یادداشت هایی از کابل
دی 1384
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
جمعه 2 دی ماه سال 1384
از اینجا کوچیدم


سرانجام جول و پوستکم را از اینجا هم کشیدم بردم اینجاها:

www.kabuli.org

www.kabuli.net

I move to these addresses

www.kabuli.org

www.kabuli.net

e-mail: sohrab@kabuli.org
kabuli_2005@yahoo.com


چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1384
آینده تاریک در پیش رویم

حرف‌های زیادی در دل دارم، نمیدانم فرصت گفتن خواهم داشت یا خیر!
گاهی میخواهم همهء آن چیزهای که در درونم مرا به شور می‌آوردند بریزم و بشکنم و بشورانم اما کجاست آن هیبت و صلابتی دیرینه‌ای که در دل داشتم. زندگی‌ام معلق است. چونان اندوهگین تردیدم که فرصت فکر کردن در بارهء خیلی چیزها را از من گرفته است. میخواهم بروم، معلقم، میخواهم بخوانم، دلواپسی‌هایم را در سرک‌ها راه میبرم، میخواهم چیزی بنویسم ولی آینده‌ام را چونان تیره و تار میبینم که راستش همین دو سه لفظ خزعبلاتی که مینویسم هم از دلم نمی‌آید.

میخواهم از آن سلطان و از آن بزرگوار خواهش کنم. دست به ریش مبارک ببرید تا نجات یابم.
وقت آن شد ای شه مکتوم سیر        کز کرم ریشی بجنبانی به خیر

جوانی که سهراب باشد، آینده‌اش بر باد است.


سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
آزمایش سلاح شیمایی در جنوب افغانستان

اینک در کابل هستم. فارغ از سانسور و فارغ از فلتر. ایران که بودم، نمیتوانستم به اخبار و منابع خبری دسترسی پیدا کنم. خدا را شکر که مولوی‌های ما هنوز نمیدانند فلتر چیست و انترنت چیست. اگر روزی بدانند  که انترنت چیست و وب‌سایت چیست، مطمینا وضع ما بدتر از ایران خواهد بود. اما این کشور سوخته و بی‌در و پیکر فکر نمیکنم به این زودی‌ها به سواد انترنت و تکنولوژی مدرن امروزی دست یابد چون امروز مردم ما هنوز در فکر سیری شکم شان هستند.

این طور است دنیای استعمار و امپریالیزم استعمارگر. اگر شکم ما سیر باشد، حتما فکرهای دیگری خواهیم داشت. کجا شد آن همه کمک‌های که جامعه‌ای جهانی قرار بود افغانستان را آباد سازد و این کشور تکه تکه شده را مددی باشد؟؟

اگر طالبان را کمک نکنند و به آنها اسلحه‌های سنگین و سبک نفروشند، احتجاج راه نیندازند، پس چطور میتوانند دلیلی بر بودن شان در خاک افغانستان را داشته باشند؟
آخر این سلاح‌های مدرن و پیش رفته‌ای را که امروزه طالبان استفاده میکنند، از کجا و از کدام کشور دریافت میکنند؟

گفته میشود در این اواخر نیروهای آمریکایی همراه با نیروهای آلمانی یک نوع سلاح شیمایی و خطرناکی را در جنوب افغانستان آزمایش کرده‌اند، مشابه کاری که در عراق انجام دادند. اگر اطلاعات دقیق به دستم رسید، به تفصیل خواهم نبشت. البته این خبر بسیار تازه هم نیست. من از یک دوستی پرنگی‌ام که در نیوزلند زندگی میکند اطلاع یافتم. شامه و مخ اطلاعاتی او از من بیشتر بود در این باره. او تعجب کرده بود من که در اداخل افغانستان زندگی میکنم از چنین جریانات خطرناکی که حیات افغان‌ها را در خطر میاندازد بی‌خبر مانده‌ام.

وبلاگ انگریزی‌ام افغان‌لارد هم بروز شد.

(در ضمن یاد تان باشد که امشب شب یلـــــــــــــــدا اســـــــــت!!)


دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
مهمترین روز در تاریخ افغانستان


امروز، مهترین روز در تاریخ افغانستان محسوب میشود. برای اولین بار افغانستان صاحب پارلمان میشود. پارلمانی که از تمام اقشار و ملت‌های افغانستان نماینده‌گان شان در آن حضور دارند و در باره سرنوشت و آینده حیات سیاسی کشور شان تصمیم‌گیری میکنند.
افغانستان مبارکباد امروزت! امروز روز گشایش و افتتاح پارلمان افغانستان عزیز است. روزی که دیگر هر افغان حق دارد حرف‌های شان را آزادانه مطرح کنند و علیه دولت و بی‌کفایتی‌هایش اعتراض کنند. امیدوارم که آیندهء خوشی در پیش روی مردم ما قرار گیرد. دیگر تاب و توان دشنام و دشمنی و جنگ و خونریزی را هیچ کسی ندارد. از چهره‌های همگی شادی می‌بارد!

امروز روز رخصتی عمومی در سرتاسر افغانستان اعلام شده است. سرک‌ها و چهار راه‌ها بسته است و امنیت شدید در کابل حاکم است. اردوی ملی و پولیس با کمک نیروهای بین‌المللی آیساف امنیت شهر را به عهده دارند.

من به سختی خودم را به انترنت کلپ رساندم تا این چند سطر را بنویسم و بگویم که زنده‌ام فقط. روز خوبی است، از صحرگاه تا نصف روز تماما روی مسایل سیاسی و حرف‌های ناباب اجتماعی چرخیدیم. چقدر سیاسی شدیم. علاقمندی دخیل در سیاست را ندارم اما چه کنم که طبیعتا زندگی ما سیاسی شده است. بیشتر خواهم نبشت در روزهای آینده.

بدرود تا درود دیگر!!!!!


پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384
در BBC فلتر شدم

 وبلاگ‌هایم: "یادداشت هایی از کابل" و "افغان‌لارد" در بوش‌هوز‌(لندن) از طرف بی‌بی‌سی به کارمندانش فلتر شده است. بی‌بی‌سی زمانی دست به فلتر کردن هر دو وبلاگم زد که یکی از کارمندانش در کابل بنام "رامین انوری" مرا تهدید به مرگ کرد و گفته بود که به زودی نابودم میکند. بالآخره من تحقیق کردم و رد پای آن آدمی که میخواست مرا به قتل برساند را یافتم و به سران بی‌بی‌سی شکایت بردم. ریچارد سمبروک رئیس اصلی بی‌بی‌سی و مایک گاردنر سخنگوی بی‌بی‌سی در آنسو قرار داشتند که از نجاست کارمندش سرافکنده به من جواب مینوشتند. البته جواب آنها معمولا از طریق ظاهر طنین به من میرسید.
با بهروز آفاق سردبیر آسیای میانه و اروپا هم در تماس شدم که وقتی دید همکار افغانی‌اش در دفتر کابل نجاست کرده است به ظاهر طنین محول کرد. بالآخره بی‌بی‌سی تصمیم گرفت ظاهر طنین را از لندن به کابل بفرستند و قضیه را از نزدیک دنبال کنند. ظاهر طنین بعد از یک هفته تفتیش و تفحص بالآخره نفری که از نجاستش دفتر بی‌بی‌سی‌‌‌ ‌در کابل بو گرفته بود، پیدا کرد.

ظاهر طنین با اصرار بیش از حدی که داشت میخواست مرا متقاعد سازد که من به سادگی از این قضیه بگذرم. ظاهر طنین رو در رو از من خواهش کرد یادداشت‌هایی را که در باره بی‌بی‌سی نوشته‌ام پاک کنم. اما من جواب رد دادم و گفتم خودم را سانسور نخواهم کرد.

بهرحال بی‌بی‌سی از ادامه آن سرباز زد. چون در آنصورت بی‌بی‌سی باید غرامت میپرداخت و این موضوع هم به جاهای بالا کشیده میشد. البته اگر زنده ماندم روزی از یخن بی‌بی‌سی خواهم گرفت.

در ضمن در همان گیرودار من و بی‌بی‌سی، رد پای شخصی را که بنام مستعار "فرهاد" از رامین انوری و بی‌بی‌سی دفاع میکرد و به من فحاشی و هتاکی میکرد هم پیدا کردم. پیام کوتاهی به آدرس رسمی‌ بی‌بی‌سی‌اش (ah) در لندن فرستادم. و بالآخره من دریافتم که درد آن ستم رفته چه بوده است. او از غرب افغانستان است.

در آن پیام کوتاه خواهشی نکردم، فقط گفته بودم اگر تکرار شود من مجبور میشوم دست به اقدام بزنم که سرانجام دست از هتاکی برداشت و رفت پشت کارش. من تمام قضیه را میدانم و درست دنبال کردم. من حتی به کمک مخ‌های پیشرفتهء مصنوعی، نقشه جغرافیایی خانه‌ای که آن ستم رفته با یکی از وطندارانش، شب‌ها در آنجا میخوابید، پیدا کردم. بقیه گپ‌ها بماند.

گپ خلاصه اینکه کارمندان بی‌بی‌سی دیگر نمیتوانند یادداشت‌هایی سهراب کابلی را در درون این دستگاه خبرپراکنی بخوانند چون وبلاگ یادداشت هایی از کابل و افغان‌لارد فلتر شده است.


دوشنبه 21 آذر ماه سال 1384
فراگیری چرا؟؟

همه کس، در پی فراگیری چیزی است. چرا آخر اینقدر سرگردانی به دنبال فراگیری؟ مگر میشود بیش ازین تحمل کرد؟ سایت فراگیری تمام نیازمندی‌های شما را برآورده می‌سازد. تیم تخنیکی و فنی‌ی فعالی دارند که کوشش دارند آموزش‌های آنلاین انترنی را به صورت انیمیش ارائه کنند.
در مورد سایت فراگیری بیشتر بخوانید...

از این به بعد کوشش خواهم کرد، مطالب و وب‌سایت‌های تخنیکی و آموزشی در حیطه تکنولوژی و ارتباطات را در این صفحه لینک بدهم تا کمکی شود در بهبودی دانش شما در عرصه تکنولوژی که امروزه جهان را تسخیر کرده است.

 

امروز هک شدم

 

 امروز بیرحمانه مورد حمله یک هکر لعنتی قرار گرفتم. در چوک ولی عصر در یک انترنت کافی در حال کار کردن بودم که در صفحه کامپیوتر چیز مشکوکی از پیش چشمم دوید و لحظه دیگر توان ورود به امیلم را نداشتم. من ابزاری را که میخواستم ازش استفاده کنم و حداقل می‌خواستم پی‌ببرم که از داخل شبکه هک شدم یا بیرون با خودم نداشتم. توانایی دسترسی به سایت اصلی و داونلود آن هم همینطور. سخت دستپاچه شدم. دستانم میلرزید. توانایی تایپ یک کلمه را هم نداشتم. با تن مرتعش رفتم به طرف مدیر کافی نت. گفتم هک شدم. من طوری میخواستم ببینم آیا در چهره‌ء مدیر شبکه تغییری می‌آید یا نه. چون من آنوقت از یخن او میگرفتم و میگفتم: لعنتی کار خودت است! دیدم چهره‌اش چین برداشت و نگاهش را تیز کرد.

 

بهرحال من زود خودم را نجات دادم. رفتم داخل سرور مدیر شبکه و شروع کردم به جستجوی پروگرام مشکوک هک. در درایو c آی‌دی‌های زیادی دیده میشد که اکثرا نام زنانه داشتند. آنها همه قربانی‌شده بودند در این راه. خطر کلانی از سرم تیر شد بخدا. من در حالی که لب‌تاپم را باخودم داشتم ولی یک بار دیوانه شدم که دست به کامپیوتر آنها زدم. پروگرام هک‌کردنِ که هکر ازش استفاده کرده بود البته بسیار کهنه بود که من سه سال پیش با آن پروگرام آشنا بودم. بهرحال خدا را شکر که نجات یافتم.


جمعه 18 آذر ماه سال 1384
کافه ترانزیت و شهر اصفهان


حوالی ساعت دوازده امروز پنج شنبه بود که به اصرار یک دوست سابقم که اصلا ازش درست اطلاع نداشتم، در ایران آنهم در اصفهان بسر میبرد عازم ولایت اصفهان شدم. از اول با موتروان طی که کردم: سرعتت از ۱۲۰ بیشتر نباشد اگر از ۱۲۰ عدول کردی، همان لحظه از موترت پیاده خواهم شد، این را به موتروان گفتم و یادی هم از کریم خان کردم (یادش بخیر، همیشه). من در کنار موتروان با ترس و لرز کمربند را بستم. این را به اکراه پذیرفتم که در جلو سوار شوم. عادت کرده‌ام، همیشه در عقب موتر سوار میشوم. ساعت دو بجه بعد از ظهر در شهر اصفهان ـ دروازه تهران (اگر اشتباه نکرده باشم) رسیدم. دوستم با موتور سایکلش نیم ساعت پیش منتظیرم بود. پشت موتورش سوار شدم و روانه منزلش شدیم. دو سال پیش ازدواج کرده و فعلا صاحب یک دختر یک ساله است. جوان شاد و با نیرو. فوق لیسانس در رشته اقتصاد - البته برگشته از اروپا. نمیدانم چه طرحی در سر مپروراند، همینقدر میدانم که تحصیلاتش را در خارج میخواهد ادامه بدهد تا دکترایش را در رشته اقتصاد دریافت کند.

نان ظهر را نخورده بودند. همه منتظیر مهمان ناوقت بودند که من سهراب باشم. به محض ورود به منزل، چای سر دستی نوشیدیم که از پشت سرش غذا حاضر شد. چه شوربایی!! نمکش زیاد، یعنی که واقعا شوربا بود نه شیرین‌با.
رفتیم شهر. میدان امام. دقیق بگویم مسجد امام. واه که چه جایی است. دوستم احسان مظلومی تأکید میکرد که حتما اصفهان را ببینم. شهر اصفهان واقعا دیدنی است. من همین بعد از ظهر فقط توانستم مسجد امام را به طور مجمل ببینم. کاشی‌هایی که به این بنای تاریخی به کار رفته است، نقاشی‌هایی که در دیوارهایش حک شده است همه و همه دیدنی است. مسجد امام اصفهاان

مسجد امام واقعا یکی از خلاق‌ترین هنر دورهء صفویه است. این مسجد عظیم دارای چهار ایوان بزرگ است که با ارتفاع ۵۲ متر، مرتفع‌ترین گنبد شهر محسوب میشود. این مسجد سالانه بیشترین جهانگردان خارجی را از سراسر دنیا فرامیخواند که امتیاز این ولایت را از بقیه ولایت‌های ایران مجزا نموده است. در تابلویی که در دم درب یکی از سالون‌های این بنای تاریخی آویخته شده بود، چنین نوشته بود: "مسجد با کاشیهای فیروزه‌فام و نقوش اسلیمی زرد و طلایی و سفید بر تارک بنا میدرخشد. مسجد امام دارای چهار مناره  در قسمت‌های سر در و ایوان جنوبی است. کتیبه‌های این مسجد را خوشنویسان شهیری همانند علیرضا عباسی، علیرضا امامی، محمد رضا اصفهانی و عبدالباقی تبریزی رقم زده است. پوشش داخلی مسجد را تماما کاشیهای خشت هفت رنگ تشکیل میدهد. در گوشه‌های جنوب غربی و جنوب شرقی مسجد و مدرسه علوم دینی وجود دارد که اولی "سلیمانیه" و دومی "ناصری" نام دارند."

اندکی عکاسی کردیم ولی زود تاریکی شب دامنش را روی شهر گسترانید و با انکه صحن مسجد چراغانی بود اما از نگاه یک عکاس ساده  و یک تازه وارد مثل من کمی غریب مینمود. دوستم پیشنهاد کرد: "سهراب بچش بیه که امشو یک دفه سینما بریم و خاطرات کابل را دو باره زنده کنیم" گفتم: ازی پیشنهاد خوب کده بهتر و دلپذیرتر در کجاس؟ بریم دیگه".

بهرحال، دوستم سر حال و تکره است. من امشب مهمان دوستم هستم. دوستی که روزی در سرک‌های کابل چکر زدیم و راه رفتیم و خواندیم. همین دوستی که میخواستیم کارهای بزرگ باهم بکنیم، امشب مهمانش هستم. او نمیداند من چقدر فضولی میکنم در حقش اما میدانم که چه میکنم. صداقت، صمیمیت، درست‌کاری، قول و وفا، اینها چیزهایی است که من عمیقا ایمان دارم و این دوستم دارای چنین صفاتی است که امشب مرا از فاصله‌های دور به خود کشانیده است. همین لحظه او در کنارم به خواب رفته است و من یک سره ترق و تروق، مزخرفات تایپ میکنم.من هم زود باید بخوابم.مسجد امام شهر اصفهان

 

 کافه ترانزیت.

وارد خیابان چهار باغ شدیم. دیدم نوشته‌ است: "فروش انواع موسیقی کلاسیک". رفتم داخل مغازه. پرسیدم از انیگما چیزی داری گفت نه (شاید نمیدانست). پرسیدم از پنکفلویدش کسیت دارید؟ در جوابم اندکی تأمل کرد و رویش را چرخاند. گفت: غیر مجاز است (Elegal)
من مجبور شدم، یکی از آلبوم‌های جاویدانهء کیتارو را بخرم. دو کسیت برای یادگاری به دوستم خریدم. یکی سیلک‌رود (جادهء ابریشم) و یکی هم مرثیه اگنوسیا. برایش توصیه کردم که هر هفته سه بار بگوشد.

دوستم گفت: بیا که برویم آنسوی سرک، ببینیم سینما ایران چه دارد. لوحهء بزرگ در جلو سینما خودنمایی میکرد: کافه ترانزیت. این فلم ساخته کامبوزیا پرتوی است و بازیگر مرد این فلم، چهرهء شناخته‌شده‌ای سینمای ایران پرویز پرستوی است. این فیلم برندهء بهترین فیلمنامه و ظاهرا منتخب جشنواره‌های تورنتو، نیویارک و شیکاکو هم شده است.

ساعت شش و نیم فیلم شروع شد. واه که چه فیلمی بود. این فیلم براساس یک سری فاکتهای واقعی در جامعه سنتی ایران است و دقیقتر بگویم یک تصویر از جامعه پیشرفته امروزی ایران که هنوزم سنت‌ها در درون این جامعه، زنده و تغییرنیافتنی است. جامعهء که زن حق ندارد رشتهء کار را به دست گیرد و نمیتواند بیرون از خانه در کافه و قهوه‌خانه آشپزی کند. اما ریحانه زنی که شوهرش را از دست داده است. دو اشتک را سرپرستی میکند و از طرف شوهرش تنها یک کافه و کلبهء که شب‌ها را در آن سر میکنند به ارث برده است. اسماعیل دارای سه برادر است که بعد از مرگ او، ناصر برادرش که او خود نیز صاحبی کافه‌ای است اما بازارش کساد، قصد دارد زن برادرش را به عقدش درآورد که زن تا آخر ایستادگی میکند و کافهء شوهرش را دوباره فعال میکند و کوشش میکند از این طریق استقلالش را به دست داشته باشد. اما ناصر که به گونهء میخواهد به بیوه‌ای او و شاید هم چشم به اموال برادرش دوخته باشد، از هیچ گونه تلاشی دریغ نمیکند. اما ریحانه با متانت به پیشنهادات ناصر نه میگوید و با او مقابله میکند.

کافه ترانزیت در مرز تجارتی‌ی قرار دارد که موتروانان ترک، یونان، آلمان و ایتالیا موترهای باربری شان را نگه میدارند تا شکم شان را سیر کنند. جایی که جوان یونانی به یاد طعم دلپذیر دست پخت خانمش که پنج سال پیش، او را از دست داده است میفتد و سرانجام عاشق ریحانه میشود تا زبان دری را یاد میگیرد و به او میگوید "دوستت دارم"،" من تو را میخواهم."
ناصر بالآخره به پولیس مراجعه میکند و توسط پولیس کافه کوهستان را میبندد. اما ریحانه بازهم خستگی‌ناپذیر دست از مبارزه برنمیدارد. این بار دقیق روبروی کافه ناصر، کافه‌ای را اجاره میکند.

این فیلم ساده و بسیار هم دلنشین است که از نگاه انسان‌دوستانه به آن پرداخته شده است. مسئله مردسالاری در جامعه ایران، مقاومت زنانه‌وار در برابر رسومات قومی و قبیله‌ای و سنت‌های گذشته‌ی جامعه ایران، بدون بحث موضوعات فیمینستی داغ سینمایی که امروزه در جهان مروج شده است در این فیلم قابل مشاهده است.
افسوس ما در افغانستان از دیدن چنین فیلم‌ها محروم هستیم. در باره این فلم باید صفحه‌ها نوشت اما چه کنم که من پلک‌هایم روی هم رفته آهنگ خواب دارد و چونان گیج و منگم ساخته است که نمیدانم چه مینویسم. تا فردا که بدردود!

در وبلاگ انگریزی‌ام افغان‌لارد چه محشری برپا است!!!!!! برین بخانین چه چیزهای جالبی میگن!!!!


سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384
چند روز با دوستان تهرانی‌ام

 

پریروز تمام بعد از ظهر را با احسان مظلومی، شمس‌الضحی و دوست‌شان که از زنجان آمده بود گزارندم. احسان مظلومی یکی از چهره‌های شاخص در عرصه مولتی‌میدیا است که تا حال هشت کتاب از او در عرصه مولتی‌میدیا به چاپ رسیده است. جوان بسیار شاداب و خوش‌برخورد. قبل از انکه او را ببینم با کارهای او آشنا بودم. او صاحب ویب‌سایت مستقلی است در عرصه مولتی میدیا و برنامه‌نویسی. متاسفانه ویب‌سایتش چندی است که غیر فعال است. وبلاگ سابقش هنوزم فعال است.

شمس‌الضحی هم جوانی‌ است با استعداد و با نیرو. او بهترین ویب‌نویس، طراح و گرافیست انترنیتی در ایران است که قبلا با کارهایش آشنا بودم ولی ندیده بودم که دیروز افتخار دیدارش نصیبم شد. احسان مظلومی و شمس‌الضحی پروژه‌ای دارند که در آن پروژه به آموزش وبلاگ‌ و وبلاگ‌نویسی و رسانه‌ی انترنیتی برای استادان دانشگاه و دانشجویان میپردازند. آنها میخواهند که چنین پروژه‌ای را در کابل راه بیاندازند که امیدورام به محض برگشت به کابل، این موضوع را با استادان پوهنتون کابل و رئیس پوهنتون کابل در میان گذاشته و فرصتی آمدن این دوستان را مهیا کنم. فرصت خوبی‌ است که محصلین به وبلاگ‌نویسی و رسانه‌ انترنیتی روی آورده و از این طریق کمکی باشد برای مطبوعات داخل کشور. انترنیت یگانه مکانی است که هرکس با هر تصمیم و ایده‌ای میتوانند حرف شان را به گوش مردم جهان برسانند. جایی که میتوانند آزادی بیان داشته باشند و در دفاع از آن بپردازند.

در کافی شاپ واقع در ساختمان مجتمع ولی‌عصر رفتیم با هم آب میوه خوردیم. یعنی که من سهراب و آن دوست از زنجان آمده‌گی مهمان آقای احسان مظلومی و شمس‌الضحی بودیم. از هرجا گپ زدیم. من به نحوی کوشش میکردم، تصویر جدید و مثبت از افغان‌ها و افغانستان به آنها ارائه کنم و دید آنها را نسبت به افغانستان تغییر بدهم. اما موضوع خیلی جمع و جور نبود. از شاخه به شاخه‌ی میپریدیم که موضوع اصلی محو میشد. آنگاه به سادگی به موضوعی میپرداختیم که بیشتر مایه تفریح بود. من برای فهمیدن حرف‌های آنها مشکل نداشتم اما آنها گاهی خواهش میکردند که حرفم را تکرار کنم و بگویم که چه گفتم. فکر میکنم من از همه بیشتر حرف زدم. از بسکه حرافم و حرف ناق بلدم. از دست این زبان کذایی‌ام خسته‌ام. هرچه کوشش میکنم گفته بزرگان را آویزه گوشم کنم که کم گپ بزنم و دانسته، اما با اظهار تأسف که نمیشه. بهرحال بعد از ظهر خوبی بود. ما باهم رفتیم در نماینده‌گی یکی از دانشگاه‌های مالیزیا در نزدیکی‌های تجریش ‌ـ‌ بالاشهر تهران. احسان و دوستش شمس‌الضحی میخواهتد برای تحصیل در رشته مولتی میدیا در مالیزیا بروند. برای من بسیار خوشایند بود که برای اولین بار با جوانان همزبانی ایرانی روبرو به بحث و مذاکره و بیشتر چت مینشستم. چقدر برای من تازه است این چیزها. البته دیدی که من از جوان پایتخت تهران داشتم کاملا متفاوت بود. اینک چیزهای تازه میفهمم و بینشی که از جامعه جوانان پایتخت ایران داشتم کاملا چیزی دیگه بود.

---------------

روز قبلش هم به خبرگذاری پاس رفتم. به زیارت مصطفی شوقی. مصطفی شوقی عضو شورای سردبیری روزنامه پاس جوان است. مصطفی جوانی است واقعا با شوق و زوق و بسیار هم کنجکاو. او  مدام سراپایم را برانداز میکرد از لحظه‌ای که همدیگر را ملاقات کردیم تا لحظه‌ای که خداحافظی کردیم. یعنی مصطفی جان با دید خریداری نگاهم میکرد. نمیدانم از ظاهر بی‌آلایش من چیزی دستگیرش شد یا نه به هرصورت من جوان بی‌آلایش و سادهء هستم. به فکر این نیستم که جوانان پایتخت یک کشور چگونه باید کش و فش داشته باشند. شاید هم این نقطه‌ء ضعفی باشد اما برای من بی‌تفاوت است. چون از بسکه مشغله‌های ذهنی و فکری‌ام زیاد است خودم را فراموش میکنم چه برسد به تیپ و کش. مصطفی بسیار علاقمند است به افغانستان سفر کند.
از ظهر چیزی گذشته بود. آقای شوقی به یک کافه‌ای که در مجاورت آژانس خبرگزاری پاس قرار داشت مرا به مهمانی خواند و گفت بیا که یک نان خبرنگاری باهم بخوریم. نان بامزه‌ای نوش تن کردیم و رفتیم در داخل ساختمان خبرگزاری. کمی از افغانستان صحبت کردیم.

تحفه‌ای که برای آقای شوقی آورده بودم عبارت بود از یک آلبوم از آلبوم‌های تصویری کانسرت زندهء استاد محمد حسین سرآهنگ، سرتاج موسیقی کلاسیک افغانستان و یک آلبوم هم از سلطان پاپ افغانستان احمد ظاهر. با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم، یگانه تحفه‌ی‌که در آن اخلاص و صداقت است؛ موسیقی است. من به گونهء میخواستم در باره موسیقی کلاسیک افغانستان با آقای شوقی و دوستش رسول عکاس صحبت کنم اما متأسفانه وقت کافی نبود و بحث در چنین موارد هم غریب مینمود.
در ضمن میخواستم یک چشم‌انداز درست از مسایل سیاسی جاری افغانستان را برای او بدهم. چون او هم به گفته‌ای خودش علاقمند به سیاست است که فعلا خلاف علاقه‌مندی‌اش به مسایل ورزشی روی آورده است.
مصطفی شوقی دوست عکاسی داشت بنام رسول. جوانی با موهای بلند به سبک برخی جوانان کابل و بدخشان. او علاقمند است برای عکاسی به افغانستان سفر کند. در ضمن به من وعده داده که در روزهای آینده جاهای چکر ببرد.


سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384
چکر در افغانستان

 

 دوست تازه یافته‌ام مصطفی شوقی، چهرهء شناخته شده در مطبوعات ایران و فعلا فعال در خبرگزاری پاس جوان لطف کرده در وبلاگ زیبایش در باره سفر کوتاه من در تهران نوشته است:

 

سهراب از کابل آمده بود... با شمایلی که کاملا او را متمایز از دیگر همزبانان افغانی می کرد  . شیرین پارسی سخن می گفت و لحن محزونی داشت ، البته با غم لبخندی که این روزها جزء میمیک چهره آنهاست.
 روشنفکر افغان ، در  مورد رسانه های آن ولایت سخن گفت... در ساعت صفر وبلاگ زیبایی مصطفی شوقی بخوانید!

 

راستش مه نفامیدوم میمیک چی مانا میته؟! بهرحال ازش تشکرات و ممنونات فایقه. مم امروز باد از ظهر اگر فرصت بود کوشش میکنوم یگان چیز در باره دیدارهایم با دوستان تازه‌یافته‌ در تهران بنویسم. آلی شما برین مطلب مصطفی شوقی عزیز را در وبلاگش بخوانید.

 

 


یکشنبه 6 آذر ماه سال 1384
درخواست کمک

 

یا ایهاالناس! هل من ناصر ینصرنی؟؟؟؟؟؟

میخواهم یک ویب‌هوستینگ web-hosting قابل اعتماد پیدا کنم. هرکس کمکم کند، مدیونش خواهم بود. کسی است؟؟ اگر کسی است با من تماس بگیرد. در امیلم و یا در همینجا کامنت بگذارد. گرچه من چندین تا از ویب‌هوستینگ‌ها را دیده‌ام اما متاسفانه دامن شان باد میخوردند.

 بهرحال، من چند تا را آدرس دارم اما از افغانستان مشکل است با آنها تماس گرفت. آنها یا در کانادا هستند و یا در آمریکا.
مشخصات که من میخواهم از این قرار است:
فضاء100MB
پهنای باند 10GB bandwidth
حد اقل برای دو سال

از اینها یک احوال بگیرید اگر در آمریکا یا در کانادا و یا در یکی از کشورهای اروپایی هستید:

http://www.register.com/retail/product/hosting.rcmx

http://globalhost.com

 www.lunarpages.com

Globat (www.globat.com)

Easy CGI (www.easycgi.com

Host Excellence (www.hostexcellence.com)

www.ipowerweb.com)

Ace Host (www.acehost.com)

اینها از غولپیکر هوستینگ‌های هستند که در ردیف تاپ 10 قرار دارند البته به غیر از راجستردات‌کام. شما در هر قسمت ویب سایت سر بزنید شماره تلفون هم موجود است که بدون چارچ تشریف داره یعنی که شما زنگ بزنید مصرف تان نمیشه.

خیر ببینی بادار!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 401268


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها