را از 6 جسد خراب شده گرفته است. این در حالی است که تیم نجات و مقامات بلند پایه دولت افغانستان و به دنبال آن رادیوها ادعا میکردند که اجساد تمامی 104 تن سرنشین طیاره کام‌ایر کشف شده اند.
خبر ذیل از سایت آژانس پژواک گرفته شده است:
عکس‌ها را در این
لینک ببینید.
 کابل
11 حمل، آژانس خبری پژواک

گر چه دولت افغان دو هفته قبل تکمیل انتقال اجساد طیارۀ سقوط شدۀ کام ایر را اعلام نمود، اما خبرنگار آژانس خبری پژواک ا کنون در منطقه اجساد شش تن و اعضای تیت وپاشان بدن انسان را مشاهده نموده است.
جنرال ظاهرعظیمی سخنگوی وزارت دفاع ملی بتاریخ 22 حوت سال جاری ، بعد از چهل روز جسنجو اعلام نموده بود که تمام اجساد از محل حادثه انتقال داده شده اند.
همچنان وزارت خاطر نشان ساخته بود که تا کنون اجساد 42 تن شناسایی گردیده که از جملۀ آن 17 تن آنها خارجی اند.
بتاریخ نهم حمل بعد از سه و نیم ساعت پیاده روی ، به کوه څری(جای که طیاره سقوط نموده بود) با تحمل مشکلات زیاد خود را به محل این اجساد رساندم.

از دشمن مخفی (ماین) در زمین آنقدر هراس نداشتم که از پرنده گان خونخوار هوا میترسیدم.
پرنده گان مذکور بالای سرم گزمه مینمودند و زمانی بالایم به نیت حمله نیز پائین آمدند.
پرنده گان خونخوار روده ها و دیگر اعضای بدن اجساد را جدا نموده و به هوا بلند میشدند و در هوا بالای آن با هم زد و خورد مینمودند.
گوشت و پوست پا های اجساد جدا شده بود، استخوان های سفید و مغز های پراگنده برایم احساس ترس را به وجود آورد و با دیدن آن پا هایم سست گردید.
هر چند تا کنون همان استخوان های خاک آلود و پارچه های اعضای بدن در چشمانم صحنۀ های ترس آوری را ترسیم مینماید اما دگروال ظاهر مراد عضو دفتر مطبوعاتی وزارت دفاع ملی به آژانس خبری پژواک گفت که عملیات آخری انتقال و شناسایی اجساد بتاریخ 25 حوت خاتمه یافته است.
وی افزود که عملیات مذکور زمانی پایان یافت که از اثر انفجار ماین در منطقه یک تن از عساکر اردوی ملی به قتل ویک تن دیگرمجروح گردید.
بنابر معلومات وی، گزارش اخیر آنها حاکی است که یک جسد قربانی حادثۀ مذکور هم در منطقه باقی نمانده است.
وی گفت: (( جستجو و انتقال کاملاً خاتمه یافته و اجساد در ( شفاخانه ) چهارصد بستر انتقال داده شده اند.))
باشنده گان قریۀ توری زوری څگی از کوه خویش که بنام څرۍ یاد میگردد و پارچه های متلاشی شدۀ طیاره و اجساد در دره و قلعه های آن موجود است نفرت و هراس دارند، کوه شب و روز در چشمان آنها حالت ترسناک اجساد را تصویر مینماید.
هوا پیمایی شرکت خصوصی کام ایر که به شمول کارمندان طیاره 104 تن سوار آن بود، بتاریخ 15 دلو از ولایت هرات به قصد کابل پرواز نموده بود، بعد از رسیدن بۀ کابل بالای کوه ځری ،واقع در جنوب کابل سقوط نمود.

کوه مذکور که مربوط ولسوالی خاک جبار ولایت کابل میباشد 13333 متر ارتفاع داشته و تقریباً در 35 کیلو متری شهر کابل موقیعت دارد.
اردوی ملی، پولیس و نیرو های ناتو عملیات خود را در منطقه به پایان رسانیده و اکنون در آنجا اثری از عملیات نیرو ها به چشم نمی خورد.
من با احمد شاه 30 ساله ، باشندۀ کمرچینوی ملا عمر ولسوالی خاک جبار که باکوه های مذکور آشنا است ساعت دوازده بجۀ ظهر پیاده حرکت نمودم، تقریباً یک ساعت بعد به منطقۀ آنها (توری زوری څکی) رسیدیم.

در این محل 12 آشیانه کوچیهای خروت قرار دارند که در بهار به آن محل کوچ میاورند.
اردوی ملی در اینجا عملیات مینمود و به گفتۀ احمد شاه، آنها برعلاوۀ دو اتاق آنها خیمۀ های دیگرآنها را نیز زده بودند.
جای مذکور از کوه فاصلة زیاد دارد، اردوی ملی بخاطر عملیات خویش به اندازۀ دو متر راه الی کوه را از وجود ماین ها پاکسازی نموده بودند.
از اینجا حرکت بالا شدن به کوه ځری را آغاز نمودیم، بعد از دو ساعت پیاده روی نخست خود را به اجساد رسانیدیم، اجساد را یکی پی دیگر تماشا نمودیم، بدن شش جسد سالم بود و دستها، پاها و پارچه های بدن اجساد دیگر در قله های کوه پراگنده وجود داشت.

بسوی یک جسد که نسبتاً بزرگ بود رفتیم زمانیکه بخاطر عکس برداشتن وی را به کمره برابر مینمودم از بدن وی خون تازه جاری گردید.
در اینجا تا کنون لباس های اجساد سالم در بدن آنها میباشد.
در محلات مختلف کوه شش جسد وجود داشت که از آن جمله دو جسد در محلی وجود داشتند که به گفتۀ رهنماء، در آنجا ماین وجود ندارد.
رفتن به طرف چهار جسد دیگر دشوار بود اما رهنماء برایم راهی را نشان داد که امکان نجات یافتن از وجود ماین ها میرفت.
به نقش پای وی قدم گذاشته و خود را به دو جسد دیگر رسانیدم، آنها به حالت بسیار خراب قرار داشتند در چهار طرف آنجا ماین ها نیز معلوم میگردیدند.
دو جسد دیگر که در خریطه های مخصوص گذاشته شده بودند نیز در جای خویش باقی بودند، به گفتۀ روشان 50 ساله یک تن از باشنده گان دیگر منطقه، اردوی ملی اجساد مذکور را زمانی رها نمود که دو تن آنها بالای ماین قرار گرفته یکی آن کشته و دیگر آن جراحت برداشت.
اگر چه ریزش برف گذشته اجساد مذکور را خراب نساخته اما آفتاب هفت روز گذشته آنها را غیر قابل شناخت ساخته بود.
احمد شاه میگوید که دل پدرش به اجساد مذکور بسیار میسوزد چند بار کوشش دفن آنها را نموده اما آنها مانع وی گردیده اند: ((پدر ام بیلچه را گرفت و گفت که من دفن شان میکنم.))

وی میگوید که از مسوولیت دولت می هراسند در غیر آن دفن اجساد را وظیفۀ خویش میدانند.
احمد شاه میفزاید که هیچ کس به حال مرده ها رحم نمی کند: ((دولت حصۀ زاغها را گذاشته است. ))
کوچی های منطقه آمادۀ انتقال این اجساد اند که اجساد را به دولت تسلیم نمایند.
گل آغا 45 ساله کوچی در منطقۀ مذکورکه در دامنۀ کوه ځری زیست مینماید آماده بر این است که به همکاری دوستان دیگر اجساد را از اینجا انتقال بدهد اما برای این کار از دولت امتیاز میخواهد.
مستری 35 ساله باشندۀ کنده خڅری سروبی که در بازار سروبی دکان رادیو سازی دارد و در اینجا برای بردن مال های باقی ماندۀ قربانیان آمده بود میگوید که اگر دولت در هر جسد ، برایش 20000 افغانی بپردازد، هر شش جسد را پائین مینماید.

فدا محمد فدوی معاون شرکت کام ایر در کابل کار دولت را در مورد پایان میخواند اما باز هم از دولت خواستار انتقال تمام اجساد است: ((تقاضا و خواست ما همین است اگر اجساد تکمیل نشده باشد هرچه عاجل اقدام و تدابیر بگیرند."
سید حسن 25 ساله یک تن از باشنده گان کابل که برادر خویش سید حبیب مرتضوی را در حادثۀ کام ایر از دست داده است و تا کنون جسد وی را دریافت نه نموده بالای مسوولین دولت اعتراض مینماید.
وی از دولت خواست تا قربانیان کام ایر را شناسایی و اجساد آنها را به فامیل های شان بسپارند.
-----------------

و اینک شما و وجدان تان قاضی در این کشور چه می‌گذرد؟؟


پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1384

رادیو آزادی یا تریبون حزب افغان ملت؟؟
------------------------------

احمد بهزاد 
[
email | web]
دوست گرامی سهراب جان سلام ! با راهنمایی دوستان با وبلاگ شما آشنا شده ام . به دیدارت آمدم و با موضوعی برخوردم که ارتباط مستقیم با کار من دارد و با رسانه ای که در آن فعالم . با آنچه نوشته اید موافقم اما گوشه ای از حکم تان در باره خبرنگاران را نمی توانم بپذیرم . شاید شما از فضای حاکم بر رسانه های خارجی اطلاع نداشته باشید و طبعا مردمی که هر روز صدای ما را از این بوقها می شنوند کمتر از شما با شرایط کاری ما مقررات و محدودیتهای که با آن مواجه هستیم آگاهی دارند . اما دوست من سکوت رسانه ها در برابر ابعاد و زوایای حوادثی مانند سقوط هواپیمای مسافربری کام ایر نمیتواند به معنای سکوت خبرنگاران باشد . آنچه ما تهیه می کنیم رسانه ها تعهدی به انتشارش ندارند و فقط آنچه را و یا آن قسمتهای را که مصلحت تشخیص دهند اجازه نشر می دهند .!!! تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل . دوست من ! می دانم مخاطب با گوینده خبر سر و کار دارد و از پشت پرده یک رسانه چیزی نمیداند اما حق دهید از صاحب یک رسانه ولو محدود انتظاری بیش از شنوندگان بی خبر داشته باشیم . پیروز و کامگار باشید .
Wednesday, April 13, 2005 در ساعت 09:57am

نام چی فایده؟ [email | web] 
بهزاد جان! این پیام شما به همان قسمتی از شرح سوانح شعرای زبان پشتو می ماند که در کتاب معروف «پته خزانه» در باره شام چنین نوشته اند: فلانی خان د فلانی خان زوی او یو دیر مشهور شاعر دی خو افسوس چه دیوان یی ورک شوی دی او د کلام نمونه یی زمونژ سره نشته!!! حالا شما با این نوتشه تان به پای خود بسوی محاکمه شدن می روید. سوال: شما با معلومات دست اول تان که چاپ و نشر نمی شود چی میکنید؟ به انترنت میدهید؟ نه! در داخل کشور چاپ می کنید؟ نه! به خارج روان می کنبد؟ نه! به نام مستعار به مردم پخش می کنید؟ نه! مانند عکس آن قاب می کنید و در کدام دیوار آویزان می کنید که مردم بخوانند؟ نه! مثل شبنامه به کوچه ها می اندازید؟ نه! پس او عزیز دل برادر! آن «پته خزانه» شما به کدام درد مردم و جامعه و تاریخ می خورد؟
Wednesday, April 13, 2005 در ساعت 12:34pm

سهراب کابلی:

آوای شما حیف که از نای شما نیست!
وز نای شما گر بود آوای شما نیست!

ایکاش دوستی بنام احمد بهزاد که به گفتهء خودش که جدیدا آدرسم را یافته است، دست به نوشتن این پیام نمیزد و شتر دیدی ندیدی راهش را کج میکرد.
ایکاش زخم دل من و امثال من را با این نوع جبن خواهی تازه نمیکرد. ایکاش از آنچه در گرو جبن و محافظه‌کاری رسانهء که خود در آن غرق است، نمی‌نوشت! ایکاش تظاهر نمی‌کرد که "با موضوعی برخوردم که ارتباط مستقیم با من دارد" فعال است.

احمد بهزاد! هموطن! ایکاش با نام اصلی تان نمی آمدید و پیام نمی‌نوشتید. و اگر هم مینوشتید از یک پایگاه تبلیغاتی‌ای آلوده و چرکین، دفاع نمی‌کردید! ایکاش از بوقهای که از آن انگ میکشید و به پاس امپریالیسم‌ استعمارگر و منفعت‌جو که امروز در پایتخت کشور ات زندانهای خصوصی میسازند و به هرچه عشقش کشید دست میزنند، دفاع نمی‌کردید! ایکاش قلقله نمیکردید که کار تان در حوزه رسانه است! ایکاش یکبار از پایگاههای آمریکایی که هر روز عددشان افزوده و برای شماها و امثال تان که چیزی عادی بیش نیست، یک بار هم شده چیزی مینوشتید! ایکاش اگر وجدان بیدار میداشتید، اگر بر انسانیت تان چیزی باقی میداشتید حد اقل چیزی در مورد تجاوز کانگسترهای آمریکایی به مترجمان افغان شان پخش میکردید! ایکاش از خوراک تان چیزی نمی‌نوشتید که فقط ناخالص آن را به گفتهء خود تان بوق میزنید!
میدانم از کجا مخاطبم هستی!
رسانهء که به آن مرتبط هستید لجن است. رسانهء که خبرنگارش را در استفاده از کلمهء "زمین لرزه" بجای "زلزله" قربانی انتقام جویی کند آن رسانه لجنی بیش نیست جان برادر!
رسانهء که نتواند خبر دست اول را به گوش مردم برساند و به عوض آن خبر جعلی و ساخته‌شده را پخش کند او رسانه رسانه نیست بلکه دشمن آزادی و عدالت در جامعهء که در حال تمرین آن میباشد، هست.
رسانهء که از شکم کانگریس امپریالیسم آب و نان کند کجای آن قابل اعتماد میباشد؟ رسانهء که برای فجایع و پلشتی‌ها و توجیه و تبلیغ شورای امنیت بنیانگذاری شده باشد، چگونه میتواند خبری دست اولی را که مخالف پالیسی کاخ سفید است، پخش کند؟
رسانهء که نتواند خبر زندان ابوغریبی ـ میدان هوایی‌‌ بگرام را پخش کند، فاتحه‌اش را برای ابد باید خواند!


رسانهء که تریبون حزب افغان ملتی‌ها باشد او همان روز تیشه به ریشهء آزادی خواهی و عدالت‌خواهی را از بیخ و بن زده است و از نو ریشهء دشمن‌خواهی و قومیت‌خواهی و منطقه‌گرایی را دامن زده است. من نمیگویم افغان ملت بد است ولی انکه تریبون قرار گرفتن برای یک جناح خاصی که رهبر آن به شرح و تبلیغ حزبش بپردازد، اعتبارش را برای همیشه در بین مردم باخته است.
آخر اگر در پی اختلاف و دامن زدن‌های قومی، منطقه و نژادی نباشد، پس انگ کشیدن انکه" رادیوی آزادی در پی برقراری روابط دوستانه میان اقوام افغانستان و کشورهای منطقه میباشد"، "رادیوی آزادی تلاش دارد تا نفاق و شقاق را از میان اقوام افغانستان بزداید"...الخ برای چیست؟
یعنی چه؟ منظور این گونه تبلیغات واهی چیست؟ کدام نقشهء شومی را دنبال میکنند؟
آخر بس نیست؟ فکر میکنید، بدون تبلیغات پلشتانهء رسانه‌ها افغانستان آباد نمیشود؟ بدون تبلیغات شما تمام اقوام افغانستان که فعلا برادروار در کنار هم زندگی میکنند، دوباره جوی‌های خون جاری خواهند کرد؟
آخر بگوید شما در برقراری صلح غیر از انکه نفاق و فتنه را دامن بزنید، چه کاری کرده‌اید؟ صریح بگویید؟
همین امروز کسی بنام خواجه بشیر احمد انصاری که در آمریکا اقامت دارد و گهگاهی در مذمت و گاهی هم در برانگیختن و دامن زدن مسایل قومی مقاله مینویسد و به روزنامه‌های کابل میدهد تا هم شهرت کسب کند و هم آتش بیار معرکه و برافروختن مسایل قومی و لسانی باشد. من نمیدانم این نویسندهء مفلوک را چه چیز وا میدارد تا  خودش را از آن سری دنیا، ذلیلانه در میان چندین صفحه صرف به خاطر "سرود ملی" که چرا به زبان پشتو است، سرگردان میکند. در این مورد در یک مقال جداگانه خواهم پرداخت.
نویسنده‌های چپول مانند دیگری هم هستند که از گوشه‌های اروپا خودشان را در این منجلابها میغلطانند که سخت اشتباهی میکنند و من را هم لازم نیست تا از آنها یادی کنم.
آخر من نمیدانم این آدم‌های مفلوک، چرا بدون خوراک میشوند که دست به این کارها میزنند و خواری‌ شان را بیشتر به رخ مردم میکشند؟


رسانهء که در لویه جرگهء اضطراری مستقیم و صریح به خبرنگارش در حالیکه خبر زنده پخش میشد توصیه میکرد که فکرت باشه، ما در مورد فلان کس ملاحظات داریم و از فلان کس این سئوالها مطرح شود...شما بگوئید این، چگونه رسانه است؟


رسانهء که حرفش را نفهمیده و نسنجیده از تریبون به گفتهء خود تان بوق میزند او رسانه نیست. رسانهء که مستقیم به شنونده‌اش توهین و ناسزا میگوید که " شور نخوری، با ما باشی"، "جای نروی"، "از رادیو ات دور نشوی" "صبح را با رادیوی آزادی آغاز کن" ان رادیو نیست بلکه پخش عقده‌های شخصی و حقارت‌های خود بزرگ‌بینی انباشته‌شدهء چندین ساله است. اینگونه جملات آنقدر بی‌ادبانه و ناشیانه شنونده را فرامیخواند که گاهی دلت میشه از سر خشم به هزار پشت هرچه ناسزاگو است لعنت بفرستی.
رسانهء که همیشه در پی خبر در تکدی میافتد با آنکه بقدر کافی خبرنگار به اصطلاح خودشان دارد، آنهم تکراری و کذابی، آن رسانه رسانهء نیست که به آن دل بست و چیزی از آن شنید. چون تا هنوز مسائل قومی، نژادی و زبانی را در درونش رشد میدهد و هر بام و شام یکی به جای پشتو زبان و دیگری به جای دری زبان با وساطت و هزار حیله و مکر و دورویی، پیش رئیس اصلی رادیوی آزادی‌ که مستقیما از طرف امنیت ملی نصب شده است، نه زبان پشتو در دهانش جای میشود و نه دری. اینها هم به تخریبکاری علیه یکدیگر میپردازند و برای یکدیگر دوسیه می‌سازند. همین لحظه آنقدر تشتت و پراکندگی و بی‌نظمی‌ای که در رادیو آزادی در میان خبرنگاران پشتو زبان و دری زبان در مرکز اصلی پراگ، وجود دارد که هیچ حد و اندازه ندارد. نزدیک به 95 فی صد خبرنگاران و نطاقان بخش دری رادیو آزادی در پایتخت جمهوری چیک پراگ، برادرهای پشتو زبان هستند که اگر متوجه باشید در تلفظ و ادای مطلب کاملا واضح و آشکار است که زبان دری را در حال یادگرفتن هستند. و در اکثر مواقع مخرج‌های زبان پشتو بجای دری ساکن میشوند که آنوقت، بسیار خنده‌دار است. و حال همین برادرهای پشتو زبان هم در میان شان هزار نوع اختلاف است که یکش میگوید من این کاره شوم و دیگری ادعا دارد که تجربه اش بیشتر از دیگری است او باید مثلا به پست ایدیتوری بخش دری، نصب شود. در رادیوی آزادی اکثر کارمندان شان با زن و فرزندان شان مشغول به کارند چه در مرکز پراگ و چه در کابل. کسانیکه در اول وارد این رادیو شده است در اولین گام کوشیش کرده‌اند زن، خواهر، پسر و اگر مادرشان توانایی کار داشتند شامل کرده‌اند. از همین رو است که متاسفانه بخش دری رادیو آزادی ضعیف است و همیشه ملتمسانه دست و پا میزند. زمانیکه بخواهی یک خبر را از رادیو آزادی بشنوی گلاب به روی تان استفراقت میگیره از بسکه لجن‌کوب میکنند. ادا و اطوار و نحوهء خبر خواندن که سری جایش فکر میکنی یک متن خبری، دکلمه میشود. خبرگو آنقدر از صدایش راضی است که تُن صدایش را طوری ذیل و بم میکنند که فکر میکنی در چنگ تار و عود گرفتار آمده‌ است.
و ایکاش همین برادرهای پشتو زبان ما درس عبرت بگیرند و اختلافات درونی شان را کنار بگذارند، حداقل دو و یا سه نفر از خبرنگارانی که زبان مادری‌ شان دری باشد از کابل به پراگ استخدام کنند و حداقل کاری بکنند که خبر را درست بخوانند و با لهجه.
و ایکاش اینقدر اکت و اداهای روشنفکرانه نکنند و قبول کنند که هنوزم در اول راه اند. و قبول کنند که یاد میگیرند. و قبول کنند که اکثر شان سواد خط خواندن را ندارند بلکه در تلاش هستند تا یاد بگیرند.


و سرانجام اینگونه خاتمه میدهم: رسانهء که در پی افشاگری روابط نامشروعی باشد او رسانه نیست!
آخر چه کسی حق دارد در مورد روابط دوستانهء دو نفر، انگشت انتقاد بگذارد و بگوید که فرهاد دریا و سمیع حامد رابطهء از نوع رابطهء مولانا و شمس داشته اند. و چه کسی علاقمند هست در اینکه بداند کی، چگونه و در کجا سمیع حامد و فرهاد دریا این دو هنرمند محبوب، روابط نامشروعی که کلمهء مترادف آن را همجنسبازی شکل میدهد، داشته اند؟
و این هم گپ آخری آخر:

صد شکر  که حق معنی تلخی ست که هرگز
در بازیی منقار شکرخوای شما نیست
من سنگ و سخن‌های شما میخ پر از زنگ
حق با دل تنگم که پذیرای شما نیست!


دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1384
سرنوشت طیاره سقوط کردهء کام ایر به کجا رسید؟

به تاریخ ۶ و ۷ اپریل، رادیو ازادی به نقل از منبعی مجهول اطلاع داد که جعبه سیاه طیاره سقوط کرده کام ایر که به آمریکا برده شده بود با حضورداشت دو نفر از نمایندگان سفارت افغانستان در واشنگتن مطالعه شد و از آن نتیجه ای را در مورد علت سقوط طیاره به دست نیامده است.
حالا، نه رادیوی آزادی، نه خبرگزاری ها و ژورنالیست ها که همیشه در خمیر مو می‌پالند از مسئولین دولتی افغانستان و شرکت کام ایر نپرسیدند که به چه دلیل این جعبه سیاه به آمریکا برده شد.

از اول هم این موضوع مغشوشیت های را سبب شد بود که جواب نیافت. اول
گفتند که مرجع با صلاحیت فرودگاهها که در بگرام قرار دارد، متشکل از منصبداران آمریکایی است که اجازه نشست به طیاره کام ایر را نداده اند و طیاره به طرف پیشاور رفته و مسئولین میدان هوائی پیشاور به آن طیاره اجازه نشست داده اند. اما منابع پاکستانی بلافاصله این خبر را تکذیب کردند و گفتند که مقامات افغانی هرگز با آنها تماس نداشتند.

وزیر محترم ترانسپورت که در آن وقت در آمریکا بسر می برد از چگونگی قضیه اظهار بی اطلاعی می کرد. یک انجینیر شرکت هوائی آریانا گفت که مسئولین پرواز و میدان هوائی در هرات و کابل مسئولیت داشتند که بعد از مطالعه دقیق وضع هوا، اجازه پرواز بدهند. و بعد در صورت پیدا شدن حالت غیر پیش بینی طیاره در حال پرواز را راهنمائی کنند.

سخنگوی وزیر دفاع جنرال عظیمی که معلوم نیست چرا هم در مورد سیاست خارجی هم در باره مواد مخدر و هم در مورد اختلافات در ولایت هرات نظر میدهد، قلقله کرد که دولت افغانستان بر قلمرو فضائی خود حاکمیت دارد. یعنی اینکه مسئول سقوط طیاره مراجع آمریکایی نیست. اما او هم نگفت که بالآخره برای طیارهء که حدود یک و نیم ساعت در فضای کابل در حال پرواز بوده هدایتی داده شده یا خیر؟ و حالا این هم نتیجهء جعبه سیاه که می‌گفتند منبع مطمئینی برای ثبت اطلاعات دقیق در بارهء چگونگی جریان پرواز و حوادث می باشد.

در اخیر با تأسف زیاد، باید بگویم که در این جریان دردآورترین مسأله خاموشی ژورنالیست ها، سیاسیون، روشنفکران و به اصطلاح مدافعین حقوق انسان و استقلال ملی کشور است.


شنبه 20 فروردین ماه سال 1384
وبلاگ افغانی در میان 60 وبلاگ از سراسر جهان
............

شبکهء گزارشگران بدون مرز، در یک نظر سنجی در میان وبلاگ ها از سراسر جهان، 60 وبلاگ را با زبانهای مختلف در مسابقهء «جایزهء آزادی بیان وبلاگ» انتخاب کرده است که در این میان "یادداشت هایی از کابل" از کشور عزیز ما افغانستان انتخاب شده است که امیدوارم افغانهای داخل و خارج رای شان را از وبلاگ افغانی "یادداشت هایی از کابل" دریغ نکنند.

این نام نیکی برای افغانستان عزیز خواهد بود و برای همهء وبلاگ نویسان افغان که از سراسر جهان مینویسند.

طریقهء رای دادن بسیار سهل است. به این لینک رفته و "Shared Pain" را انتخاب کنید. ناگفته نماند که امیل آدرس شما الزامی است.

برای رای دادن به یادداشت هایی از کابل اینجا را کلیک کنید

و یا هم به این لینک بروید: http://www.globenet.org/rsf/voteblog.php?cat=1&lang=en

این هم میانبر دیگه:  http://www.globenet.org/rsf/voteblog.php?cat=lang&id=4&lang=en

پنجشنبه 18 فروردین ماه سال 1384
مرد نیکـتایی‌دار

این داستان واقعی است که در همین چند وقت پیش اتفاق افتاده است.
دختری است که هجده سال سن دارد. از برای انکه در زمستان از گرسنگی نمیرد به اصرار از طرف خانواده‌اش در یکی از نشریه‌های شهر کابل من حیث گزارشگر، کار می‌کند. او مجبور است هفته دو و یا سه گزارش در بارهء مسایل زنان جمع آوری کند و هر روز به مجامع زنان و انجی او هایکه در حوزه زنها معاملات دارند سری بزند تا با دست پر به دفتر نشریه بازگردد. از همان اول دلهره و هزاران اگر و مگر در خاطرش دست یازید که مبادا روزی مورد توبیخ فامیل قرار گیرد. او خود میدانست مشکلاتش در چه حد است و شهر در چه حال و هوایی است. او خود میدانست که اگر حرف خانواده‌اش را قبول نکند، در زمستان سرد و عبوسی که در پیش روست چیزی برای خوردن وجود نخواهد داشت. او خود این را درک میکرد که معاش ماموری ۲۵۰۰ افغانی پدرش که بیش از ۵۰ دالر آمریکایی نمیشود، هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. و امکان آن هم میرفت خانه دو اطاقهء که در حولی آن پنج فامیل میزیستند، از دست دهد.


بهرحال دختر با شرایطی که از طرف مدیر نشریه گذاشته میشود، وظیفه را به دوش میگیرد.
به غیر از روز جمعه، باقی روزهای هفته را در دفتر نشریه و بیشتر در گشت و گذار به تعقیب خبر جمع کردن، میگذراند. تا با دست پر به دفتر بازگردد.


آهنگ فرارسیدن روز جهانی زن از طرف بعضی مؤسسات فیمینستی‌ای که این روزها در کابل- پایتخت فعالیت دارند، پخش میشود و بیچاره دختر هم مجبور است فقط موضوع زن، از دیدگاه مردسالاران که امروز این موضوع بیشتر مورد بحث زنانه است را بیشتر مورد غور قرار دهد.
چند روز مانده به روز جهانی زن، دختر روزی آماده میشود تا به شهر رفته، بهترین گزارشش را آنروز تهیه کند. مقابل سینما پامیر از موتر بس پائین میشود و پیاده حرک میکند به طرف پل باغ عمومی. مردم در جنب و جوش است. بیچاره دختر در ازدحام شهر غرق میشود. هرکسی به جای بند است یا تبنگی است یا جوالی است یا دست فروش. چشمان دختر به دنبال کسی میگردد که از مشغله‌اش کمی فاصله داشته باشد و فرصت ابراز نظر را داشته باشد.
نزدیک به یک موچی میرسد که در کنار سرک دست به شقیقه‌اش تکیه داده، گویی در حال چرت زدن است. بعد از ادای سلام به موچی، می‌پرسد: "کاکان جان، نظرتان در مورد زن چیست؟" موچی در جوابش میگوید:" هان، زن گفتی، نظرم خوب است در مورد زن. تو خودت چه مشکل داری بوتایت اگر دوختن و رنگ کار داره بتی رنگ کنم. چه خوب بوتا داری".
بیچاره دختر از جایش میخیزد و حرکت میکند و با خودش میگوید، نی مردم این قسمت شهر از فرهنگ دور هستند بلکه هم بیسوادند. دختر قبل از انکه به اتفاق خانواده‌اش به کابل بیاید شنیده بود که شهرنوی کابل، بسیار لوکس و فیشنی است. و در ضمن مردمان شهرنو باسوادتر از جاهای دیگر شهر هستند.

مسیرش را از پول باغ عمومی کج میکند طرف شهر نو. سلانه سلانه از مقابل وزارت اطلاعات و فرهنگ عبور میکند. زیر زمینی را پشت سر میگذارد، همانطور چهارراهی کتابخانه عمومی و ولایت. وقتی به چهار راه صدارت میرسد، تصمیم میگرد از همانجا نظرخواهی را شروع کند.
جلو هوتل مصطفی مردی بلند قد و ملبس به دریشی سیا و نیکتایی دار نگاهش را جلب میکند. بعد از سلام به او، خودش را معرفی میکند که خبرنگار هست و بعد مرد نیکتایی دار را مخاطب قرار داده می‌گوید: نظر تان را در باره زن و جایگاه زن و روز جهانی زن بیان کنید. مرد نیکتایی‌دار خیره‌ خیره نگاهش میکند و در جوابش میگوید:"خوب اس صاحب! ولی ده اینجا خُو نمیشه گپ زد، در میان این همه غر و غور موتر و سر و صدا". دختر میپرسد، پس کجا میشه که نظر تان را بیان کنید. مرد نیکتایی‌دار هدفش شوم است، کلید موتر را در دستش میچرخاند و میگوید:" بریم داخل موتر بهتر اس، آنجا سرو صدا نیس و مه هم خوب گپ زده میتانوم". دختر با کمی دو دلی پیشنهاد او را میپزیرد. دمی بعد، دروازه موتر باز میشود و دختر داخل موتر در قسمت پیش‌روی کنار راننده مینشیند. از مرد نیکتایی‌دار میپرسد خوب بفرمایین نظرتان را بگویید. مرد نیکتایی‌دار کلید موترش را میچرخاند و موترش را روشن میکند.
دختر با هراس میگوید:" مه گفتم نظر تانه بگوید، شما میخواهید کجا حرکت کنید؟". مرد نیکتایی‌دار به دختر میگوید:" میبینی که اینجا بیرو بار اس و مه هم حواسم جمع نیس کمی پیش بریم مه ده یگ گوشه سرک بریک میگیرم و همانجا گپ خوده برت میگوم". دختر بر نگرانی و ترسش افزوده میشود. مرد نیکتایی‌دار حرکت میکند اما بسیار سریع و تند. از یک چهار راه عبور میکند، دختر دسپاچه میشود، خواهش میکند که نظرش را نگوید بلکه او را پائین کند. مرد پوزخند جنون آمیزی تقدیم اش میکند و به راهش ادامه میدهد. دختر با ترس و لرز ناله و فریاد سر میدهد ولی کسی نیست به دادش برسد. با گریه و زاری از مرد نیکتایی‌دار خواهش میکند که رهایش کند ولی گوش مرد نیکتایی‌دار گوش فیل گشته است. برای انکه صدای ناله و زاری دختر خفه شود صدای تیپش را بلند میکند و از دست بیر و بار به هر کس دو و دشنام میدهد که چرا زود راهش نمیدهند.


سرانجام دختر تصمیم میگیرد به هر شکل شده از چنگال مرد نیکتایی‌دارِ شوم، خلاصی یابد. وقتی موتر سرعت میگیرد، دختر یکدفعه به سرعت دست می‌اندازد به اشترینگ موتر. موتر از مسیر اصلی‌اش به جهت مخالف منحرف شده با یک موتر صرف، تصادم میکند. آنگاه دختر فرصت برایش مهیا میشود تا از چنگ مرد شومِ نیکتایی‌دار، پا به فرار بگذارد.
و این بود که ترس و وحشت به دل دختر لانه کرد و دیگر هرگز نخواست گزارشگر شود.
فردای همان روز به دفتر نشریه رفت و برای همیشه با نشریه و گزارشگری خداحافظی کرد.


سه شنبه 16 فروردین ماه سال 1384
پاپ جانپول، قهرمان صلح و دوستی درگذشت

دو روز پیش، وقتی خبر درگذشت پاپ جانپول نمونهء آزادی و قهرمان صلح و انسان وپاپی که نمونه فلسفه و عرفان دینی بود، انسانیکه فقط و فقط در پی برقراری واقعیت و وحقیقت یکجا، بود. رهبری که آزادی و عدالت را پیشه کرده بود، رسولی که قهرمان صلح و دوستی بود. دیگر در کره خاکی وجود نخواهد داشت. او رفت اما ده‌ها میلیون انسان بی‌سرپرست شدند. ده‌ها میلیون اشک ریختند. قلب ده‌ها میلیون حزین و سوگوار شدند. انسان‌دوستی که سالها در پی صلح و اتحاد انسانهای خودکامه جنگید و یک عمر آنها را برای اتحاد و همبستگی فکری، مذهبی و  ایمانی و برادری فرا میخواند، از رادیوها شنیدم، تکان خوردم..

لحظهء با خود فکر کردم که پیغمبر صلح و دوستی که از طرف خدا نازل شده بود، همین بود که رفت. دیگر وجود نخواهد داشت و کسی هم هرگز نخواهد بود که جای خالی اش را پر کند.
.
مردی که سراپا عشق بود و عدالت.
مردی که سراپا خواهان آزادی انسان دربند بود.
مردی که امام بزرگ برای کاتولیک های جهان بود، دیگر وجود نخواهد داشت.

با رفتن پاپ جان پول، آواره‌گان فلسطینی و خیمه‌نشینان رام‌الله و نابلس، یتیم ماندند. دیگر پاپی وجود نخواهد داشت تا از آنها احوال بگیرد. و درد دل آنها را بشنود.پاپی که نمونه فلسفه و عرفان دینی بود، انسانیکه فقط و فقط در پی برقراری واقعیت و وحقیقت یکجا، بود. رهبری که آزادی و عدالت را پیشه کرده بود، رسولی که قهرمان صلح و دوستی بود. دیگر در کره خاکی وجود نخواهد داشت. او رفت اما ده‌ها میلیون انسان بی‌سرپرست شدند. ده‌ها میلیون اشک ریختند. قلب ده‌ها میلیون حزین و سوگوار شدند.

پاپی که نمونه فلسفه و عرفان دینی بود، انسانیکه فقط و فقط در پی برقراری واقعیت و وحقیقت یکجا، بود. رهبری که آزادی و عدالت را پیشه کرده بود، رسولی که قهرمان صلح و دوستی بود. دیگر در کره خاکی وجود نخواهد داشت. او رفت اما ده‌ها میلیون انسان بی‌سرپرست شدند. ده‌ها میلیون اشک ریختند. قلب ده‌ها میلیون حزین و سوگوار شدند.

او رفت به حقیقت وجود، پیوست. او رفت به آزادی اندیشه‌اش پیوست. او رفت به جاویدانگی پیوست و او رفت به خدا پیوست.A girl holds a candle during a night vigil in Saint Peter's Square at the Vatican April 2, 2005. Pope John Paul II, the Pole who headed the Roman Catholic Church for 26 years and played a crucial role in the fall of communism in Europe, died on Saturday evening

او رفت و همهء کاتولیک‌ها یتیم شدند.
خداواند جنت برین و حوریان بهشتی را نصیبش گرداند.


پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1384
اگر مرا نیز به دزدی اندیشه متهم نسازید!
----------------------------

اظهار نظرها:

«[email | webیک
آشنای دزد بگیر »

در باره دزدی نوشته اید و خود تان ترکیب جالب انگیزناک رااز مصاحبه شش سال قبل سمیع حامد سرقت کرده اید.فقط آخر آن را ((آلوده اید)).
Wednesday, March 30, 2005 در ساعت 11:24pm

«[email | web] سیاه سنگ »

دوست گرامی محترم آشنای دزد بگیر!
نخست، امیدوارم سلام و احترامم را بپذیرید. چند نکته گفتنی به شما دوست عزیز دارم:

1) اگر مرا نیز به دزدی اندیشه متهم نسازید، باید گفت که در گستره رسانه های امروز، گرداننده وبلاگ به میزبان و پیامگذار به مهمان میماند. بهتر خواهد بود مهمان، پاس خوان گسترده و آماده را دستکم در برخورد اول نگهدارد و چنین بی سلام بر میزبان نتازد؛ و اگر بلاگی را نمیپسندد، هرگز به آن رو نیاورد.
2) کاربرد اصطلاحات خنده داری مانند جالب انگیز، جالب انگیزناک، دلچسپ آور، و ساختارهای طنزگونه مانند "منتظر کشیدن"، "تشکرگزار" و ... آفرینش نیست که پیدایی آن را به مصاحبه شش سال پیش دکتور سمیع حامد گره بزنیم و تکرار آن را از زبان دیگری یکی و کوتاه "سرقت" بنامیم. اگر چنین باشد، همه مان هنگام تلفظ هر واژه، روز هزار بار دزدان زبان نیاکان مان خواهیم شد! (اینکه دکتور حامد یکی از پیشگامان بیهمتای عرصه واژه سازی و ترکیب سازی است، هیچ وجدانی میتواند آن را منکر شود.)
3) در پیرامون ساختاری که رویش انگشت نهاده اید، نمیتوانم به صراحت شما حکم صادر کنم، ولی شاید باور نکنید که "جالب انگیز" را تقریباً سی سال پیش از دو هنرمند رادیو افغانستان محترم ظاهر هویدا و محترم عاقلشاه پغمانی (بعدها: پیمانی) شنیده ام، بدون آنکه بدانم آیا پیش از آن دو تن نیز کسی چنین میگفته یا نه. برای ثبوت آنچه نوشتم، میتوانم فوتوکاپی دستنویسهای سی سال پیش هویدا را که نزد جواد منصور پوپل و من است، خدمت تان بفرستم.
4) به اینگونه، آیا به دیگران هم حق میدهید که گوینده "جالب انگیزناک" را نیز به خاطر آویختن "ناک" در پای "جالب انگیز" - زبانم لال - "دزد" بنامند؟ با صمیمیت فراوان در عالم ناشناسی
Thursday, March 31, 2005 در ساعت 09:20am

سهراب کابلی:
سیاسنگ صاحب سلام. من معذرت می‌خواهم از انکه در اظهار نظر دیر ظاهر شدم. علتش هم این بود که انترنیت نداشتم و دسترسی ام به انترنیت در این روزهای اخیر کم شده خصوصا در این دو روز قبل.

۱- من نمیتوانم چیزی بر حرف‌های شما افزون کنم. جواب شما به دوست عزیزی که بنام «یک آشنای دزد بگیر» ادعا کرده‌اند که من کلمه جالب‌انگیزناک را از مصاحبهء سمیع حامد به گفتهء خودش به سرقت بردم، کامل است و بجا.

۲- من میخواهم نکتهء را برای این عزیز یادآور شوم که خیلی به تعقیب دزدی و کوپی نیستم بلکه بسیار مخالف. این را باید بگویم که این نوع کلمات نه از دهن سمیع حامد است بلکه سالها قبل همانطور که سیاسنگ صاحب عرض کرده است وجود داشته و خالق آن نه سمیع است و نه من. شاید در آینده‌ها شاهد خواهید بود که کلمات بسیار نامأنوسی که تا هنوز در زندگی تان اصلا نشنیده‌ باشید، از سهراب کابلی خواهید شنید. کلماتی که در آخرش «ناک» «آلو» «شفتالو» «سیب» ...الخ خواهد بود، در آخیر آنها اضافه خواهم کرد. البته آنروز شما خواهید دید که چگونه کلمات بدست سهراب ترکیب طنزگونه پیدا میکنند.

۳- من خیلی به ساختار و نحوه نوشتاریی که از سابق به ارث مانده است پابند نیستم. فقط میخواهم بگونهء حرف دلم را بیان کنم و گپم را واضحانه به آشنایان و خوانندگان این صفحه، برسانم.

۴- اگر باور کنید، من تا هنوز فقط چند شعر از سمیع جان را خوانده‌ام و حتی تا امروز نمیدانستم که سمیع جان هم ترکیب‌باز لسان دری میباشد. باور کنید که من تا امروز نمیدانستم که حامد جان هم مرتکیب چنین کاری شده است که ازش دور باد و کم باد. 
دری امروز افغانستان حالش سخت مهجور است اگر بی‌احتیاط به آن رخ بزنی شاید نه آنکه خدا بیامرزی ببری بلکه لعن‌ها در وصف شخصی که مرتکیب چنین فعلی شده است هدیه خواهد که باز هم از عزیزان دور باد و بیش مباد.

۵- ترکیب و ترکیب سازی غیر از انکه معنی و مفهوم را پیچیده سازد کاری درخور زبان فهمان دری نخواهد بود. مثلا اگر شما یک متن تخنیکی‌ای را به زبان فارسی دری‌ای که برادران ایرانی مان به فارسی ترجمه کرده اندَ در قدم اول به سختی آن را میتوانید بخوانید چه رسد به گرفتن مطلب.
چندین مورد برای این حقیر سهراب پیش آمده است که باور کنید آنقدر از زبان تخنیکی فارسی دری بدم آمده است که نگو و نپرس. در این مورد فقط اشاره کردم ولی اگر خواستید به تفصیل همرا با شاهد مثال برای شما خواهم نبشت که نه در یک مقال بلکه چندین تا. شاید در این مورد با من هم‌نظر باشید و الا، ای گز و ای میدان.

چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384
مردا ره قول اس!

امیدوارم روزی بتوانم به قریهء که در دامنهء کوه چپری است رفته و از نزدیک قضیهء سقوط هواپیما و قضیهء دزدی اموال سرنشینان طیاره را از نزد مردم قریه بپرسم و یک خبری دقیق و جانداری درست کنم که مرم بفهمند آمریکا چه بزبازی‌های در افغانستان که نمیکند. مردم بفهمند که رادیوها و رسانه‌ها، کارشان صرف تبلیغات واهی‌ای بیش نیست برای انکه اذهان عامه را گمراه بسازند، از شکم شان خبر میسازند و از تریبون‌ به نفع این و آن تلبیغات میکنند، کار دیگری ندارند.
خبر دزدان کوه چپری را من از یک دوست جلال‌آبادی ام شنیدم که به قریه چپری سفر کرده بود.
هرچه شده این خبر را تعقیب خواهم کرد.
سیاسنگ صاحب! مردا ره قول اس.

خبری دیگه:
راستی امروز کرزی یک کانفرانس خبری به منظوری انکه آیا جابجای نیروهای آمریکایی در میدان هوایی شیندن، قصد حمله به کشور همسایه ایران خواهد بود یا خیر، دایر کرد.
این خبر بسیار مضحک نیست؟ بنظر من از این خبر خنده‌دار تر دیگر نیست. کرزی صاحب، خودش را رشخند کرده. کرزی میخواهد در مورد حمله احتمالی ایران کانفرانس خبری دایر کند و بعد چند تا گزارشگرهای بیچاره که قروض شان ادا شود خبر جمع میکند. خوب خوراک است نی؟
کرزی چه کاره است که در مورد حمله احتمالی آمریکاه به کشور همسایه ایران، اظهار نظر میکند؟
اگر کون پیاز است که نباید این قدر دمبک بزند چون سری پیاز خلیل‌زاد است.


یکشنبه 7 فروردین ماه سال 1384
دزدان کوه چپــــــــــــــری

دزدان کوه چپریجالب است بعد از یک هفته عملیاتی ارضی و سماوی از طرف نیروهای واکنش سریع آمریکایی، نیروهای واکنش سریع ناتو و نیروهای واکنش سریع اردو ملی و دفاع ملی، بالاخره توانستند لاشه طیاره کام ایر را پیدا کنند.

جالب انگیز است که بعد از پیدا کردن طیاره از طریق سما، حال از طریق ارض راهی نیست که به قله کوه  چپری برسند تا جعبه سیاه را دزدکی به کاخ سفید بفرستند چه شورایی امنیت با پیشانی چوملوک شده  به خلیل‌ زاد نگوید: آقای افگن! با انکه ده سال تمرینت دادیم ولی تا هنوز در کارت نقص وجود دارد. افگه‌نستان مال خود ماست تو هم کاری کن که نه شیخ بسوزه و نه کباب.

جالب انگیزناک اینجاست که به محض شنیدن صدای انفجار هواپیمای کام‌ایر در قله کوه چپری، آنروز دزدان کوه چپری از خواب بیدار میشوند و لحظهء بعد، پاپیچ‌ها را بسته و بار و بندل شان را آماده کرده حرکت میکنند به طرف قله کوه چپری. دزدان وقتی به قله کوه میرسند سجدهء شکر بجا می‌آورند. گویا دیری شده بود که وندشان بند بود، چون وندبازان خارجی با برقراری پایگاه‌های وندبازی بصورت علنی در کابل- پایتخت، مجالی برای وندیان داخلی باقی نگذاشته‌اند. قهقه و خنده سرمیدهند و الحمد لله الحمد لله را با آهنگ بلند جار میزنند، از خوشحالی کُشتی کچ و کشتی بند تنبانی میگیرند، نیم ساعت روی برف غلطک میزنند. هر کدام از وندیان طبق سلیقه‌ شان آدمِ برفی میسازند. یکی از وندیان که متمدن‌تر و جهاندیده‌تر تظاهر میکند، آدم برفی از جنس جنرال بوش میسازد و جملهء را در کنارش مینویسد بدین مضمون "رفیق بوش! آباد باشی، تا جهان است ما و شما هم هستیم! برو پدرا خرابیته نبینُم، یگان دفه امیتو کارا ره بکن که مام خیری ته ببینیم".
دیگری که چهره حامد کرزی صاحب را تازه از تلویزیون ۲۱ انچ وندی اش دیده بود چهره کرزی صاحب را در برف رسم میکند ولی متاسفانه همه جای بدن سفید معلوم میشود دنبال کلوخ و سنگ میگردد تا چشمهایش برجسته گردد که نمیتواند پیدا کند دست به جیبش میبرد و تکه جرسی از جیبش بیرون میکشد. برای انکه چشمها بیشتر گودتر و سیاه شود، چرس را به دو حلقه تقسیم نموده و چشم می آفریند. دیگری بیچاره درمانده است که رسم چه کسی را بکشد، بیش از یک ساعت فکر کردن آخرالامر عکس خودش را رسم میکند. لحظه بعد متوجه میشود که عکس رسم شده بیشتر به یکی از رهبران جهادی میماند تا خودش. برای انکه حدت و شدت خشونت و بیزاری اش را  نشان دهد، به رویش می‌شاشد.

لحظات بعد، شروع میکنند به غارت اموال مردگان. بعد از دو سه ساعت، تمام هست و بود طیاره از طرف دزدان به غارت برده میشود فقط بدنهء طیاره و اجساد متلاشی شده در جای‌شان باقی میماند. بیچاره سرنشینان مرده و نیمه جان نیز مورد تلاشی و بازجویی سخت از طرف دزدان، قرار میگیرند.به گونهء که جیب‌خرچی و مبایل شان هم به سرقت برده میشود.

جالب‌انگیزناک‌آلود است که کوه نوردان نیروهای اسلووانی به محض رسیدن به نزدیک لاشه طیاره مات و مبهوت میمانند که اوه مای گاد! کسی قبل از ما آمده اند بدون انکه طیاره چرخکی داشته باشند و بدون انکه پاراشوتیست باشند و بدون انکه از نیروهای واکنش سریع به کار بگیرند. باور نمیکنند با یکدیگر وارد گفتگو می‌شوند و دری نظرپردازی را باز میکنند یکی میگوید من فکر میکنم این کار کاری آدمی‌زاد نیست، چون آدمی زاد ما هستیم که به چه سختی و تلاش به اینجا رسیدیم. آمریکای که نمونهء آدمیزاد در عالم است، در این کوه ناتوان مانده است. آمریکایی که خالق آواکس و اف شنزده است. آمریکایی که شیر عراق را روبا ساخت....
دیگری که ظاهرا بچه‌ دهاتی بوده است اظهار میکند که امکان دارد گرگها آمده باشند و زود گپش را اصلاح میکند که نه گرگها اگر می‌آمدند مرده‌ها را میخوردند این در حالی است که مردگان خودشان آباد اند ولی سوغات‌شان را از دست داده اند و یا شاید خرسها آمده باشند چون در قشلاق ما خرسهای زیاد بودند که در زمستان مست میشدند و به سر و گردن شان چوب می‌بستند و همانند گاب ماغ می‌کشیدند.

دیگری میگوید وله نی، من فکر میکنم این منطقه منطقهء جن‌زده‌ای است که احتمالا همین لحظه هم جنیات زندگی میکنند. و ممکن است سوغات مردگان مفلوک را هم همینها برده باشند و می‌خواهد چیزی اضافه کند که دیگری به وسط حرفش میپرد که ظاهرا در جوانی‌اش اهل رومان خواندن بوده به یاد یکی از رومانها گابریل گارسیا مارکس میافتد و اظهار میکند، که صد فی صد این محل، محلی جن و جادویی است. بدون شک در این هشت فوت برف، جای آدمی زاد نیست حتما محل جن‌ها هست. آخیر مگر نشنیدید که قرار شد آمریکا سه تا موتور سایکلیت تیزرفتار و پریشی به دولت افغانستان تقدیم کند که ذریعهء آن از هشت فوت برف بگذرند و سرنشینان را نجات بدهند. به گپهایش خیلی ایمان ندارد، این سو و آنسو میپرد. گاهی  هم میگوید، ما به یک دو نفر متخصص که کارش در حوزه جادو جنبل باشد نیاز داریم. او گاهی از جادوگران محله‌اش یاد میکند و گاهی هم از جادوگران پائیلو کوئیلو. یکی از آنها که داستان روز عاشورای کربلا را شنیده بود که در آن روز زمانیکه امام حسین تک و تنها در میدان مبارزه در مقابل لشکریان یزید قرار میگیرد ندا در میدهد که هل من ناصرو ینصرنی! این ندا بگوش جنیات عالم میرسد و لحظهء بعد تمام اجنه از اقصاء نقات دنیا دور هم جمع میشوند تا به کمک امام حسین بشتابند. در یک چشم بهم زدن، همهء جنیات عالم مسلح با شمشیر، کارد و چاقو به میدان سر میرسند و خواستار اجازهء حمله از طرف امام حسین میشوند تا با یک حمله غیبی، لشکریان یزید را تار و مار کنند. بیچاره عسکر بیشتر دچار ترس و وهم میشود بگونهء که بدنش به لرزه میافتد و از حرف زدن هم میماند. آن یکی نمیداند که جن و جادو چیست به کمک دوستش همان لحظه، اطلاع می‌یابد که جن یک موجود خیالی بین انس و ارواح میباشد و موجوداتی نهفته و پوشیده از چشم مردم هستند.
باالاخره اسلووانیایی‌ها نمیدانند رمز و موز کار در چیست.

آخرالامر وقتی کارشناسان آمریکایی به سفارش شورایی امنیت به کابل میرسند بعد از توقف نیم ساعته، راهی کوه چپری میشوند. وقتی کم کم به قله‌ کوه نزدیک میشوند، با همدیگر زمزمه میکنند که بوی بوت دزدان به مشام میرسد. بگونهء غیر ارادی بسوی یکدیگر سیل میکند و میگویند که اگر دزدان زنده باشند بهتر است از همینجا برگردیم چون این نوع دزدان بسیار کنجوس هستند که در آمریکا ما آنرا خس‌دزد و یا پیک – پاکیت میگوییم، در افغانستان به آنها وندی میگویند که بعضی از آنها بسیار خطرناک‌اند. به عنوان مثال به رهبران جهادی‌ افگنها، وندی میگویند. یکی از کارشناسان موضوع حقوق بشر را پیش میکشد که آقای محترم! شما حق ندارید در مورد دزدان چیزی بگویید که باعث رنجش خاطر مان بشود. و دیگری مصر است که نباید در این باره حرافی شود چون به مسلک خود ما توهین‌آلود به نظر میرسد.

بهرحال بعد از یک ماه پخش اخبار ضد و نقیض از پایگاه‌های آوازپراکنی شنیدیم که بلاک بکس گمید و معلوم نیست کی از کاخ سفید به افگه‌نستان باز میگردد.

خانوادهء که جسد مسافرش را از کوه چپری توسط نیروهای آمریکایی و آیساف و اردوی ملی بعد از یک ماه تسلیم شده بود، گفته‌اند که وقتی جسد مسافرش را تحویل گرفتند، جیب‌هایش تکه پاره بوده، در کیف‌ دستی اش فقط پاسپورت را یافته‌اند. نه از مبایل خبری بوده و نه از طلاه که برای نامزدش از امارات متحده عربی خریده بود.

جوانی که برادرش را در این سانحه از دست داده بوده گفته است که همان روز وقتی شنیدیم طیاره سقوط کرده من بارها تلاش کردم تا با برادرم تماس برقرار کنم، مبایل پی هم زنگ میزد ولی کسی جواب نمیداد. و اضافه میکند، فردای آنروز هم همان حال را داشت، کسی به زنگ او جواب نداد نه برادرش و نه دزدان کوه چپری که موبایلش را ربوده بودند.


جمعه 5 فروردین ماه سال 1384
معرفی پژواک

امروز از فرصت استفاده کرده یک آژانس خبری‌ای بنام "پژواک" که اخیرا شروع به کار نموده است معرفی میکنم. سرویس خبری پژواک به سه زبان زنده دنیا یعنی پشتو، دری و انگریزی شروع به کار نموده و هر روز آپدیت میشه یعنی بروز میرسه. اکثر رادیوها و نشریه‌ها، مهمترین و تازه‌ترین اخبارشان را از این آژانس به دست می‌آورند که در این میان رادیوی آزادی روزانه حد اقل دو یا سه خبرش را حتما از وب‌سایت این آژانس میگیرند. این در حالیست که رادیو آزادی در هر گوشه و کنار افغانستان گزارش‌دهنده دارند ولی در تکدی و محتاج خبر هستند. آنهم اخبار تکراری در اکثر مواقع. گوش کاخ سفید کر که نشنوه و الا به حساب شان میرسد.

همین امروز عزیز نجیب، وَیانِ رادیو آزادی‌ در پراگ، تمام خبرها را از سایت پژواک گرفته بود. بدون انکه اجازهء بگیرند و حق‌الزحمهء به آژانس پژواک بپردازند.
من نمیدانم بودیجه هنگفتی که کانگریس ایالت متحده آمریکا سالانه به رادیو آزادی و رادیو صدای آمریکا تخصیص میدهد به کجا میرود؟ آنها نه وندی اند و نه میتواند وندی باشند. چون بالای سری بخش افغان سرویس در پراگ آمریکایها حاکم اند که پشک چونگ زده نمیتواند. بعضی وقتها حتی اخبار و گذارشات در این رادیو مورد سانسور قرار میگیرد. بعضآ اتفاق افتاده است که تعداد کارمندان این شرکت‌ گپ‌پراکنی، به بهانهء انکه خبر را خلاف پالیسی ایالت متحده تهیه نموده است، لینگش را سیخ کرده‌اند.
بهرحال، به ما چی؟ ما چه کار داریم که لینگ چه کسی و چه وقت سیخ میشود. خدا کند تمام مردم دنیا لینگ شان همین لحظه سیخ شود. به ما چی!

در ضمن مناسب میبینم که از یک وبلاگنویس چیره دست و حرفهء ایرانی حسین درخشان(سردیر: خودم) تشکر کنم.
گپ اصلی این است که حسین درخشان چند روز پیش یک خبری که بعضی مولوی‌های اسلامی در استفاده از وبلاگ و وب نویسی اظهار نظر کرده بودند، اشتباها لینک داده بود به نام مولوی افغان. من کنجکاوانه رفتم به منبع اصلی و مطالب را پی‌هم از زره‌بین گذراندم و در برگشت یک اعتراض بسیار شدیدالحنی برایش نوشتم و خواستم که بدون وقفه نام افغان را بردارد. چون در آنجا هیچ نام از افغان نیامده بود که حسین درخشان آنرا لینک داده بود.
به زودی حسین درخشان از خودش عکس‌العمل نشان داد و لینک را اصلاح کرد. و در ضمن لینک وبلاگم را در صفحه‌اش گنجانده بود که اظهار امتنان میکنم در همینجا.
و در ضمن پوزش میطلبم از برادر حسین درخشان، چه بسیار سخت و شدیدالحن نوشته بودم. شما میتوانید آن یادداشت را در صفحه‌اش بخوانید.
توصیه میشود که از صفحهء او هر قسم شده یکبار دیدن نمائید. کارهای او قابل ستایش است. او یکی از بهترین وبلاگنویسان زبان فارسی شناخته شده است. صفحه او شاید روزانه بیش از ۵۰۰ بیننده داشته باشد که این رقم را در بعضی مواقع بی‌بی‌سی کمایی نمیتواند.
سال گذشته جایزهء بهترین فوتو وبلاگ را از شبکه دویچویلی آلمان از آن خود کرد. او فعلا در تورنتو-کانادا زندگی میکند. و هر روز در صفحه‌اش حضور گرم دارد.
این هم لینک صفحه حسین درخشان:سردبیر: خودم
 
در ضمن در یادداشت بعدی، در مورد دزدان کوه چپری میپردازم که بعد از گذشت یک ساعت از سقوط طیاره کام ایر، به قله کوه میرسند و هست بود مردگان را به یغما میبرند.
رادیوها خجالت میکشند این خبر را پخش کنند. حتما ترس دارند از آمریکاه. ترس چیزی بدی است، مبادا انسانها به آن مبتلا باشند.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 404200


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها