حوالی ساعت دوازده امروز پنج شنبه بود که به اصرار یک دوست سابقم که اصلا ازش درست اطلاع نداشتم، در ایران آنهم در اصفهان بسر میبرد عازم ولایت اصفهان شدم. از اول با موتروان طی که کردم: سرعتت از ۱۲۰ بیشتر نباشد اگر از ۱۲۰ عدول کردی، همان لحظه از موترت پیاده خواهم شد، این را به موتروان گفتم و یادی هم از کریم خان کردم (یادش بخیر، همیشه). من در کنار موتروان با ترس و لرز کمربند را بستم. این را به اکراه پذیرفتم که در جلو سوار شوم. عادت کردهام، همیشه در عقب موتر سوار میشوم. ساعت دو بجه بعد از ظهر در شهر اصفهان ـ دروازه تهران (اگر اشتباه نکرده باشم) رسیدم. دوستم با موتور سایکلش نیم ساعت پیش منتظیرم بود. پشت موتورش سوار شدم و روانه منزلش شدیم. دو سال پیش ازدواج کرده و فعلا صاحب یک دختر یک ساله است. جوان شاد و با نیرو. فوق لیسانس در رشته اقتصاد - البته برگشته از اروپا. نمیدانم چه طرحی در سر مپروراند، همینقدر میدانم که تحصیلاتش را در خارج میخواهد ادامه بدهد تا دکترایش را در رشته اقتصاد دریافت کند.
نان ظهر را نخورده بودند. همه منتظیر مهمان ناوقت بودند که من سهراب باشم. به محض ورود به منزل، چای سر دستی نوشیدیم که از پشت سرش غذا حاضر شد. چه شوربایی!! نمکش زیاد، یعنی که واقعا شوربا بود نه شیرینبا. رفتیم شهر. میدان امام. دقیق بگویم مسجد امام. واه که چه جایی است. دوستم احسان مظلومی تأکید میکرد که حتما اصفهان را ببینم. شهر اصفهان واقعا دیدنی است. من همین بعد از ظهر فقط توانستم مسجد امام را به طور مجمل ببینم. کاشیهایی که به این بنای تاریخی به کار رفته است، نقاشیهایی که در دیوارهایش حک شده است همه و همه دیدنی است. 
مسجد امام واقعا یکی از خلاقترین هنر دورهء صفویه است. این مسجد عظیم دارای چهار ایوان بزرگ است که با ارتفاع ۵۲ متر، مرتفعترین گنبد شهر محسوب میشود. این مسجد سالانه بیشترین جهانگردان خارجی را از سراسر دنیا فرامیخواند که امتیاز این ولایت را از بقیه ولایتهای ایران مجزا نموده است. در تابلویی که در دم درب یکی از سالونهای این بنای تاریخی آویخته شده بود، چنین نوشته بود: "مسجد با کاشیهای فیروزهفام و نقوش اسلیمی زرد و طلایی و سفید بر تارک بنا میدرخشد. مسجد امام دارای چهار مناره در قسمتهای سر در و ایوان جنوبی است. کتیبههای این مسجد را خوشنویسان شهیری همانند علیرضا عباسی، علیرضا امامی، محمد رضا اصفهانی و عبدالباقی تبریزی رقم زده است. پوشش داخلی مسجد را تماما کاشیهای خشت هفت رنگ تشکیل میدهد. در گوشههای جنوب غربی و جنوب شرقی مسجد و مدرسه علوم دینی وجود دارد که اولی "سلیمانیه" و دومی "ناصری" نام دارند."
اندکی عکاسی کردیم ولی زود تاریکی شب دامنش را روی شهر گسترانید و با انکه صحن مسجد چراغانی بود اما از نگاه یک عکاس ساده و یک تازه وارد مثل من کمی غریب مینمود. دوستم پیشنهاد کرد: "سهراب بچش بیه که امشو یک دفه سینما بریم و خاطرات کابل را دو باره زنده کنیم" گفتم: ازی پیشنهاد خوب کده بهتر و دلپذیرتر در کجاس؟ بریم دیگه".
بهرحال، دوستم سر حال و تکره است. من امشب مهمان دوستم هستم. دوستی که روزی در سرکهای کابل چکر زدیم و راه رفتیم و خواندیم. همین دوستی که میخواستیم کارهای بزرگ باهم بکنیم، امشب مهمانش هستم. او نمیداند من چقدر فضولی میکنم در حقش اما میدانم که چه میکنم. صداقت، صمیمیت، درستکاری، قول و وفا، اینها چیزهایی است که من عمیقا ایمان دارم و این دوستم دارای چنین صفاتی است که امشب مرا از فاصلههای دور به خود کشانیده است. همین لحظه او در کنارم به خواب رفته است و من یک سره ترق و تروق، مزخرفات تایپ میکنم.من هم زود باید بخوابم.
کافه ترانزیت.
وارد خیابان چهار باغ شدیم. دیدم نوشته است: "فروش انواع موسیقی کلاسیک". رفتم داخل مغازه. پرسیدم از انیگما چیزی داری گفت نه (شاید نمیدانست). پرسیدم از پنکفلویدش کسیت دارید؟ در جوابم اندکی تأمل کرد و رویش را چرخاند. گفت: غیر مجاز است (Elegal) من مجبور شدم، یکی از آلبومهای جاویدانهء کیتارو را بخرم. دو کسیت برای یادگاری به دوستم خریدم. یکی سیلکرود (جادهء ابریشم) و یکی هم مرثیه اگنوسیا. برایش توصیه کردم که هر هفته سه بار بگوشد.
دوستم گفت: بیا که برویم آنسوی سرک، ببینیم سینما ایران چه دارد. لوحهء بزرگ در جلو سینما خودنمایی میکرد: کافه ترانزیت. این فلم ساخته کامبوزیا پرتوی است و بازیگر مرد این فلم، چهرهء شناختهشدهای سینمای ایران پرویز پرستوی است. این فیلم برندهء بهترین فیلمنامه و ظاهرا منتخب جشنوارههای تورنتو، نیویارک و شیکاکو هم شده است.
ساعت شش و نیم فیلم شروع شد. واه که چه فیلمی بود. این فیلم براساس یک سری فاکتهای واقعی در جامعه سنتی ایران است و دقیقتر بگویم یک تصویر از جامعه پیشرفته امروزی ایران که هنوزم سنتها در درون این جامعه، زنده و تغییرنیافتنی است. جامعهء که زن حق ندارد رشتهء کار را به دست گیرد و نمیتواند بیرون از خانه در کافه و قهوهخانه آشپزی کند. اما ریحانه زنی که شوهرش را از دست داده است. دو اشتک را سرپرستی میکند و از طرف شوهرش تنها یک کافه و کلبهء که شبها را در آن سر میکنند به ارث برده است. اسماعیل دارای سه برادر است که بعد از مرگ او، ناصر برادرش که او خود نیز صاحبی کافهای است اما بازارش کساد، قصد دارد زن برادرش را به عقدش درآورد که زن تا آخر ایستادگی میکند و کافهء شوهرش را دوباره فعال میکند و کوشش میکند از این طریق استقلالش را به دست داشته باشد. اما ناصر که به گونهء میخواهد به بیوهای او و شاید هم چشم به اموال برادرش دوخته باشد، از هیچ گونه تلاشی دریغ نمیکند. اما ریحانه با متانت به پیشنهادات ناصر نه میگوید و با او مقابله میکند.
کافه ترانزیت در مرز تجارتیی قرار دارد که موتروانان ترک، یونان، آلمان و ایتالیا موترهای باربری شان را نگه میدارند تا شکم شان را سیر کنند. جایی که جوان یونانی به یاد طعم دلپذیر دست پخت خانمش که پنج سال پیش، او را از دست داده است میفتد و سرانجام عاشق ریحانه میشود تا زبان دری را یاد میگیرد و به او میگوید "دوستت دارم"،" من تو را میخواهم." ناصر بالآخره به پولیس مراجعه میکند و توسط پولیس کافه کوهستان را میبندد. اما ریحانه بازهم خستگیناپذیر دست از مبارزه برنمیدارد. این بار دقیق روبروی کافه ناصر، کافهای را اجاره میکند.
این فیلم ساده و بسیار هم دلنشین است که از نگاه انساندوستانه به آن پرداخته شده است. مسئله مردسالاری در جامعه ایران، مقاومت زنانهوار در برابر رسومات قومی و قبیلهای و سنتهای گذشتهی جامعه ایران، بدون بحث موضوعات فیمینستی داغ سینمایی که امروزه در جهان مروج شده است در این فیلم قابل مشاهده است. افسوس ما در افغانستان از دیدن چنین فیلمها محروم هستیم. در باره این فلم باید صفحهها نوشت اما چه کنم که من پلکهایم روی هم رفته آهنگ خواب دارد و چونان گیج و منگم ساخته است که نمیدانم چه مینویسم. تا فردا که بدردود!
در وبلاگ انگریزیام افغانلارد چه محشری برپا است!!!!!! برین بخانین چه چیزهای جالبی میگن!!!! |